بزرگترین ترسهای من

حدیث من رو به بازی وبلاگی “بزرگترین ترسهای زندگی” دعوت کرد. و من مجبورم اینجا به یه سری چیزا اعتراف کنم!

خوب! من کلّاً آدم ترسویی به حساب میام! گاهی در برخی موارد کوچیک و جزئی ترسم رو می کنه و بعضی اوقات هم کلاً کل شق و نترس میشم! مثلاً از سنجاق قفلی چندشم میشه!! یا از چرخ و فلک و انواع و اقسام بازیهای وحشتناک پارک شهری می ترسم و اصلاً طرفشون نمیرم! البته به جز تونل وحشت!

بعضی از این ترسها واقعاً مسخره و خنده دار به نظر میان! قبلاً یکبار، اینجا درباره ترس نوشته بودم. حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم که “ترس” واقعاً حس عجیب و ناشناخته ای هست.

اما برخی ترسها، موی بدنم رو سیخ می کنند. مثل فکر اینکه اونقدر گناهکار باشم که خدا منو نبخشه، یا تصور روزی که حدیث از پیشم بره، یا کسانی که دوستشون دارم، فوت کنند.

به امید اینکه هیچکس در دنیا ترسیده نشه! دعوت میکنم از شمائی که لطف کردید و این مطلب رو خوندید تا در این بازی وبلاگی سهیم باشید.

آذر ۴م, ۱۳۸۷ | ۳ نظر | موضوع: خودنوشت |

چشمها را باید باز کرد

- چند وقتی است که دچار یه جور بی هویتی، از خود بیگانگی، سرخوردگی و اینجور چیزا شده ام! رفتار دو گانه دارم درست نمی دونم چیکار دارم می کنم و چه کار باید بکنم. بی برنامه ام و از اون مهمتر بی هدفم! مسیری که در حال طی کردنش هستم بر خلاف همیشه اصلاً برام روشن نیست.

- ابعاد زیادی از وجودم بی استفاده موندن. به سلامتیم اصلاً اهمیت نمیدم. فراموشی بارزترین خصیصه زندگیم شده. کنترل خیلی از چیزا از دستم خارج شده. منتظر یه وضع بهترم برای اینکه بیشتر رو خودم کار کنم اما گویا وضع همیشه بدتر میشه و از بهتر خبری نیست!

- گذشته از درون از بیرون هم تقابل اخلاقها، عدم وجود عدالت، حق کشی و هزاران معضل دیگه بر تک تک سلولهام فشار میارن.

- چیزی به متلاشی شدن باقی نیست. منتظر اتفاقی هستم که وضع رو عوض کنه. ریست شدن غیر ممکنه اما چشمها رو باید باز کرد! شاید جاده ای پیدا بشه که بتونم با گذر از اون مسیرم رو تغییر بدم.

آبان ۱۵م, ۱۳۸۷ | ۷ نظر | موضوع: خودنوشت |

خودپنهانگری

روزهای اولی که بلاگ نوشت را راه انداختم، دنبال جائی بودم که کاملاً خودم باشم، به دور از هر گونه دو رویی و نفاق و بدون اینکه نقابی بر رو داشته باشم. تا الان هم همیشه سعیم بر آن بود که همین رویه را حفظ کنم و ادامه دهم.

من برای خود بودن، لازم می دیدم که در دنیای مجازی نیز از هویت حقیقی خود بهره ببرم، چرا که در غیر اینصورت، هویت مجازیم خود در حکم یک نقاب می شد که خود واقعی مرا پشت خود پنهان کرده است. بر همین اساس نه تنها بلاگهایم را با نام حقیقی منتشر کردم که همه اکانتهای دنیای مجازیم را نیز با همین نام بنا نهادم.

تا به امروز برای “کاملاً خود بودن”، جنگهای زیادی کرده ام و هزینه بسیاری پرداخته ام. اما حالا به جایی رسیده ام که اختیار از کفم رفته و اجبار مرا فرمان می دهد.

نمی خواهم بگویم که از این پس “خودم” نخواهم بود، که هرگز چنین ننگی را نخواهم پذیرفت و معتقدم که مرگ بر پذیرفتن چنین ننگی ارجحیت دارد. اما متاسفانه مجبورم که پس از این گوشه هایی از افکار و عقایدم را که اتفاقاً خیلی هم از نظر من مهم هستند پنهان کنم.

گرچه من یک شهروند عادی ایرانی هستم، که نه نخبه است، نه قدرتمند و نه پولدار، و شاید اظهار نظر کردنش درباره خیلی از مسائل با اظهارنظر نکردنش هیچ تفاوتی نداشته باشد، اما حداقل من خودم را نزد وجدانم مسئول می دانستم و دوست داشتم بعنوان یک شهروند درباره آنچه که پیرامونم اتفاق می افتد، اظهارنظر کنم و زشتی ها را گوشزد نمایم. ولی حالا من هم مثل خیلی های دیگر به جایی رسیده ام که مجبورم تا زمانی موعود “سکوت” اختیار کنم!  مجبورم روزمرگی کنم و  به حاشیه ها بپردازم! کاری که بسیاری از دوستانم را همآنک نیز از دستم رنجانده است.

بدون شک این راهی که می روم، صراط المستقیم نیست، اما سیلابی است که هر چه سعی کردم مرا یارای شنا کردن برخلاف جریان آن نبود. اینک باید یا در مسیر جریانش باشم، یا اینکه همین حالا غرق شوم..

مهر ۵م, ۱۳۸۷ | ۵ نظر | موضوع: خودنوشت |

پائیز

نمی دونم شاید بخاطر این باشه که به نارنجی علاقمندم، شاید هم به این خاطر باشه که دلگیرم، اما به هر حال الان احساس می کنم که پائیز رو بیشتر از بقیه فصول دوست دارم.

مهر ۲م, ۱۳۸۷ | ۵ نظر | موضوع: خودنوشت |

شوهرخاله حسین…

۱- همه چیز خوب پیش می رود تا اینکه دست تقدیر یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید، اتفاقی را رقم می زند و زندگی تان را زیر و رو می کند.

۲- هر عضوی که از خانواده کم شود، بنیانش به نحوی بهم می ریزد. چه رسد به پدر که ستون خانواده است.

۳- بعضی ها هستند که نه تنها برای خانواده خودشان ستونند، که بار دیگران را نیز به دوش می کشند.

شوهر خاله حسین، بدون اغراق پدری فداکار، همسری با وفا و آشنایی دلسوز بود. رفتنش نه فقط برای خاله تهمینه، فرشید، فرزاد و فرهاد که برای همه کسانی که می شناختنش، سخت بود.

خدایش بیامرزد…

شهریور ۱۸م, ۱۳۸۷ | ۱۳ نظر | موضوع: خودنوشت |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان

  • عکسلاگ