RSS

خاطرات مرگبار!

از طرف نون وای عزیز به بازی خاطرات مرگبار دعوت شده ام. که طی این پست بایستی سه خاطره مرگباری که در زندگی تجربه کرده ام را بیان کنم.

۱- فکر کردید که چی؟! خوب آدم باید هر چیز را یکبار تجربه کند! یعنی من نمی توانم خودکشی کنم؟! بله! دلایل و حاشیه هاش بماند، اما من هم یکبار دست به خودکشی نافرجامی زدم و اگر به دادم نرسیده بودند کم مانده بود که نفله شوم. روشی که برای این کار انتخاب کرده بودم خوردن قرص بود!

اما الان واقعاً واقعاً پشیمانم! این احمقانه ترین راهی است که می توان برای حل یک معضل پیش گرفت. هر قدر هم که خسته شده باشی و توان جنگیدن نداشته باشی، بهتر است منتظر بمانی تا مشکلات شمشیرش را در سینه ات فرو کند و تو را بکشد، نه اینکه خودت همچون بزدلی خودت را از بین ببری!

خودکشی هم که چیزی برای گفتن ندارد! گنگ بودم و منگ! تا اینکه به هوش آمدم و دیدم روی تخت بیمارستان دراز کشیده ام.

۲- یکبار بیماری سختی گرفته بودم! اسهال خونی! سخت ترین بیماری ای بود که تاکنون دچارش شدم. اینقدر روده هایم درد می کرد که مرگ را جلوی چشمهایم می دیدم. با صد نوع سرم و آمپول روده هایم را شستشو دادند و من بخت برگشته بین تخت بیمارستان و توالت، مدام در آمد و شد بودم! خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند!

۳- روزگاری ورزشکار بودم. در یکی از مسابقات مشتی حواله بینی مبارک شد و راهی بیمارستان شدم. و همان شد که رفتم زیر تیغ جراحی! با آنکه در اتاق عمل فقط سه بار نفس کشیدم، و چیزی از جراحی بینی به یاد ندارم، اما خاطره دردناکی بود. راستی! حدس زدید چه ورزشی می کردم؟!

عجب بازی وبلاگی بدی بود! پر از خاطرات بد! چون نمی خواهم کسی را تلخ کام کنم، کسی را دعوت نمی کنم، هر کس که این سطور را می خواند و دوست دارد شرکت کند، بسم الله!

۲۵م مرداد ۱۳۸۷ | ۱۷ نظر | موضوع: خودنوشت | |

ReStart

همه چیز از یه دعوای به ظاهر ساده شروع میشه. اما این‌بار غرورت، شخصیتت، دار و ندارت پیش هر کس و ناکس له میشه.

فکر امانت نمیده. دیگه نه چیزی می‌شنوی و نه چیزی می‌بینی. فقط فکر می‌کنی، اون هم نه به چیزایی که داری و نداری، بلکه فقط به راه حلی برای خارج شدن از این منجلاب… فکرت هنگ کرده، هیچی نمی‌فهمی!

حالا فقط توئی که یه گوشه تنها نشستی با یه بسته قرص که اصلاً نمی‌دونی چی هست و به چه دردی می‌خوره!

اولین قرص رو از روکشش خارج می‌کنی و یه نگاهی به قد و بالاش می‌اندازی. لای انگشتات می‌چرخونیش و با خودت می‌گی این فسقلی قراره باهات چیکار کنه؟!… از دستت می‌افته رو زمین…

یه فرصت برای اینکه این مسخره‌بازی‌ها (!) رو تموم کنی… اما تا میای فکر کنی، دومی تو دستته و برای اینکه این هم از دستت نیافته فوری می‌کنیش تو حلقت…

بیرون که خبری نیست! دوباره بدبختی‌های همیشگی… بی‌خیال۱ سومی رو بچسب!… و چهارمی و همین‌طور…

نمی‌دونم چرا؟! شاید بخاطر یه جو بندگی که تو وجودته یا شاید هم یه ایپسلون دل صاف، یکی زودتر از همیشه میرسه… و اورژانس… شستشوی معده… و تو که دوباره برگشتی…

و توی این دوباره برگشتنت نه تنها چیزی بهتر نشده که کوه سرزنش، نصیحت، ملامت، قهر، دعوا و… رو سرت ریخته. و اگه خیلی زور بزنی شاید بتونی به نقطه صفر برگردی و دوباره شروع کنی…

۷م آبان ۱۳۸۵ | ۵ نظر | موضوع: خودنوشت | |
  • لاهیج‌مارکت
  • گوگل‌فرند



Switch to our mobile site