خدا کند که بیایی…

تو را من چشم در راهممدتها بود که در پی فرصتی می گشتم تا دلایلم را از لزوم آمدن خاتمی برای انتخابات دور دهم ریاست جمهوری بنویسم. تا اینکه امروز یادداشتی را از آرش بهمنی خواندم با عنوان «خدا کند که نیایی». این مطلب بهانه ای شد تا من هم از دغدغه هایم بگویم:

شاید امیدی نباشد که خاتمی از دوران هشت ساله اش، بهتر که هیچ، بدتر عمل نکند! چرا که شاید اصلاح طلبان اینبار با کول باری از تجارب به میدان بیایند، اما اقتدارگرایان هم بیکار نخواهند نشست و تمام تلاششان را بکار خواهند گرفت که از یک سوراخ دوبار گزیده نشوند، و در این راه شاید هر نه روز که هیچ، هر روز توطئه ای بچینند.

اما آنچه که در این سالها اتفاق افتاد، چنان فاجعه آمیز بود که مرا نه تنها به حداقلها که حداقلها از حداقلها قانع می کند!

خاتمی را برای حمایت از ۱۸ تیر نمی خواهم!

خاتمی را برای برگزاری انتخابات آزاد نمی خواهم!

خاتمی را برای اصلاحات نمی خواهم!

خاتمی را برای لوایح دوقلو نمی خواهم!

خاتمی را برای محافظت از مطبوعات نمی خواهم!

خاتمی را این بار حتی برای این حداقلهای دموکراسی نیز نمی خواهم!

قبل از هر چیز خاتمی را می خواهم چون می تواند رای بیاورد! چون اینبار نمی خواهم ریسک کنم! چون خسته ام!

خاتمی را می خواهم تا بتوانم نفس بکشم.

خاتمی را می خواهم تا از گرسنگی نمیرم.

خاتمی را می خواهم تا در جهان محترم باشم.

خاتمی را می خواهم تا کشورم در زیر پوتینهای استعمارگران به تاراج نرود.

خاتمی را می خواهم تا انتخابات حداقلی را سالم برگزار کند.

خاتمی را می خواهم تا اگر روزنامه ای تعطیل شد، یکی دیگر از پسش درآید.

خاتمی را می خواهم تا فیلمی باشد که بتوانم به سینما بروم.

خاتمی را می خواهم تا حداقل بتوانم مردگی کنم! (که اکنون آن هم بر من حرام شده است!)

همین ها برایم کافیست. گرچه امیدم بیش از اینهاست.

خاتمی امروز با خاتمی اولین دوره تجربه اصلاحات، خیلی فرق دارد. سالهاست که خاتمی به بازخوانی دوران هشت ساله اش نشسته است. حالا او می داند که برای بهتر شدن، چاره ای جز تغییر نمانده است.

خدا کند که بیایی، که اگر نیایی…

پ.ن: یاری کنید که بیاید…

تیر ۱۹م, ۱۳۸۷ | ۳۶ نظر | موضوع: سیاست |

یکسال پس از شوهر شدن…

هر سال که میگذرد بر تعداد سالروزهایی که باید بگیریم افزوده می شود! و این موضوع تا آنجا پیش می رود که سالی فرا رسد، هر روزش خاطره. و اینجا یک قدمی پایان است…

بگذریم! تا آن روز راه بسیار است. تازه امروز اولین سالروز عقد من و حدیث جون است.

۳۶۵ روز است که من شوهرم! چقدر زود می گذرد ایّام و چه ها که در ایّام نمی گذرد!

روزی که ما آغاز کردیم من نه شغل درست و حسابی داشتم و نه پولی در چنته. اما مطمئن بودم که باید بشود و البته حدیث هم پا به پای من یاریم می کرد. ما با هم و در کنار یکدیگر فعل خواستن را توانستیم و از کارمان لذت می بریم.

به طور کلّی امروز پس از یکسال زندگی مشترک، معتقدم که اینگونه زندگی از مجرد بودن خیلی بهتر است. متأهل بودن این احساس را دست می دهد که شما، یک روح هستید در دو تن. پشتتان گرمتر می شود. چشمانتان نادیده ها را می بیند و گوشهایتان ناشنیده ها را می شنود. حتی گاهی مجبور می شوید خودتان را بیشتر اصلاح کنید!

یکسال گذشته همه روزهایش شیرین نبودند، اما من همه آنها را دوست دارم.

حتّی شب قبل از روز عقدمان را که پدرم بلبشویی راه انداخته بود که نپرس! که نکند ما را سر کار گذاشته باشند و آقای خاتمی برای خواندن خطبه عقدمان نیاید! حتی آن روز هم به من اعتماد نداشت! ولی در عوض حدیثه مثل کوه پشتم بود…

و البته ۲۷ دی ۸۵ را هم دوست دارم. تا صبح نخوابیدنش را و ساعت ۵ صبح حرکت کردنش را به سمت تهران به اتفاق پدر و پدرخانوم با ماشین شوهرعمه.

یادش بخیر! کنار عوارضی تهران لباس دامادی به تن کردم و یکراست به دفتر نشر و حفظ آثار امام رفتیم! خاتمی از نزدیک، خوش تیپ تر و پر احساس تر از عکسها و فیلمها به نظر می رسد. و سورپرایز آن روز ابطحی بود، که بعنوان وکیل من در کنار خاتمی خطبه عقد را قرائت کردند تا ساعت ۱۲:۴۰ آن روز برای همیشه برجلد زندگی مشترکمان حک گردد…

دی ۲۷م, ۱۳۸۶ | ۱۶ نظر | موضوع: خودنوشت |

مراسم دوم خرداد

به مناسبت دهمین سالگرد دوم خرداد، مراسمی با سخنرانی آقای سید محمد خاتمی روز سه شنبه اول خرداد ماه از سا عت ۱۷ الی ۱۹ در مجتمع فرهنگی
ورزشی اریکه ایرانیان واقع در شهرک قدس، خیابان فرحزادی، نرسیده به بزرگراه نیایش، نبش خیابان ارغوان برگزار می‌شود.

اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۶ | نظر | موضوع: سیاست |

النّکاحُ سُنَّتی…

تنها خدا را آغازی نیست و غیر از او هر چه را آغازی است.

از آنگاه که متولد می شویم، بسیار آغازها را به اشکال مختلف تجربه می کنیم به این امید که به بهترین نحو به پایانشان بریم.

و در این راه گرچه انتخابِ گونه ای برتر جهت به مقصد رسیدن مهمترین است اما آغاز نیز خاطره ای است فراموش ناشدنی.

از مهمترین و برترین آغازهای زندگی، آغاز زندگی مشترک با کسی است که در بَرَش آرامش را تجربه می کنیم.

من و حدیث جون هم ساعت ۴۰/۱۲ روز چهارشنبه ۲۷ دی ماه، با کلام زیبای دکتر سیّد محمّد خاتمی و محمدعلی ابطحی آغاز زندگی مشترکمان را جشن گرفتیم به این امید که هرگز آنرا پایانی نباشد…

پ.ن: با تشکر فراوان ازآقایان حنیف مزروعی عزیز، رمضانی و رضا صالح جلالی.

دی ۳۰م, ۱۳۸۵ | ۳۹ نظر | موضوع: خودنوشت |

خداحافظ خاتمی

خاتمی دارد می رود. کسی که هشت سال رئیس جمهورمان بود. هشت سال که برایمان تجربه ای متفاوت بود. مدحش را نمی گویم. ولی اخلاق حکم میکند که خدماتش را قدر بدانیم و کوتاهی هایش را هم …. نمی دانم با قصورش چه باید بکنیم. اما می دانم که او میرود و ما حتما حتما حسرت کسی مانند او را خواهیم خورد.
پیشنهاد می کنم برایش بنویسیم. از هر احساسی که نسبت به او داریم. اگر برایمان نامه ای برای فردا نوشت ما هم برایش نامه ای برای همیشه بنویسیم.
هادی عزیز برای این طرح یک وبلاگ تاسیس کردم به نام خداحافظ خاتمی . شما هم اگر حرفی با خاتمی دارید به koomeh@gmail.com بفرستید تا در byekhatami.blogspot.com ثبت گردد.
تیر ۱۸م, ۱۳۸۴ | نظر | موضوع: سیاست |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان

  • عکسلاگ