دهه گوگل

لوگوی دهمین سالروز تولد گوگل

لوگوی دهمین سالروز تولد گوگل

لری پیج (Larry Page) 24 ساله و سرگی برین ( Sergey Brin) 21 ساله تابستان ۱۹۹۵ (۱۳۷۴) با یکدیگر آشنا می شوند. یکسال بعد آنها در مدرسه علوم کامپیوتر استانفورد با هم روی موتور جستجوگر با نام BackRub کار می کنند. این موتور جستجوگر به مدت یکسال روی سرور دانشگاه استانفورد مورد استفاده قرار می گیرد. آنها تصمیم می گیرند که برای موتور جستجوگرشان نام جدیدی انتخاب کنند، بازی با حروف googol که یک اصطلاح ریاضی برای عدد ۱ با ۱۰۰ صفر است، آنها را به کلمه Google می رساند! و در ۱۵ سپتامبر ۱۹۹۷ (۲۴ شهریور ۱۳۷۶) google.com ثبت می شود و رسماً کار خود را برای تغییر جهان اینترنت آغاز می کند.

امسال گوگل ۲۷ سپتامبر را بعنوان دهمین سال تولدش جشن می گیرد. در طی سالیان گذشته، گوگل تاریخ جشن تولدش را مرتب تغییر داده است! آنها در پاسخ به این سوال که تاریخ حقیقی تولد گوگل بالاخره کی هست، می گویند: “بستگی به این دارد که مردم کی دوست داشته باشند کیک بخورند!” گویا گوگل معتقد است که تاریخ دقیق دیروز مهم نیست، آنچه مهم است اینکه امروز چه وقت حالش هست که برای موفقیت دیروزمان جشن بگیریم! و آنچه که برای ما مهمتر است جشن گرفتن تغییری است که Google به جهان اهدا کرده.

لوگوی نهمین سال تولد گوگل

لوگوی نهمین سال تولد گوگل - ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۷

لوگوی هشتمین سال تولد گوگل

لوگوی هشتمین سال تولد گوگل - ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۶

لوگوی هفتمین سال تولد گوگل - 27 سپتامبر 2005

لوگوی هفتمین سال تولد گوگل - ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۵

لوگوی ششمین سال تولد گوگل - 7 سپتامبر 2004

لوگوی ششمین سال تولد گوگل - ۷ سپتامبر ۲۰۰۴

لوگوی پنجمین سال تولد گوگل - 7 سپتامبر 2003

لوگوی پنجمین سال تولد گوگل - ۷ سپتامبر ۲۰۰۳

لوگوی چهارمین سال تولد گوگل - 27 سپتامبر 2002

لوگوی چهارمین سال تولد گوگل - ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۲

مهر ۶م, ۱۳۸۷ | ۷ نظر | موضوع: فناوری اطلاعات و ارتباطات |

سالروز تولد عشق

تولدش برای من روز بزرگیه. چون اولین باری که واژه مقدس «دوستت دارم» رو بهش گفتم در همین روز بود. همون روزی که عاشقانه در خیابان ساحلی رامسر، دست در دست هم قدم می زدیم و از با هم بودن لذت می بردیم.

حتماً یادش هست که چقدر پیاده رفته بودیم! نمیدونم چرا رامسر تاکسی نداشت! کل شهر رو با پاهای پیاده گز کرده بودیم تا جایی که موقع برگشتن کمرم خشک شده بود و نمی تونستم تکون بخورم!

و اون روز اولین تولدی بود که با هم بودیم. و دومینش بعد از عقد و خونه پدریم بود، که من با نهایت شرمندگی، و بدلیل بی تجربگی درچیدن شمع روی کیک، کمی تا قسمتی خاطرش رو آزردم. که باز هم شرمنده ام.

و اما امروز…

سومین تولدی که با هم هستیم. دویمنش بعد از عقد و البته اولینش در خانه خودمان!

و مهمتر از همه، سومین سالی که ما همیدگر رو دوست داریم.

حدیث جون! سالروز زاده شدنت بر تو و سالروز پذیرفتن قلبم، بر من مبارک باد.

اسفند ۲۲م, ۱۳۸۶ | ۵ نظر | موضوع: خودنوشت |

یکسال پس از شوهر شدن…

هر سال که میگذرد بر تعداد سالروزهایی که باید بگیریم افزوده می شود! و این موضوع تا آنجا پیش می رود که سالی فرا رسد، هر روزش خاطره. و اینجا یک قدمی پایان است…

بگذریم! تا آن روز راه بسیار است. تازه امروز اولین سالروز عقد من و حدیث جون است.

۳۶۵ روز است که من شوهرم! چقدر زود می گذرد ایّام و چه ها که در ایّام نمی گذرد!

روزی که ما آغاز کردیم من نه شغل درست و حسابی داشتم و نه پولی در چنته. اما مطمئن بودم که باید بشود و البته حدیث هم پا به پای من یاریم می کرد. ما با هم و در کنار یکدیگر فعل خواستن را توانستیم و از کارمان لذت می بریم.

به طور کلّی امروز پس از یکسال زندگی مشترک، معتقدم که اینگونه زندگی از مجرد بودن خیلی بهتر است. متأهل بودن این احساس را دست می دهد که شما، یک روح هستید در دو تن. پشتتان گرمتر می شود. چشمانتان نادیده ها را می بیند و گوشهایتان ناشنیده ها را می شنود. حتی گاهی مجبور می شوید خودتان را بیشتر اصلاح کنید!

یکسال گذشته همه روزهایش شیرین نبودند، اما من همه آنها را دوست دارم.

حتّی شب قبل از روز عقدمان را که پدرم بلبشویی راه انداخته بود که نپرس! که نکند ما را سر کار گذاشته باشند و آقای خاتمی برای خواندن خطبه عقدمان نیاید! حتی آن روز هم به من اعتماد نداشت! ولی در عوض حدیثه مثل کوه پشتم بود…

و البته ۲۷ دی ۸۵ را هم دوست دارم. تا صبح نخوابیدنش را و ساعت ۵ صبح حرکت کردنش را به سمت تهران به اتفاق پدر و پدرخانوم با ماشین شوهرعمه.

یادش بخیر! کنار عوارضی تهران لباس دامادی به تن کردم و یکراست به دفتر نشر و حفظ آثار امام رفتیم! خاتمی از نزدیک، خوش تیپ تر و پر احساس تر از عکسها و فیلمها به نظر می رسد. و سورپرایز آن روز ابطحی بود، که بعنوان وکیل من در کنار خاتمی خطبه عقد را قرائت کردند تا ساعت ۱۲:۴۰ آن روز برای همیشه برجلد زندگی مشترکمان حک گردد…

دی ۲۷م, ۱۳۸۶ | ۱۶ نظر | موضوع: خودنوشت |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان