چهارشنبه, تیر ۲۶م, ۱۳۸۷

ای علی!
بیا و حاکمانی را ببین که زر و زور و تزویر چشمانشان را کور کرده و شیعیانی را که در گمراهی نگاه داشته شده اند و زیر بار جور و ستم نای اعتراض ندارند.
به این روز پاک که زاده شده ای قسمت می دهم که به فرزندت مهدی شفاعتمان را بنمایی و بخواهی که زودتر جمالش را بر جهان بتاباند و با ذوالفقار عدالتت سایه خوارج را از سر مسلمین بزدایاند.
ارسال شده با موضوع دین, کوته نوشت | ۵ دیدگاه »
پنجشنبه, آذر ۲۹م, ۱۳۸۶

شمائی که اینقدر راحت گوسفندان را قربانی میکنید! اگر راست گفتارید عزیزتان را برای او پای تیغ بیارید…
ارسال شده با موضوع دین, مناسبت, کوته نوشت | بدون دیدگاه »
دوشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۸۶
زیباترین جامه هایتان، در درون تان بافته شده است.
و لذیذترین غذاها را در سفره ی درونتان تناول میکنید.
بهترین تخت برای آسودن، در خانه ی درونتان است.
پس شما را به پروردگارتان سوگند، چگونه میتوانید خود را از خویشتن خویش جدا سازید؟
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع کوته نوشت | ۴ دیدگاه »
شنبه, تیر ۲۳م, ۱۳۸۶
بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم
اما اگر توانمندتر بودم هرگز به این وسیله پناه نمی بردم.
دانا کسی است که نگاه خشم آلودش را با لبخندی بر دهان پیوند زند.
و من را تنها کسانی که از من فروترند به خشم می آورند.
اما دریافتم که من فراتر از کسی نیستم،
زیرا هیچ کسی از من خشمگین نشده است!
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع کوته نوشت | ۲ دیدگاه »
سه شنبه, تیر ۵م, ۱۳۸۶
هفت قرن پیش، هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است.
هفت مرد، هفت کبوتر را نگریستند.
یکی از آنان گفت:
لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم.
امروز ساکنین آن دره درباره هفت کبوتر سیاه سخن می گویند که در گذشته بسیار دور به سوی قله کوهی پوشیده از برف پرواز کردند.
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع داستانک, کوته نوشت | ۴ دیدگاه »
دوشنبه, خرداد ۲۸م, ۱۳۸۶
زنی گفت:
جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟
به زندگی گفتم:
کاش صدای مرگ را بشنوم!
زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت:
تو اکنون صدایش را می شنوی!
اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی،
مشتاق مرگ می شوی
زیرا مرگ، آخرین راز زندگی است.
تولد و مرگ،
دو مظهر از بالاترین مظاهر شجاعت اند.
جبران خلیل جبران
منبع: ماسه و کف - ترجمه حیدر شجاعی
ارسال شده با موضوع داستانک | ۲ دیدگاه »