RSS

این روزهای پر ز حزن

این روزها حرفهای زیادی برای نوشتن داشتم که متاسفانه خودسانسوری اعمالی نگذاشت که اینجا درجشان کنم. این موضوع خیلی عذابم می دهد، به اندازه ای که حالی برای نوشتن در باب موضوعات دیگر هم برایم نمانده است. امروز بیش از هر زمان دیگری خود را بخاطر پیوند دادن شخصیت حقیقم با دنیای مجازی لعن می کنم، شاید بیش از حد به آزادی بیان در کشورم معتقد بودم!

کاش هر چه زودتر حسین درخشان، محمدعلی ابطحی، سمیه توحیدلو، وحید آنلاین و همه آزاداندیشان وبلاگ نویس دیگر آزاد شوند تا این فضای پر از حزن وبلاگستان رنگ شادی به خود گیرد.

۱۳م تیر ۱۳۸۸ | ۱۰ نظر | موضوع: خودنوشت | |

دو سال و سیزده روز

عجب روزگاری شده ها! آدم وقت نمی کنه یادش بمونه که چه روزی سالگرد ازدواجشه! انگار همین چند روز پیش بود که خدمت آقای خاتمی و آقای ابطحی رسیدیم تا عقد من و حدیث عزیز رو جاری کنن! یادش بخیر…

پ.ن۱: باز شانس آوردم که خودم اول یادم اومد :دی

پ.ن۲: خدای نکرده در چنین شرایطی انتظار ندارید که بتونم دنبال کارهای فیس آف و بلاگستان باشم؟! متاسفانه شدیداً در این فکرم که بزودی انحلالشون رو رسماً اعلام کنم.

۱۰م بهمن ۱۳۸۷ | ۱۹ نظر | موضوع: خودنوشت | |

اندر جشن پرشین بلاگ

تجربه جالبی بود. هر کس را که دور و برت می دیدی دوست داشتی بدانی که کیست و وبلاگش چیست. و به قول خانم مجری مراسم در صورتش زل می زدی، تا به نتیجه ای برسی! گرچه زل زدن کار خوبی نیست!

اما شناختن کسانی که تابحال عکسی ازشان ندیده ای خیلی کار مشکلی است. تنها کسی را که در همان نگاه اول شناختم، خوش تیپ ترین و باحال ترین پسر دنیا بود، که با همسرشان تشریف آورده بودند. قیافه اش داد میزد که من جادیم! اما بعد که مک بوکش را در آورد و شروع کرد به نوشتن گزارش لحظه به لحظه از مراسم، دیگر یقین کردم که خودش است. من هم طبقه بالا، نشسته بودم، اما صندلی هامان از هم دور بود، بعد از مراسم خدمتشان رسیدم و عرض ادب کردم.

از دوستان دیگری که در طول مراسم خدمتشان بودم، آقای حسین زینل زاده بودند که به ما خیلی لطف داشتند و باز هم از ایشان سپاسگزارم، و برایشان آرزوی بهترین ها را دارم.

دوستان دیگری که افتخار آشنایی و دیدارشان را داشتم ویدا خانوم، و مریم خانوم و شوهر ارجمندشان بودند.

این مراسم باعث شد که نسبت به آقای بوترابی احساس خوبی پیدا کنم. مدیر پرشین بلاگ، مثل بقیه مدیران نبودند. در کل مراسم سرپا بودند و مدام جنب و جوش داشتند. به ایشان هم خسته نباشید عرض میکنم، و امیدوارم سالهای بعد، شاهد مراسم های بهتری باشیم.

بین برنده ها بیشتر از همه دَیّر تَش باد مورد تشویق قرار گرفت. که به نظر من واقعاً هم حقش بود. نه به این خاطر که بهترین وبلاگ را دارد. به این خاطر که از وبلاگش به بهترین نحو استفاده می کند. بقیه برنده ها را هم از گزارش جادی و وبلاگ حدیث جون بخوانید.

یکبار دیگر آقای ابطحی عزیز را دیدم. البته سرش خیلی شلوغ بود. مدام می خواستند با ایشان عکس یادگاری بیاندازند و آدرس وبلاگشان را بدهند. یک چیز جالب بین وبلاگ نویسان همین است! معمولاً بقیه از طرف امضا می گیرند، اما وبلاگ نویسان بجای این کار آدرس وبلاگ خودشان را می دهند و می خواهند که بهشان سر بزند!

به هر حال از نیامدن بهتر بود! جای همگی خالی.

۲۴م خرداد ۱۳۸۷ | ۱۴ نظر | موضوع: وبلاگ | |

یکسال پس از شوهر شدن…

هر سال که میگذرد بر تعداد سالروزهایی که باید بگیریم افزوده می شود! و این موضوع تا آنجا پیش می رود که سالی فرا رسد، هر روزش خاطره. و اینجا یک قدمی پایان است…

بگذریم! تا آن روز راه بسیار است. تازه امروز اولین سالروز عقد من و حدیث جون است.

۳۶۵ روز است که من شوهرم! چقدر زود می گذرد ایّام و چه ها که در ایّام نمی گذرد!

روزی که ما آغاز کردیم من نه شغل درست و حسابی داشتم و نه پولی در چنته. اما مطمئن بودم که باید بشود و البته حدیث هم پا به پای من یاریم می کرد. ما با هم و در کنار یکدیگر فعل خواستن را توانستیم و از کارمان لذت می بریم.

به طور کلّی امروز پس از یکسال زندگی مشترک، معتقدم که اینگونه زندگی از مجرد بودن خیلی بهتر است. متأهل بودن این احساس را دست می دهد که شما، یک روح هستید در دو تن. پشتتان گرمتر می شود. چشمانتان نادیده ها را می بیند و گوشهایتان ناشنیده ها را می شنود. حتی گاهی مجبور می شوید خودتان را بیشتر اصلاح کنید!

یکسال گذشته همه روزهایش شیرین نبودند، اما من همه آنها را دوست دارم.

حتّی شب قبل از روز عقدمان را که پدرم بلبشویی راه انداخته بود که نپرس! که نکند ما را سر کار گذاشته باشند و آقای خاتمی برای خواندن خطبه عقدمان نیاید! حتی آن روز هم به من اعتماد نداشت! ولی در عوض حدیثه مثل کوه پشتم بود…

و البته ۲۷ دی ۸۵ را هم دوست دارم. تا صبح نخوابیدنش را و ساعت ۵ صبح حرکت کردنش را به سمت تهران به اتفاق پدر و پدرخانوم با ماشین شوهرعمه.

یادش بخیر! کنار عوارضی تهران لباس دامادی به تن کردم و یکراست به دفتر نشر و حفظ آثار امام رفتیم! خاتمی از نزدیک، خوش تیپ تر و پر احساس تر از عکسها و فیلمها به نظر می رسد. و سورپرایز آن روز ابطحی بود، که بعنوان وکیل من در کنار خاتمی خطبه عقد را قرائت کردند تا ساعت ۱۲:۴۰ آن روز برای همیشه برجلد زندگی مشترکمان حک گردد…

۲۷م دی ۱۳۸۶ | ۱۷ نظر | موضوع: خودنوشت | |

فک و فامیلهای آقای ابطحی

آقای محمد علی ابطحی، روحانی گرد چهره و شیرین گوشتی است که اولین بار از طریق وبلاگش باهاش آشنا شدم.برام خیلی جالب بود که یک روحانی درون حکومتی خیلی راحت وبلاگ می نویسه و حتی غیر از اون چت هم میکنه و در کلوپهای دوست یابی و اینجور چیزها هم عضو میشه!

یکی از افتخارات دوران چتی بنده هم اینه که چند باری با ایشون بصورت آن لاین چت کردم، و در اورکات و کلوب هم ایشون جزو لیست دوستانم هستند!

بعدها به عکسهای یواشکی اش که با گوشی موبایلش از سیاستمدارها می گرفت، عاشق شدم و بیش از پیش به ایشون علاقمند شدم. حتی یکی از گزارشهای نیویورک تایمز درباره ایشون رو به فارسی برگردوندم و در نشریات اون زمان منتشر کردم.

از اون دوران گذشت، تا اینکه افتخار پیدا کردم تا برای خوندن صیغه عقد بنده و همسرگرامی به محظر آقای خاتمی برسیم. و اونجا دیدن آقای ابطحی بعنوان نماینده بنده در خوندن خطبه، یک سورپرایز عالی برای من بود.

اما غرض ازاین معرفی پر زرق و برق، این بود که یکی از کشفهای دنیای وبگردی خودم رو به شما عرضه کنم!

همین طور که در کلوب می چرخیدم، تونستم فک و فامیلهای آقای ابطحی رو پیدا کنم. این موضوع برام اونقدر جالب بود که خواستم شما رو هم در حسم شریک کنم! فکرش رو بکنید! همه فامیلهای آقای ابطحی این کاره هستن!دمش گرم!!!

این پروفایل خود آقای ابطحی در کلوبه! و فامیلهای کشف شده ایشون عبارتند از: سید فائزه ابطحی، سید محمدتقی ابطحی، سید علی ابطحی، سید رضا ابطحی و سید محمد کاظم ابطحی.

قبلاً از آقای ابطحی بخاطر این افشاگری عذرخواهی میکنم!

۳۰م خرداد ۱۳۸۶ | ۴ نظر | موضوع: وبلاگ | |
  • لاهیج‌مارکت
  • گوگل‌فرند



Switch to our mobile site