مرگ و زندگی

زنی گفت:

جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟

به زندگی گفتم:

کاش صدای مرگ را بشنوم!

زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت:

تو اکنون صدایش را می شنوی!

اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی،

مشتاق مرگ می شوی

زیرا مرگ، آخرین راز زندگی است.

تولد و مرگ،

دو مظهر از بالاترین مظاهر شجاعت اند.

جبران خلیل جبران

منبع: ماسه و کف - ترجمه حیدر شجاعی

خرداد ۲۸م, ۱۳۸۶ | ۲ نظر | موضوع: داستانک |

نم نم باران

بعد از روزهای داغ و شرجی، حالا گیلان نم نم باران را تجربه میکند!

البته بعد از اینکه ما کولر خریدیم!

خرداد ۱۵م, ۱۳۸۶ | ۱ نظر | موضوع: کوته نوشت |

سفر

دوباره در سفرم،

میخواهم نگاه کنم…

به تمام دشت هایی که ندیدم.

هیوا مسیح

فروردین ۳۱م, ۱۳۸۶ | نظر | موضوع: ادبیات, کوته نوشت |

پیامبر

در شهری، یک مرد در صحرا می زیست. به شهر مهر می ورزید، اما این مهر موجب نزدیک شدن مردمان شهر به او نشد.

آنان می دانستند که حضور او در آنجا گذراست و روزی خواهد رفت. یک روز صبح، کشتی ای نزدیک شد. هیچ کس چیزی نمی گوید، اما همه می دانند باید آن مرد را در آنجا بجویند.

و اینک، آنگاه که می خواهد آنان را برای همیشه ترک گوید، همه به او نزدیک می شوند و خواهش می کنند آنچه را که در درازای آن سالهای تنهایی آموخته است، به آنها بیاموزد…

جبران خلیل جبران

اسفند ۲۷م, ۱۳۸۵ | ۱ نظر | موضوع: داستانک, کوته نوشت |

ناله نکن

وقتی نمی توانی فریاد بزنی، ناله نکن! خاموش باش!

قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟!

تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خود باشی.

دکتر علی شریعتی

بهمن ۲۶م, ۱۳۸۵ | ۱ نظر | موضوع: کوته نوشت |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان