اگر نامرئی بودم!

بریر عزیز مرا به بازی وبلاگی نامرئی ها دعوت کردند! در این بازی قرار است بگویم که اگر نامرئی بودم چه می کردم!

بعضی وقتها که کار بدی کردم و نمی خواستم با کسی روبرو بشم، یا گاهی که دوست داشتم تنها می بودم، و خیلی وقتهای دیگه با خودم می گفتم که کاش نامرئی بودم! حتی شده که توی بازی های کامپیوتری هم وقتی که باید یکی از نیروها رو انتخاب می کردم، نیروی نامرئی بودن رو بر می گزیدم! به طور کلی نامرئی بودن در نظر من یکی از قدرتمندترین قابلیت هاست!

چند تا از کارهایی که در صورت نامرئی بودن حتماً انجامشون میدم به شرح زیر هستند:

- گرفتن مچ واعظانی که در خلوت کار دیگر می کنند!

- کمک کردن یواشکی به افراد مغروری که واقعاً نیاز به کمک دارند!

- گوش دادن به حرفهایی که مردم پشت سر من می زنند! (در این صورت خیلی از مشکلاتی که دارم رو می تونم برطرف کنم. البته ممکنه که خیلی مشکلات جدید هم بوجود بیاد!)

و خیلی کارهای دیگه ای که با این جسم آشکار نمی شه انجامشون داد!

در انتها دوست دارم بدونم که  سمیه توحیدلو، آرش کمانگیر، بامدادی، هزاران نقطه، امین ثابتی، دکتر مزیدی، بابک، میلاد، فواد، آق فری، امین، جوزف، کاپیتان بدون هواپیما، شاهین و همه کسانی که اسمشون رو شنیدم یا خواهم شنید، اگر نامرئی بودند چه می کردند!

آبان ۹م, ۱۳۸۷ | ۹ نظر | موضوع: خودنوشت |

خاطرات مرگبار!

از طرف نون وای عزیز به بازی خاطرات مرگبار دعوت شده ام. که طی این پست بایستی سه خاطره مرگباری که در زندگی تجربه کرده ام را بیان کنم.

۱- فکر کردید که چی؟! خوب آدم باید هر چیز را یکبار تجربه کند! یعنی من نمی توانم خودکشی کنم؟! بله! دلایل و حاشیه هاش بماند، اما من هم یکبار دست به خودکشی نافرجامی زدم و اگر به دادم نرسیده بودند کم مانده بود که نفله شوم. روشی که برای این کار انتخاب کرده بودم خوردن قرص بود!

اما الان واقعاً واقعاً پشیمانم! این احمقانه ترین راهی است که می توان برای حل یک معضل پیش گرفت. هر قدر هم که خسته شده باشی و توان جنگیدن نداشته باشی، بهتر است منتظر بمانی تا مشکلات شمشیرش را در سینه ات فرو کند و تو را بکشد، نه اینکه خودت همچون بزدلی خودت را از بین ببری!

خودکشی هم که چیزی برای گفتن ندارد! گنگ بودم و منگ! تا اینکه به هوش آمدم و دیدم روی تخت بیمارستان دراز کشیده ام.

۲- یکبار بیماری سختی گرفته بودم! اسهال خونی! سخت ترین بیماری ای بود که تاکنون دچارش شدم. اینقدر روده هایم درد می کرد که مرگ را جلوی چشمهایم می دیدم. با صد نوع سرم و آمپول روده هایم را شستشو دادند و من بخت برگشته بین تخت بیمارستان و توالت، مدام در آمد و شد بودم! خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند!

۳- روزگاری ورزشکار بودم. در یکی از مسابقات مشتی حواله بینی مبارک شد و راهی بیمارستان شدم. و همان شد که رفتم زیر تیغ جراحی! با آنکه در اتاق عمل فقط سه بار نفس کشیدم، و چیزی از جراحی بینی به یاد ندارم، اما خاطره دردناکی بود. راستی! حدس زدید چه ورزشی می کردم؟!

عجب بازی وبلاگی بدی بود! پر از خاطرات بد! چون نمی خواهم کسی را تلخ کام کنم، کسی را دعوت نمی کنم، هر کس که این سطور را می خواند و دوست دارد شرکت کند، بسم الله!

مرداد ۲۵م, ۱۳۸۷ | ۱۷ نظر | موضوع: خودنوشت |

دوست دارم و دوست ندارم

یکی از حسنهای دوران متاهلی این است که شما در همه بازی های وبلاگی همسرتان دعوتید! مثل الان که حدیث جون من را به بازی ۱۰ تا از چیزهایی که دوست دارم و ۱۰ تایی که دوست ندارم، دعوت کردند.

دوست دارمشان

۱- خدا (که هرگز تنهایم نمی گذارد، اما من خیلی تنهایش می گذارم!)

۲- حدیث جون (که نمادی از خانواده است!)

۳- بلاگ نوشت (که نماد زندگی مجازیم است!)

۴- کامپیوتر و اینترنت (که بدون آنها کاری از دستم بر نمی آید!)

۵- مایکروسافت و خصوصاً شخص بیل گیتس (هر کسی عرضه ندارد آرزوهایش را جامه عمل بپوشاند.)

۶- کوه (البته فقط سر سبزش را دوست دارم. مثل کوههای دیلمان را)

۷- دریا (خنکایش را دوست دارم و بزرگیش را)

۸- ماکارونی (بهترین نوعش همانی است که حدیث جون درست می کند و اینجا نماد خوراک است!)

۹- بستنی (بهترین هله هوله دنیا!)

۱۰- پول (چون اگر باشد، زندگی خواهم کرد!)

دوست ندارمشان

۱- شیطان (که هر چه بدبختی است از اوست!)

۲- تزویر (یک رو داشتن چه عیبی دارد که بعضی ها دو رو دارند؟!)

۳- زورگویی (خدا انسان را آزاد آفرید تا آزادانه زندگی کند. این دنیا ارثیه کسی نیست!)

۴- شک (شوینده ایمان)

۵- بیکاری (عامل همه فتنه ها)

۶- گرما و سرمای زیاد (آدم را کلافه میکنند!)

۷- گرسنگی و تشنگی (مخ را از کار می اندازند!)

۸- سوسکیجات و سنجاقیجات (چندش آورند!)

۹- احمدی نژاد (نماد انسانهای نادان و گمراه!)

۱۰- پول (چون اگر نباشد، زندگی مختل است!)

خوب این هم یک جورش بود!

گویا ده نفر هم باید دعوت کنم: جوزف، کاپیتان، امین، محمود، بریر، نونوا، و… و… و… و شمایی که الان داری این متن رو می خونی!

خرداد ۲۸م, ۱۳۸۷ | ۶ نظر | موضوع: خودنوشت |

۲۴ ساعت آخر عمرم…

جوزف نازنین مرا به تفکر واداشت تا بیاندیشم که اگر فقط ۲۴ ساعت به پایان عمرم باقی مانده باشد، چه میکنم؟!

این نعمت بزرگی است اگر بدانم که چه وقت این دنیا را وداع خواهم گفت، که فکر نمی کنم نصیب من شود! اما اگر شد، با وجود حدیث جون دلگرمم. نمی دانید چقدر الان خوشحالم که دارمش! حتماً کمکم خواهد کرد که ۲۴ ساعت آخر را به خوبی بگذرانم. کمی برایش ناز میکنم و لوس می شوم! بعد میروم حمام و با طهارت می نشینم پای سجاده.

«خدایا! خیلی چیزها به من دادی و قدرش را ندانستم. میدانم که جز مومنانت نیستم که رحیمیتت را مالک شوم. اما رحمانیتت را امید دارم. مطمئنم که دوستم داری. من هم دوستت داشتم. اما کمی بازیگوش بودم! ولی تو مرا ببخش… که همان رحمانیتت کافیست تا مرا پاکیزه گردانی و نزد خود نگهداری و به شیطانم وا ننهی… که من از شیاطین در این دنیا به تنگ آمده ام و تاب مجاورتشان را در آخرت نخواهم داشت.»

وقتی که آرام شدم، سری به بلاگ نوشت می زنم و کمی با دوستان فرندفیدی و توئیتری سر می کنم. که پاکترین و بهترین دوستانم هستند. سعی میکنم تا جایی که ممکن است به همه وبلاگها سر بزنم و کامنتی مرتبط با پستهایشان بگذارم. تا در آخرین لحظات ردپایی از من در دنیای مجازی دوستانم بجا بماند.

دوست ندارم زندگی روز آخرم با بقیه روزهایم فرق داشته باشد. طبق معمول پشت کامپیوترم می نشینم و کارهای روزمره ام را پیش میبرم تا عالیجناب بیاید و روحم را از قفس جسم آزاد کند. کاش فقط یک لحظه اجازه دهد که خودم را در آن لحظه آخر به حدیث جون برسانم.

زیاد جدی و احساسی شد، اما کاملاً واقعی بود!

دوست دارم بدانم حدیث جون، فواد، فرشاد، زهرا اچ بی، لوا زند، شاهین، کاپیتان، امین، آرش کمانگیر و… و… همه دوستان دیگرم، ۲۴ ساعت آخر زندگیشان را چگونه خواهند گذراند؟

خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷ | ۹ نظر | موضوع: خودنوشت |

هله هوله

بازی وبلاگی این روزها، هله هوله خوریه! که شاخ به شاخ عزیز لطف کردن و من رو به این بازی دعوت نمودند.

البته من زیاد باکلاس نیستم که یه هله هوله تک مضرابه همه روزه داشته باشم! اما از نظر من زندگی به همه نوع طعم نیاز داره: ترشی، شیرینی و تلخی. اگه فقط شیرین بخوریم، دلمونو میزنه، ترشی خوری زیادی هم مزاج رو بهم می زنه. فکر هم نکنم کسی پیدا بشه که بتونه فقط تلخیجات نوش کنه! پس همه جوره می خوریم تا زندگیمون همه طعمی بشه!

بستنی مگنوم رو با کاکائوی زیاد و پسته بادوم بسیار خیلی دوست دارم. برخلاف همسر که کاکائوی بستنی رو دوست نداره، من این قسمتش رو بیشتر ترجیح میدم.

دوست ندارم چیپس بخورم (بخاطر سلامتی و اینجور چیزا) اما اگه باشه، نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم! لذا طعمهاش برام فرقی نداره. اما نمیدونم چرا هیشکی زیاد دنبال ساده اش نمی ره؟!

پفک رو به چیپس ترجیح میدم. موتوری چی توزش هم که خوشمزه ترینه!

آلوچه اگه تر باشه، شیرینش رو می پسندم و اگه خشک باشه، ترشش رو.

یه روزگاری هم اوربیت (بدون توجه به طعمش) همیشه دهانم بود. حیف که ترکش کردم. برای آدمی مثل من که زیاد اهل مسواک زدن نیست، خیلی فایده داشت!

یه هله هوله گرم هم اینجا داریم که بهش میگن واویشکا یا شکمه! تشکیل شده از دل و روده گاو با چاشنی پیاز و گوجه. بوش مست کننده است. فکر کنم بهترین هله هوله برای مواقع گرسنگی باشه!

از بس از خوردنی ها نوشتم، گشنه ام شده! فکر کنم تا همین جا کافی باشه!

دوستانی که به نظرم هله هوله زیاد میخورن رو دعوت میکنم به این بازی: Jozeph، کاپیتان، شاهین، سینای دلبسته که جدیداً تو شهر ما دانشجو شده و همه گذرکنندکان دیگه ای که هله هوله خوارن!

اردیبهشت ۱۴م, ۱۳۸۷ | ۱۳ نظر | موضوع: خودنوشت, ورزش |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان