اندر جشن پرشین بلاگ

تجربه جالبی بود. هر کس را که دور و برت می دیدی دوست داشتی بدانی که کیست و وبلاگش چیست. و به قول خانم مجری مراسم در صورتش زل می زدی، تا به نتیجه ای برسی! گرچه زل زدن کار خوبی نیست!

اما شناختن کسانی که تابحال عکسی ازشان ندیده ای خیلی کار مشکلی است. تنها کسی را که در همان نگاه اول شناختم، خوش تیپ ترین و باحال ترین پسر دنیا بود، که با همسرشان تشریف آورده بودند. قیافه اش داد میزد که من جادیم! اما بعد که مک بوکش را در آورد و شروع کرد به نوشتن گزارش لحظه به لحظه از مراسم، دیگر یقین کردم که خودش است. من هم طبقه بالا، نشسته بودم، اما صندلی هامان از هم دور بود، بعد از مراسم خدمتشان رسیدم و عرض ادب کردم.

از دوستان دیگری که در طول مراسم خدمتشان بودم، آقای حسین زینل زاده بودند که به ما خیلی لطف داشتند و باز هم از ایشان سپاسگزارم، و برایشان آرزوی بهترین ها را دارم.

دوستان دیگری که افتخار آشنایی و دیدارشان را داشتم ویدا خانوم، و مریم خانوم و شوهر ارجمندشان بودند.

این مراسم باعث شد که نسبت به آقای بوترابی احساس خوبی پیدا کنم. مدیر پرشین بلاگ، مثل بقیه مدیران نبودند. در کل مراسم سرپا بودند و مدام جنب و جوش داشتند. به ایشان هم خسته نباشید عرض میکنم، و امیدوارم سالهای بعد، شاهد مراسم های بهتری باشیم.

بین برنده ها بیشتر از همه دَیّر تَش باد مورد تشویق قرار گرفت. که به نظر من واقعاً هم حقش بود. نه به این خاطر که بهترین وبلاگ را دارد. به این خاطر که از وبلاگش به بهترین نحو استفاده می کند. بقیه برنده ها را هم از گزارش جادی و وبلاگ حدیث جون بخوانید.

یکبار دیگر آقای ابطحی عزیز را دیدم. البته سرش خیلی شلوغ بود. مدام می خواستند با ایشان عکس یادگاری بیاندازند و آدرس وبلاگشان را بدهند. یک چیز جالب بین وبلاگ نویسان همین است! معمولاً بقیه از طرف امضا می گیرند، اما وبلاگ نویسان بجای این کار آدرس وبلاگ خودشان را می دهند و می خواهند که بهشان سر بزند!

به هر حال از نیامدن بهتر بود! جای همگی خالی.

خرداد ۲۴م, ۱۳۸۷ | ۱۴ نظر | موضوع: وبلاگ |

یکسال پس از شوهر شدن…

هر سال که میگذرد بر تعداد سالروزهایی که باید بگیریم افزوده می شود! و این موضوع تا آنجا پیش می رود که سالی فرا رسد، هر روزش خاطره. و اینجا یک قدمی پایان است…

بگذریم! تا آن روز راه بسیار است. تازه امروز اولین سالروز عقد من و حدیث جون است.

۳۶۵ روز است که من شوهرم! چقدر زود می گذرد ایّام و چه ها که در ایّام نمی گذرد!

روزی که ما آغاز کردیم من نه شغل درست و حسابی داشتم و نه پولی در چنته. اما مطمئن بودم که باید بشود و البته حدیث هم پا به پای من یاریم می کرد. ما با هم و در کنار یکدیگر فعل خواستن را توانستیم و از کارمان لذت می بریم.

به طور کلّی امروز پس از یکسال زندگی مشترک، معتقدم که اینگونه زندگی از مجرد بودن خیلی بهتر است. متأهل بودن این احساس را دست می دهد که شما، یک روح هستید در دو تن. پشتتان گرمتر می شود. چشمانتان نادیده ها را می بیند و گوشهایتان ناشنیده ها را می شنود. حتی گاهی مجبور می شوید خودتان را بیشتر اصلاح کنید!

یکسال گذشته همه روزهایش شیرین نبودند، اما من همه آنها را دوست دارم.

حتّی شب قبل از روز عقدمان را که پدرم بلبشویی راه انداخته بود که نپرس! که نکند ما را سر کار گذاشته باشند و آقای خاتمی برای خواندن خطبه عقدمان نیاید! حتی آن روز هم به من اعتماد نداشت! ولی در عوض حدیثه مثل کوه پشتم بود…

و البته ۲۷ دی ۸۵ را هم دوست دارم. تا صبح نخوابیدنش را و ساعت ۵ صبح حرکت کردنش را به سمت تهران به اتفاق پدر و پدرخانوم با ماشین شوهرعمه.

یادش بخیر! کنار عوارضی تهران لباس دامادی به تن کردم و یکراست به دفتر نشر و حفظ آثار امام رفتیم! خاتمی از نزدیک، خوش تیپ تر و پر احساس تر از عکسها و فیلمها به نظر می رسد. و سورپرایز آن روز ابطحی بود، که بعنوان وکیل من در کنار خاتمی خطبه عقد را قرائت کردند تا ساعت ۱۲:۴۰ آن روز برای همیشه برجلد زندگی مشترکمان حک گردد…

دی ۲۷م, ۱۳۸۶ | ۱۶ نظر | موضوع: خودنوشت |

ابطحی در گیلان

آقای ابطحی بمناسبت آغاز به کار دوباره شاخه جوانان و دانشجویان جبهه مشارکت گیلان، آمدند تا در جمع عده ای محدود از علاقمندان صحبتی داشته باشند.
خیلی خوشحال شدیم که بعد از حدود یکسال، دوباره ایشان را ملاقات کردیم. البته کوتاه بود، اما قول گرفتیم که دفعه بعد یک سر هم به آستانه اشرفیه بیایند.
تصوّر میشد که با توجه به مناسبت روز دانشجو، محور اصلی سخنرانی دانشجویان باشند، اما شاید به این خاطر که مدتهاست چنین فرصتی برای خطه گیلان پیش نیامده بود، از هر دری سخن گفته شد.
تاثیر گذارترین سخنی که در این جلسه شنیدم، درباره ملّت مان بود. موضوعی که مدتهاست مرا به خود مشغول کرده است. بارها از سابقه دیرین اجتماعی و سیاسی مردم ایران شنیده بودم، اما برایم قابل هضم نبود که با این حال پس چرا امروز ما اینقدر عقبیم؟! آقای ابطحی گفتند: جامعه ما هنوز یک جامعه بلوغ یافته نیست. و ملت ما نیاز دارند که نخبگان اداره امورشان را به دست گیرند.
از نظر من منطقی آمد! با اینکه ما تمدّنی ۲۵۰۰ ساله داریم، اما باید قبول کنیم که هنوز ملّت رشد یافته ای نیستیم و روشنفکران اگر عزلت نشینی کنند، در برابر تاریخ مسئولند.
در ادامه آقای ابطحی بهترین گزینه و آرامترین گزینه پیشرو را بیرون آمدن از صندوق های رای دانسته اند. ایشان علاوه بر دولت نهم، تحریم کنندگان انتخابات را نیز به چالش کشیدند و از آنها خواستند که پاسخگوی وضعیت پیش آمده باشند.
گرچه از بین پرسش های مطرح شده، هنوز بوی تحریم می آمد، اما ایشان اصرار به شرکت در انتخابات داشتند: اگر تحریمهای پیشین سودی برای جامعه داشت، به ما هم نشان دهید، تا ما هم به جمع شما بپیوندیم.
یکی دیگر از موضوعات مطرح شده این بود که چرا آقای خاتمی انتخابات مجلس هفتم را با وجود موج غیر منطقی رد صلاحیتها برگزار کردند؟
ابطحی پاسخ به این سوال را بسته به شرایط آن زمان دانست که باید جدل هفت هشت ماهه دولت در آن هنگام را کامل مورد بررسی قرار داد. اما در اشاره ای کوتاه مطرح کردند که آقای خاتمی در آن زمان تصمیم گرفته بودند که انتخابات را برگزار نکنند. و بعد از مطرح شدن این موضوع، سپاه تهدید کرد که بجای وزارت کشور انتخابات را برگزار خواهد کرد. دولت هشتم نیز بین برگزار کردن، و برگزار شدن انتخابات توسط نیروهای نظامی، مجبور به انتخاب گزینه نخست شد.

البته همانگونه که گفتم، در این جلسه دو ساعته، موضوعات مختلفی مطرح شد، که از حوصله وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی خارج است. اما امیدوارم که در آینده با نزدیک شدن به انتخابات، شاهد برگزاری بیشتر اینگونه جلسات باشیم.

ضمناً آقای صالح (نماینده مجلس ششم و ریاست جبهه مشارکت گیلان) خبر دادند که در آینده ای نه چندان دور، گیلان، میزبان خاتمی عزیز هم خواهد بود.

آذر ۱۴م, ۱۳۸۶ | ۲ نظر | موضوع: سیاست |

فک و فامیلهای آقای ابطحی

آقای محمد علی ابطحی، روحانی گرد چهره و شیرین گوشتی است که اولین بار از طریق وبلاگش باهاش آشنا شدم.برام خیلی جالب بود که یک روحانی درون حکومتی خیلی راحت وبلاگ می نویسه و حتی غیر از اون چت هم میکنه و در کلوپهای دوست یابی و اینجور چیزها هم عضو میشه!

یکی از افتخارات دوران چتی بنده هم اینه که چند باری با ایشون بصورت آن لاین چت کردم، و در اورکات و کلوب هم ایشون جزو لیست دوستانم هستند!

بعدها به عکسهای یواشکی اش که با گوشی موبایلش از سیاستمدارها می گرفت، عاشق شدم و بیش از پیش به ایشون علاقمند شدم. حتی یکی از گزارشهای نیویورک تایمز درباره ایشون رو به فارسی برگردوندم و در نشریات اون زمان منتشر کردم.

از اون دوران گذشت، تا اینکه افتخار پیدا کردم تا برای خوندن صیغه عقد بنده و همسرگرامی به محظر آقای خاتمی برسیم. و اونجا دیدن آقای ابطحی بعنوان نماینده بنده در خوندن خطبه، یک سورپرایز عالی برای من بود.

اما غرض ازاین معرفی پر زرق و برق، این بود که یکی از کشفهای دنیای وبگردی خودم رو به شما عرضه کنم!

همین طور که در کلوب می چرخیدم، تونستم فک و فامیلهای آقای ابطحی رو پیدا کنم. این موضوع برام اونقدر جالب بود که خواستم شما رو هم در حسم شریک کنم! فکرش رو بکنید! همه فامیلهای آقای ابطحی این کاره هستن!دمش گرم!!!

این پروفایل خود آقای ابطحی در کلوبه! و فامیلهای کشف شده ایشون عبارتند از: سید فائزه ابطحی، سید محمدتقی ابطحی، سید علی ابطحی، سید رضا ابطحی و سید محمد کاظم ابطحی.

قبلاً از آقای ابطحی بخاطر این افشاگری عذرخواهی میکنم!

خرداد ۳۰م, ۱۳۸۶ | ۳ نظر | موضوع: وبلاگ |

النّکاحُ سُنَّتی…

تنها خدا را آغازی نیست و غیر از او هر چه را آغازی است.

از آنگاه که متولد می شویم، بسیار آغازها را به اشکال مختلف تجربه می کنیم به این امید که به بهترین نحو به پایانشان بریم.

و در این راه گرچه انتخابِ گونه ای برتر جهت به مقصد رسیدن مهمترین است اما آغاز نیز خاطره ای است فراموش ناشدنی.

از مهمترین و برترین آغازهای زندگی، آغاز زندگی مشترک با کسی است که در بَرَش آرامش را تجربه می کنیم.

من و حدیث جون هم ساعت ۴۰/۱۲ روز چهارشنبه ۲۷ دی ماه، با کلام زیبای دکتر سیّد محمّد خاتمی و محمدعلی ابطحی آغاز زندگی مشترکمان را جشن گرفتیم به این امید که هرگز آنرا پایانی نباشد…

پ.ن: با تشکر فراوان ازآقایان حنیف مزروعی عزیز، رمضانی و رضا صالح جلالی.

دی ۳۰م, ۱۳۸۵ | ۳۹ نظر | موضوع: خودنوشت |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان