خودپنهانگری

روزهای اولی که بلاگ نوشت را راه انداختم، دنبال جائی بودم که کاملاً خودم باشم، به دور از هر گونه دو رویی و نفاق و بدون اینکه نقابی بر رو داشته باشم. تا الان هم همیشه سعیم بر آن بود که همین رویه را حفظ کنم و ادامه دهم.

من برای خود بودن، لازم می دیدم که در دنیای مجازی نیز از هویت حقیقی خود بهره ببرم، چرا که در غیر اینصورت، هویت مجازیم خود در حکم یک نقاب می شد که خود واقعی مرا پشت خود پنهان کرده است. بر همین اساس نه تنها بلاگهایم را با نام حقیقی منتشر کردم که همه اکانتهای دنیای مجازیم را نیز با همین نام بنا نهادم.

تا به امروز برای “کاملاً خود بودن”، جنگهای زیادی کرده ام و هزینه بسیاری پرداخته ام. اما حالا به جایی رسیده ام که اختیار از کفم رفته و اجبار مرا فرمان می دهد.

نمی خواهم بگویم که از این پس “خودم” نخواهم بود، که هرگز چنین ننگی را نخواهم پذیرفت و معتقدم که مرگ بر پذیرفتن چنین ننگی ارجحیت دارد. اما متاسفانه مجبورم که پس از این گوشه هایی از افکار و عقایدم را که اتفاقاً خیلی هم از نظر من مهم هستند پنهان کنم.

گرچه من یک شهروند عادی ایرانی هستم، که نه نخبه است، نه قدرتمند و نه پولدار، و شاید اظهار نظر کردنش درباره خیلی از مسائل با اظهارنظر نکردنش هیچ تفاوتی نداشته باشد، اما حداقل من خودم را نزد وجدانم مسئول می دانستم و دوست داشتم بعنوان یک شهروند درباره آنچه که پیرامونم اتفاق می افتد، اظهارنظر کنم و زشتی ها را گوشزد نمایم. ولی حالا من هم مثل خیلی های دیگر به جایی رسیده ام که مجبورم تا زمانی موعود “سکوت” اختیار کنم!  مجبورم روزمرگی کنم و  به حاشیه ها بپردازم! کاری که بسیاری از دوستانم را همآنک نیز از دستم رنجانده است.

بدون شک این راهی که می روم، صراط المستقیم نیست، اما سیلابی است که هر چه سعی کردم مرا یارای شنا کردن برخلاف جریان آن نبود. اینک باید یا در مسیر جریانش باشم، یا اینکه همین حالا غرق شوم..

مهر ۵م, ۱۳۸۷ | ۵ نظر | موضوع: خودنوشت |

آخرین روزهای ۸۶

همیشه آخرین روزهای سال رو دوست داشتم. این روزها همیشه برام همراه بود با خریدهای عید و خونه تکونی و تعطیلی. ذوق و شوق مردم و بازارهای شلوغ دم عید همیشه برام جذاب بودن.

اما امسال حال و هوای دیگه ای داره. امسال برای اولین سال من و حدیث جون قراره سال رو تو خونه خودمون تحویل کنیم. خونه ای که هنوز بوی تازگی میده و به همین خاطر نیازی به تکون دادن نداره!

و مسئولیت یک زندگی که روی دوشمونه و باعث میشه تا بیشتر هراس داشته باشیم و کمتر لذت ببریم. خیلی دوست داشتم با خاطری آسوده سال رو نو کنم، اما مشکلات و استرسهای متعددی که جامعه چه از نظر اجتماعی و چه از نظر اقتصادی به ما تحمیل میکنه، این شادیها رو خیلی کمرنگ کرده.

اما به هر حال مثل همه درد آشنایان دیگه تمام سعی ام بر اینه که شادی در زندگیمون رنگ نبازه… به امید خدا…

اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ | ۳ نظر | موضوع: جامعه |

مرگ و زندگی

زنی گفت:

جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟

به زندگی گفتم:

کاش صدای مرگ را بشنوم!

زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت:

تو اکنون صدایش را می شنوی!

اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی،

مشتاق مرگ می شوی

زیرا مرگ، آخرین راز زندگی است.

تولد و مرگ،

دو مظهر از بالاترین مظاهر شجاعت اند.

جبران خلیل جبران

منبع: ماسه و کف - ترجمه حیدر شجاعی

خرداد ۲۸م, ۱۳۸۶ | ۲ نظر | موضوع: داستانک |

عمر…!

عمر را به شناختن و دیدن خیلی چیزها و خیلی چهره ها می گذرانیم. زندگی را شب و روز در کار تجربه کردنها و برخوردها و راست و ریس کردن صدها و هزارها مسئله و مشغله به سر می بریم، اما در این میان یکی هست که به او کمتر از همه می پردازیم. یکی هست که از همه بیشتر به ما نزدیک است و ما از همه بیشتر از او دوریم!

او را یکبار هم ندیده ایم! به او خوب خیره نشده ایم، و اگر هم گهگاهی چشم مان به او افتاده و سر راهمان قرار گرفته، باز به دیگران مشغول شده ایم و او را گم کرده ایم.

زندگی همچون یک خانه شلوغ و درهم و برهم است و ما در آن غرقیم. این تابلو را به دیوار مقابل می زنیم. آن قالیچه را جلوی پله می اندازیم. اتاقها را جارو می کنیم. آشپزخانه را جمع و جور می کنیم. لباسهایمان را نو می کنیم و… و غرقه در همین کشمکشها و گرفتاری ها می رویم و میدویم و می پریم که ناگهان، از جلوی آینه رد می شویم…

می ایستیم و نگاهش می کنیم. زل می زنیم. دقیق می شویم. آیا واقعاً او را می شناسیم؟!

اگر نه پس چه کسی و چه کاری فوری تر و مهمتر از این که همه این مشغله های سرسام آور و پوچ روزمره را کنار بگذاریم و به «او» بپردازیم؟ مگر چقدر دیگر فرصت داریم؟

من وقتی به خودم نگاه می کنم، می بینم که اصلاً آنی نیستم که می خواستم باشم. نمی دانم! شاید هم قبلاً بهتر بودم یا شاید می خواستم همین باشم ولی الان دوست ندارم همین بمانم!

شاید به همین خاطر هم هست که روزمرگی می کنم و از خود فرار می کنم. ولی کجا بروم که «من» با من نباشد؟

خدایا! بیست و سه سال کامل به من نعمت زندگی کردن بخشیدی و امروز به حول قوه تو وارد بیست و چهارمین سالروز ولادتم شده ام. چه بخواهم از تو که خود بزرگترین نعمات را به من عطا فرموده ای. ولی پروردگار من! تو خود می دانی که حالا من در زندگی شریک دارم، پس به حق او با این بنده حقیرت رحمان تر باش و به کرمت لطفی کن تا نه همین باشم، که به از این شوم.

آمین یا رب العالمین

دی ۱۱م, ۱۳۸۵ | ۴ نظر | موضوع: خودنوشت |

ReStart

همه چیز از یه دعوای به ظاهر ساده شروع میشه. اما این‌بار غرورت، شخصیتت، دار و ندارت پیش هر کس و ناکس له میشه.

فکر امانت نمیده. دیگه نه چیزی می‌شنوی و نه چیزی می‌بینی. فقط فکر می‌کنی، اون هم نه به چیزایی که داری و نداری، بلکه فقط به راه حلی برای خارج شدن از این منجلاب… فکرت هنگ کرده، هیچی نمی‌فهمی!

حالا فقط توئی که یه گوشه تنها نشستی با یه بسته قرص که اصلاً نمی‌دونی چی هست و به چه دردی می‌خوره!

اولین قرص رو از روکشش خارج می‌کنی و یه نگاهی به قد و بالاش می‌اندازی. لای انگشتات می‌چرخونیش و با خودت می‌گی این فسقلی قراره باهات چیکار کنه؟!… از دستت می‌افته رو زمین…

یه فرصت برای اینکه این مسخره‌بازی‌ها (!) رو تموم کنی… اما تا میای فکر کنی، دومی تو دستته و برای اینکه این هم از دستت نیافته فوری می‌کنیش تو حلقت…

بیرون که خبری نیست! دوباره بدبختی‌های همیشگی… بی‌خیال۱ سومی رو بچسب!… و چهارمی و همین‌طور…

نمی‌دونم چرا؟! شاید بخاطر یه جو بندگی که تو وجودته یا شاید هم یه ایپسلون دل صاف، یکی زودتر از همیشه میرسه… و اورژانس… شستشوی معده… و تو که دوباره برگشتی…

و توی این دوباره برگشتنت نه تنها چیزی بهتر نشده که کوه سرزنش، نصیحت، ملامت، قهر، دعوا و… رو سرت ریخته. و اگه خیلی زور بزنی شاید بتونی به نقطه صفر برگردی و دوباره شروع کنی…

آبان ۷م, ۱۳۸۵ | ۵ نظر | موضوع: خودنوشت |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان