RSS

ازدواج با طعم وبلاگ

ماهان عزیز بحثی رو با موضوع «ازدواج وبلاگ نویسان» مطرح کردند و از من هم دعوت فرمودند تا نظراتم رو مطرح کنم. از اونجائی که این بحث در آستانه سومین سالروز عقد ازدواج من و حدیث مطرح شده بود، من هم نوشتن در این باره رو تا ۲۷ دی ماه به تعویق انداختم، تا امروز، طی خاطره گوئی سالهایی که بر ما گذشت، گوشه‌ای از تجاربمون رو در میان بذارم.

برای اولین بار حدیث رو زمانی دیدم که همراه با دوستش به شرکتی که در اون کار می‌کردم اومده بود تا درخواست کار بده. برخلاف خیلی‌ها که ادعا می‌کنن از همون نگاه اول شیفته‌ی طرف مقابل شده بودند، من اصلاً حس خوبی به حدیث نداشتم! حتی به مدیر شرکت هم که موافقت خودش رو با استخدامش اعلام کرده بود، اعتراض کردم! اما کاری بود که شده و چاره‌ای نداشتم جز اینکه با حدیث همکار بشم!! :دی

حدیث دنیای متفاوتی داشت، نگاه‌مون به زندگی متفاوت بود. تفریحات و سرگرمی‌هامون هم از جنس‌های مختلفی بودند. کسی فکرش رو هم نمی‌کرد که بتونیم نقطه‌ی مشترکی با هم پیدا کنیم. اون زمان من بلاگ‌نوشت رو با جدیت روی بلاگر مدیریت می‌کردم و خیلی بهش اهمیت می‌دادم. حدیث هم وبلاگی روی بلاگفا داشت که مشترکاً با دوست پسرش توش می‌نوشتند!

اولین قدم برای نزدیکتر شدن به همدیگه از طرف من برداشته شد. اون زمان حدیث روی هر کامپیوتری که می‌نشست، بعد از اینکه آی‌دی یاهوش رو می‌بست، سریعاً اطلاعات پوشه‌ی پروفایل یاهو رو حذف می‌کرد تا احیاناً آی‌دیش دست غریبه نیافته. من هم از سر شیطنت جوانی پاپی گرفتن آی‌دیش بودم، اما از سر غرور، نمی‌خواستم از خودش بگیرم! تا اینکه بالاخره یه روز حدیث یادش رفت پوشه‌ی پروفایل رو پاکسازی کنه! من هم فوراً از فرصت استفاده کردم و آی‌دیش رو به لیست مسنجر یاهوم اضافه کردم! این شد که راحت‌تر تونستیم با هم رابطه داشته باشیم و بیشتر با هم آشنا شدیم!

بعد از اینکه رابطه‌ی حدیث با دوست پسرش به هم خورد، جا برای من بازتر شد! همان روزها بود که حدیث Sad Eye Never Lie رو روی بلاگفا راه انداخت و خواست که مرتب‌تر به وبلاگ‌نویسی بپردازه. ناگفته نمونه که از این بابت خیلی خوشحال بودم. دلیلش رو خودم هم درست نمی‌دونم، اما هنوز هم با دیدن وبلاگ‌هایی که تازه شروع به کار می‌کنن و انگیزه بالایی دارن، حال می‌کنم!

از اونجائی که وبلاگ همیشه در زندگیم پررنگ بوده، در تصوراتم بر این باور بودم که همسرم هم باید حتماً با دنیای وبلاگ‌نویسی آشنا باشه! شاید این باور از فشارِ عذابی ناشی می‌شد که از طرف خانواده و ناآشنایان مجازی، بر من وارد می‌شد و حتی گاهاً دسترسی من رو به وبلاگستان محدود می‌کرد.

با گذشت زمان، کار به جائی رسیده بود که جداً جنون عاشقی گرفته بودم و زندگی بدون حدیث برام غیر قابل تصور بود. داستانک‌های نی‌نی (+ + + + + + + + +) هم حاصل همان دوران بود. تا اینکه بالاخره همراه با استحکام وبلاگ حدیث، رابطه‌ی ما هم جدی شد، و بعد از کجدار و مریزهایی در ۲۷ دی ماه ۸۵ با کلام سیّد محمّد خاتمی و سیّد محمدعلی ابطحی، به عقد دائم همدیگه در اومدیم.

یه جمله‌ای هست که اگه از هر متأهلی بپرسید تائیدش می‌کنه. این جمله می‌گه: «شناخت شما از نامزدتون هر قدر هم که عمیق باشه، تا وقتی که او به همسری‌تون در نیاد، این شناخت کامل نمیشه»!

از اونجائی که زندگی مشترک زیر یه سقف و تحت تاثیر اطرافیان، موجب به وجود اومدن شرایط‌های ویژه‌ای میشه، به ناچار عکس‌العمل‌ها و واکنش‌هایی رو در بر خواهد داشت که پیش از اون هرگز مشابهش رو نخواهید دید.

یکی از این شرایطی که در زندگی ما به وجود اومد، همون شرایطی بود که ماهان مطرح کرد!

یه روز به خاطر شرایطی – که الان اصلاً یادم نمیاد! – حدیث ازم خواست که بین وبلاگ‌نویسی و اون، یکی رو انتخاب کنم! و برای اثبات عشقم وبلاگ‌نویسی رو کنار بذارم! مدت‌ها سر بی منطق بودم گزینه‌های مطرح شده، باهاش بحث و جدل داشتم، تا اینکه بالاخره مجبور شده بودم برای مدتی دور بلاگ‌نوشت رو خط بکشم.

اگه بخوام به دور از واقعیت نظرم رو در این باره بگم، می‌گفتم که دور شخصی که به علائق شما احترام نمی‌ذاره و براتون استقلال قائل نیست، خط بکشید! اما واقعیتی که تنها پس از ازدواج تجربه‌اش می‌کنید، بهتون نشون میده که زندگی مشترک حاوی تناقض سلائقی است که به ناچار اصطحکاک‌هایی رو در برخواهد داشت که موجب رنجش طرفین خواهد شد. و از اونجائی که هر عملی را عکس‌العملی است، مسلماً رفتارهایی رو تجربه خواهید کرد که شاید تا قبل از ازدواج برای هر دو طرف مسخره و خنده‌دار بودند!

شکی نیست که اگه من شرایطی رو به وجود نمی‌آوردم که موجب رنجش خاطر حدیث بشه، او هم مجبور نمی‌شد تا روی نقطه ضعف من دست بذاره. لذا راهکار درست این مشکل از نظر من اینه که به جای دامن زدن به بحران، در پی بر طرف کردن اصطحکاک‌های قبلی که موجب به وجود اومدن گزینه‌های جدید شده بر بیایم. البته عملی کردن این راهکار برای دو طرفی که در گود هستند، خصوصاً در روزهای اول خیلی سخت و متمایل به ناممکن خواهد بود. اما به هر حال جنگ اجتناب ناپذیری است که بعضی اوقات فقط باید تجربه‌ش کرد!

در انتها ضمن عذرخواهی مجدد از حدیث به خاطر شرایط‌هایی که در گذشته براش به وجود آوردم تا جایی که مجبور شد من رو وادار به قرارگیری بر سر دو راهی عشق و وبلاگ کنه، خدا رو به خاطر وابستگی حال حاضرش به دنیای مجازی واقعاً شاکرم، که ب هر حال درصد پیش اومدن ماجراهایی نظیر بیرون انداختن من از بلاگ‌نوشت رو پائین میاره! :دی و امیدواترم که زندگی مشترک شما هیچ‌گاه دست‌خوش شرایطی نیشه که از زندگی مجازی‌تون به عنوان دستاویزی برای اعمال شکنجه استفاده بشه!

۲۷م دی ۱۳۸۸ | ۸۳ نظر | موضوع: خودنوشت, وبلاگ | |

سال نوی بلاگ‌نوشت!

اگه امروز حدیث یادش نمی‌افتاد که تولد وبلاگش گذشته، احتمالاً من هم یادم نمی‌اومد که هجده روز پیش، بلا‌گ‌نوشت، وارد ششمین سال فعالیتش شده!

در کل خیلی حالم از این زندگی پرمشغله‌ی حقیقی به هم می‌خوره. زندگی‌ای که توش مجبوری نقاب بزنی و از کله‌ی سحر تا بوق شب سگ‌دو بزنی تا بتونی یه لقمه‌ی بخور و نمیر در بیاری و به اصطلاح زندگی کنی! تازه حتی یادت بره که یه شخصیت واقعیِ بدون نقاب هم یه جایی به نام دنیای مجازی داری! حتی اگه همیشه هم فکرت به زندگی مجازیت باشه، باز هم گیر و دارهای دنیای مثلاً حقیقی نمی‌ذاره یادت بمونه که تولد «جایگاه من بودنت» کی هست.

بگذریم! این اولین باره که تولد بلاگ‌نوشت رو یادم رفته بود، به همین دلیل هم کلی دلم گرفت و خواستم یه کم ودم رو خالی کنم. به هر حال از همه کسانی که به هر نحوی مطالب اینجا رو دنبال می‌کنن، صمیمانه ممنونم. و واقعاً عذر می‌خوام از اینکه اون‌طور که باید و شاید نتونستم بلاگ‌نوشتی در خور، به بلاگستان فارسی تقدیم کنم.

۲۹م آذر ۱۳۸۸ | ۷۸ نظر | موضوع: خودنوشت, وبلاگ | |

چطور شد که بلاگ نویس شدم؟!

گیله مرد عزیز، به مناسبت روز جهانی وبلاگ، بازی وبلاگی “انگیزه وبلاگ نویسی” را کلید زد. متاسفانه دیر متوجه دعوتشان شدم، اما به هر حال از ۳۱ آگوست (روز جهانی وبلاگ) تا ۱۶ شهریور (روز تولد بلاگستان فارسی) را می توان هفته بلاگ نویسی نامید، تا با این توجیه مهلت شرکت در این بازی وبلاگی همچنان باقی باشد!

و اما داستان بلاگ نویسی من:

نخستین بار از طریق حسین درخشان با پدیده بلاگ نویسی آشنا شدم. یادم هست، آن زمانها که هنوز سرویس دهنده فارسی زبانی نبود، حسین درخشان مطالب آموزشی زیادی درباره شروع بلاگ نویسی با بلاگر می نوشت. و از انصاف که نگذریم، خیلی هم به تازه کارها کمک می کرد تا وبلاگ شخصی شان را راه بیاندازند. من هم به کمک همین آموزشها اولین وبلاگم را روی بلاگر راه انداخته بودم.

از سبک بلاگ نویسی درخشان خیلی خوشم می آمد. بی قید و شرط می نوشت، کوتاه و بلند!  در مورد همه چیز! در بین مطالبش هم لینک مطالبی بود که در وبگردی هایش پیدایشان می کرد. اوائل خیلی دوست داشتم که وبلاگی مثل او داشته باشم. امروزه هم که بلاگ نویسی تخصصی تر شده است و تعداد بلاگهایی که بصورت تخصصی در مورد موضوعاتی خاص مطلب می نویسند، بیشتر شده، من همچنان بلاگ نویسی بی قید و شرط و شخصی را می پسندم! اینکه در مورد همه چیزهایی که دوست داری اظهار نظر کنی!

پرشین بلاگ که آمد، خیلی زود من و خیلی های دیگر از فارسی زبانان بساطمان را از بلاگر جمع کردیم و رهسپار پرشین بلاگ شدیم. در مدت کوتاهی که در پرشین بلاگ بودم، چندین وبلاگ را راه اندازی کردم و حذف کردم! یکی از آنهایی که نامش در خاطرم مانده “ققنوس شمال” بود!

اما در میانه دوران دانشگاه، تصمیم گرفتم که وبلاگ نویسی را بصورت جدی شروع کنم و از این شاخه به آن شاخه پریدن را کنار بگذارم. برای این کار بلاگر را انتخاب کردم. اما برای شروع علاوه بر سرویس دهنده، لازم بود که نام مناسبی هم انتخاب کنم. نمی دانم چه مدت، اما یادم هست که خیلی طول کشید تا نام مناسبی را برای وبلاگم پیدا کنم. دوست داشتم نامی که برمی گزینم، یکتا باشد! این شد که تحت تاثیر وب نوشت ابطحی، “بلاگ نوشت” را انتخاب کردم!

از اول دسامبر ۲۰۰۴ شروع کردم به نوشتن شعرها و نثرهایی که در طول سالیان گذشته به شکل گیری اندیشه هایم کمک کرده بودند. تا اینکه از اول ژانویه ۲۰۰۵، همزمان با آغاز سال میلادی و سالروز تولدم، رسماً قلم زدن در بلاگ نوشت را آغاز کردم!

در این سالها چیزهای زیادی از بلاگ نوشتن یاد گرفته ام اما با این حال خودم را در کلاس بلاگ نویسی شاگرد ضعیفی می دانم و دوست داشتم که بلاگر خیلی بهتری می بودم! اما به هر حال از کوزه همان تراود که در اوست!

در این مسیر بلاگهای زیادی بودند که دوست شان دارم، اما این بدین معنا نیست که بقیه خوب نیستند یا کمتر خوبند! معتقدم که هر وبلاگی که اصول اولیه بلاگ نویسی را رعایت کند، خوب است، و بقیه طبقه بندی ها مربوط می شود به سلائق و علائق افراد. بر همین مبنا، وبلاگهای آرش کمانگیر، بامدادی، جادی، وحید آنلاین و… از بلاگهای مورد علاقه من هستند که به معنای واقعی کلمه آنها را “وبلاگ” می دانم!

اصولاً از شنیدن داستانهای افراد خیلی خوشم می آید. شما هم اگر دوست دارید، بگوئید که چطور شد بلاگ نویس شدید. تا از تجارب همدیگر بیشتر بهره ببریم.

 blogday2009

۱۳م شهریور ۱۳۸۸ | ۱۸ نظر | موضوع: خودنوشت, وبلاگ | |

دو سال و سیزده روز

عجب روزگاری شده ها! آدم وقت نمی کنه یادش بمونه که چه روزی سالگرد ازدواجشه! انگار همین چند روز پیش بود که خدمت آقای خاتمی و آقای ابطحی رسیدیم تا عقد من و حدیث عزیز رو جاری کنن! یادش بخیر…

پ.ن۱: باز شانس آوردم که خودم اول یادم اومد :دی

پ.ن۲: خدای نکرده در چنین شرایطی انتظار ندارید که بتونم دنبال کارهای فیس آف و بلاگستان باشم؟! متاسفانه شدیداً در این فکرم که بزودی انحلالشون رو رسماً اعلام کنم.

۱۰م بهمن ۱۳۸۷ | ۱۹ نظر | موضوع: خودنوشت | |

زندگی در فنجان

این روزها زندگی دنیای حقیقی من به طرز بینهایتی به فشردگی می گذره. و سخت تر و رنج آورتر از اون دوری از حدیث هست، و این واقعاً واقعاً کلافه ام کرده.

اما همه این روزهای سخت پر از آموزه هایی است که به امید خدا آینده ام را خواهند ساخت.

برای ما دعا کنید…

۲۳م دی ۱۳۸۷ | ۲ نظر | موضوع: خودنوشت | |
  • لاهیج‌مارکت
  • گوگل‌فرند



Switch to our mobile site