چهارشنبه, اسفند ۸م, ۱۳۸۶
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:
در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، ازخواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است؛ آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.
لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:
دزدها! دزدها! دزدهای لعنتی!
مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.
چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد برآورد:
ای مردم! این مرد دیوانه است!
سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم و گویی در حالت بیهوشی فریاد برآوردم و گفتم:
مبارک باد! مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیده اند!
این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم:
آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع داستانک | ۲ دیدگاه »
دوشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۸۶
زیباترین جامه هایتان، در درون تان بافته شده است.
و لذیذترین غذاها را در سفره ی درونتان تناول میکنید.
بهترین تخت برای آسودن، در خانه ی درونتان است.
پس شما را به پروردگارتان سوگند، چگونه میتوانید خود را از خویشتن خویش جدا سازید؟
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع کوته نوشت | ۴ دیدگاه »
شنبه, تیر ۲۳م, ۱۳۸۶
بارها برای دفاع از خویشتن به خشم روی آوردم
اما اگر توانمندتر بودم هرگز به این وسیله پناه نمی بردم.
دانا کسی است که نگاه خشم آلودش را با لبخندی بر دهان پیوند زند.
و من را تنها کسانی که از من فروترند به خشم می آورند.
اما دریافتم که من فراتر از کسی نیستم،
زیرا هیچ کسی از من خشمگین نشده است!
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع کوته نوشت | ۲ دیدگاه »
سه شنبه, تیر ۵م, ۱۳۸۶
هفت قرن پیش، هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است.
هفت مرد، هفت کبوتر را نگریستند.
یکی از آنان گفت:
لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم.
امروز ساکنین آن دره درباره هفت کبوتر سیاه سخن می گویند که در گذشته بسیار دور به سوی قله کوهی پوشیده از برف پرواز کردند.
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع داستانک, کوته نوشت | ۴ دیدگاه »
دوشنبه, خرداد ۲۸م, ۱۳۸۶
زنی گفت:
جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟
به زندگی گفتم:
کاش صدای مرگ را بشنوم!
زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت:
تو اکنون صدایش را می شنوی!
اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی،
مشتاق مرگ می شوی
زیرا مرگ، آخرین راز زندگی است.
تولد و مرگ،
دو مظهر از بالاترین مظاهر شجاعت اند.
جبران خلیل جبران
منبع: ماسه و کف - ترجمه حیدر شجاعی
ارسال شده با موضوع داستانک | ۲ دیدگاه »
یکشنبه, اسفند ۲۷م, ۱۳۸۵
در شهری، یک مرد در صحرا می زیست. به شهر مهر می ورزید، اما این مهر موجب نزدیک شدن مردمان شهر به او نشد.
آنان می دانستند که حضور او در آنجا گذراست و روزی خواهد رفت. یک روز صبح، کشتی ای نزدیک شد. هیچ کس چیزی نمی گوید، اما همه می دانند باید آن مرد را در آنجا بجویند.
و اینک، آنگاه که می خواهد آنان را برای همیشه ترک گوید، همه به او نزدیک می شوند و خواهش می کنند آنچه را که در درازای آن سالهای تنهایی آموخته است، به آنها بیاموزد…
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع داستانک, کوته نوشت | ۱دیدگاه »