چهارشنبه, تیر ۱۹م, ۱۳۸۷
مدتها بود که در پی فرصتی می گشتم تا دلایلم را از لزوم آمدن خاتمی برای انتخابات دور دهم ریاست جمهوری بنویسم. تا اینکه امروز یادداشتی را از آرش بهمنی خواندم با عنوان «خدا کند که نیایی». این مطلب بهانه ای شد تا من هم از دغدغه هایم بگویم:
شاید امیدی نباشد که خاتمی از دوران هشت ساله اش، بهتر که هیچ، بدتر عمل نکند! چرا که شاید اصلاح طلبان اینبار با کول باری از تجارب به میدان بیایند، اما اقتدارگرایان هم بیکار نخواهند نشست و تمام تلاششان را بکار خواهند گرفت که از یک سوراخ دوبار گزیده نشوند، و در این راه شاید هر نه روز که هیچ، هر روز توطئه ای بچینند.
اما آنچه که در این سالها اتفاق افتاد، چنان فاجعه آمیز بود که مرا نه تنها به حداقلها که حداقلها از حداقلها قانع می کند!
خاتمی را برای حمایت از ۱۸ تیر نمی خواهم!
خاتمی را برای برگزاری انتخابات آزاد نمی خواهم!
خاتمی را برای اصلاحات نمی خواهم!
خاتمی را برای لوایح دوقلو نمی خواهم!
خاتمی را برای محافظت از مطبوعات نمی خواهم!
خاتمی را این بار حتی برای این حداقلهای دموکراسی نیز نمی خواهم!
قبل از هر چیز خاتمی را می خواهم چون می تواند رای بیاورد! چون اینبار نمی خواهم ریسک کنم! چون خسته ام!
خاتمی را می خواهم تا بتوانم نفس بکشم.
خاتمی را می خواهم تا از گرسنگی نمیرم.
خاتمی را می خواهم تا در جهان محترم باشم.
خاتمی را می خواهم تا کشورم در زیر پوتینهای استعمارگران به تاراج نرود.
خاتمی را می خواهم تا انتخابات حداقلی را سالم برگزار کند.
خاتمی را می خواهم تا اگر روزنامه ای تعطیل شد، یکی دیگر از پسش درآید.
خاتمی را می خواهم تا فیلمی باشد که بتوانم به سینما بروم.
خاتمی را می خواهم تا حداقل بتوانم مردگی کنم! (که اکنون آن هم بر من حرام شده است!)
همین ها برایم کافیست. گرچه امیدم بیش از اینهاست.
خاتمی امروز با خاتمی اولین دوره تجربه اصلاحات، خیلی فرق دارد. سالهاست که خاتمی به بازخوانی دوران هشت ساله اش نشسته است. حالا او می داند که برای بهتر شدن، چاره ای جز تغییر نمانده است.
خدا کند که بیایی، که اگر نیایی…
پ.ن: یاری کنید که بیاید…
ارسال شده با موضوع سیاست | ۳۶ دیدگاه »
دوشنبه, اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۷
شاید تابحال شنیده باشید که امسال با خشکسالی روبرو خواهیم شد. اما عمق فاجعه خیلی بیشتر از آن چیزی است که شما فکر میکنید!
امروز دومین روز اردیبهشت ماه هست، اما هنوز سفید رود خالی از آب است، به همین دلیل هم هیچ جا خبری از آغاز کاشت برنج در شالیزارهای استان نیست! این در حالی است که در سالهای گذشته حداکثر بعد از سیزدهم فروردین ماه همه شالیزارها زیر کشت می رفتند. اما امسال با توجه به کمبود آب بی سابقه حتی به خیلی از روستاهایی که دورتر از آبراههای اصلی هستند، گفته شده که از خیر کاشت برنج بگذرند. آنچه که من از اهالی و ریش سفیدان شنیدم، این بود که چنین خشکسالی ای را در طول عمرشان به چشم ندیده بودند. حتماً استحضار دارید که تاکنون حتی یک بارش بهاری را هم در گیلان شاهد نبوده ایم!
اما این خشکسالی از سوی دیگر دستاویزی شده است برای نامزدهای دور دوم انتخابات مجلس! هر کس به طریقی با مردم همدردی می کند، دیروز نامه یکی از نامزدها به وزیر نیرو را دیدم، که از وی درخواست کرده بود تا سدها را باز کند که آب به مزارع برسد! یکی نیست بپرسد آقای وزیر از کجایش آب در بیاورد بریزد پشت سد؟!
البته شمار مردمی هم که گول این حرفها را می خورند، کم نیست! اما به هر حال با این وضع خشکسالی که پیش آمده، بعید نیست که صندوقهای دور دوم انتخابات را نیز خشکسالی بگیرد!
ارسال شده با موضوع سیاست | ۱دیدگاه »
چهارشنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۸۶
همانطور که اطلاع دارید امسال برای نخستین بار قرار است در محل صندوق های رای گیری انتخابات، کامپیوتر هم باشد! گرچه در نفس انتخابات آینده جای بسی بحث است، اما از نظر حرفه ای قلقلک شدم تا در متن این نخستین تجربه ملی قرار داشته باشم!
این شد که قبل از ثبت نام نامزدهای انتخاباتی، وزارت کشور، شروع کرد به نام نویسی از علاقمندان به همکاری داوطلبانه با واحد رایانه، که ما هم به آن پیوستیم.
آنچه که قرار است در این همکاری صورت گیرد، عبارت است از واردکردن و کنترل کد ملی رای دهندگان توسط یک نرم افزار اینترنتی. تا بدین صورت برای نخستین بار علاوه بر مهرکردن فیزیکی شناسنامه ها، کارتهای ملی هم بصورت دیجیتالی به ثبت برسند.
این کار علاوه بر حُسن بزرگ کم کردن تعداد آرای چند باره، یک امتیاز ویژه دیگری هم برای نظام دارد که عبارت است از متمرکز کردن آمار رای دهندگان! تا برای نمونه هسته های گزینش ادارات برای کنترل کردن فعالیتهای اجتماعی ـ سیاسی متقاضیان استخدام، دیگر نیازی به کنترل شناسنامه فرد نداشته باشند و به یک استعلام از وزارت کشور اکتفا کنند.
در ایام باقیمانده تا انتخابات، واحد رایانه ستاد انتخابات مجلس هشتم، جهت آشنایی همکاران با نرم افزار طراحی شده، تمرینهای مرتبی را در ساعات مقرر ترتیب داده است. تا علاوه بر کسب تجربه، میزان کشش سرورها نیز مورد آزمون قرار گیرند.
به واسطه شغلی، این امکان برایم فراهم است تا افرادی که قرار است با این طرح همکاری داشته باشند را از نزدیک زیارت نمایم! آنچه در اینجا مشخص است اینکه در بین همکاران وزارت کشور، نه تنها مخللین طرح حجاب حضور دارند، که بسیاری از همکاران حتی هنوز به سن تکلیف قانونی جهت شرکت در انتخابات هم نرسیده اند!
اما جالب تر از آن، آمار شرکت کنندگان در تمرین اول این طرح می باشد. در این آمار عرضه شده است که تعداد شرکت کنندگان از تهران بزرگ، کرج، رشت در این طرح ملی فقط ۲ نفر بوده است! یا مثلاً شهرهای قزوین، رباط کریم و میانه فقط ۳ شرکت کننده داشتند!
اگر همه این مطالب را در کنار احتمال قطع شدن سراسری اینترنت در روز انتخابات، جهت جلوگیری از اختلال در سیستم رایانه ای بگذاریم، به نظر می رسد در روز ۲۴ اسفند شاهد سناریوی بی نظیری در عرصه انتخابات الکترونیک خواهیم بود!
ارسال شده با موضوع سیاست | ۳ دیدگاه »
چهارشنبه, آذر ۱۴م, ۱۳۸۶

آقای ابطحی بمناسبت آغاز به کار دوباره شاخه جوانان و دانشجویان جبهه مشارکت گیلان، آمدند تا در جمع عده ای محدود از علاقمندان صحبتی داشته باشند.
خیلی خوشحال شدیم که بعد از حدود یکسال، دوباره ایشان را ملاقات کردیم. البته کوتاه بود، اما قول گرفتیم که دفعه بعد یک سر هم به آستانه اشرفیه بیایند.
تصوّر میشد که با توجه به مناسبت روز دانشجو، محور اصلی سخنرانی دانشجویان باشند، اما شاید به این خاطر که مدتهاست چنین فرصتی برای خطه گیلان پیش نیامده بود، از هر دری سخن گفته شد.
تاثیر گذارترین سخنی که در این جلسه شنیدم، درباره ملّت مان بود. موضوعی که مدتهاست مرا به خود مشغول کرده است. بارها از سابقه دیرین اجتماعی و سیاسی مردم ایران شنیده بودم، اما برایم قابل هضم نبود که با این حال پس چرا امروز ما اینقدر عقبیم؟! آقای ابطحی گفتند: جامعه ما هنوز یک جامعه بلوغ یافته نیست. و ملت ما نیاز دارند که نخبگان اداره امورشان را به دست گیرند.
از نظر من منطقی آمد! با اینکه ما تمدّنی ۲۵۰۰ ساله داریم، اما باید قبول کنیم که هنوز ملّت رشد یافته ای نیستیم و روشنفکران اگر عزلت نشینی کنند، در برابر تاریخ مسئولند.
در ادامه آقای ابطحی بهترین گزینه و آرامترین گزینه پیشرو را بیرون آمدن از صندوق های رای دانسته اند. ایشان علاوه بر دولت نهم، تحریم کنندگان انتخابات را نیز به چالش کشیدند و از آنها خواستند که پاسخگوی وضعیت پیش آمده باشند.
گرچه از بین پرسش های مطرح شده، هنوز بوی تحریم می آمد، اما ایشان اصرار به شرکت در انتخابات داشتند: اگر تحریمهای پیشین سودی برای جامعه داشت، به ما هم نشان دهید، تا ما هم به جمع شما بپیوندیم.
یکی دیگر از موضوعات مطرح شده این بود که چرا آقای خاتمی انتخابات مجلس هفتم را با وجود موج غیر منطقی رد صلاحیتها برگزار کردند؟
ابطحی پاسخ به این سوال را بسته به شرایط آن زمان دانست که باید جدل هفت هشت ماهه دولت در آن هنگام را کامل مورد بررسی قرار داد. اما در اشاره ای کوتاه مطرح کردند که آقای خاتمی در آن زمان تصمیم گرفته بودند که انتخابات را برگزار نکنند. و بعد از مطرح شدن این موضوع، سپاه تهدید کرد که بجای وزارت کشور انتخابات را برگزار خواهد کرد. دولت هشتم نیز بین برگزار کردن، و برگزار شدن انتخابات توسط نیروهای نظامی، مجبور به انتخاب گزینه نخست شد.
البته همانگونه که گفتم، در این جلسه دو ساعته، موضوعات مختلفی مطرح شد، که از حوصله وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی خارج است. اما امیدوارم که در آینده با نزدیک شدن به انتخابات، شاهد برگزاری بیشتر اینگونه جلسات باشیم.
ضمناً آقای صالح (نماینده مجلس ششم و ریاست جبهه مشارکت گیلان) خبر دادند که در آینده ای نه چندان دور، گیلان، میزبان خاتمی عزیز هم خواهد بود.
ارسال شده با موضوع سیاست | ۲ دیدگاه »
دوشنبه, اردیبهشت ۲۵م, ۱۳۸۵

الان بامداد روز دوشنبه، بیست و پنجم اردیبهشت ماه است و بر طبق قرار و مدارهای قبلی (
۱ ،
۲ ،
۳ )، من بایستی ساعاتی دیگر خودم را به شعبه سوم دادگاه انقلاب رشت معرفی کنم تا شاید بتوانم از اتهام وارده به خودم که «اقدام علیه امنیّت ملّی» است، دفاع کنم.
اما در این فرصت دیوان استاد احمد شاملو را تورقی میزدم، به شعر زیبایی برخوردم که بیمناسبت نیافتمش و بد ندیدم که اینجا نقلش کنم:
ما فریاد میزدیم: «چراغ! چراغ!»
و ایشان در نمییافتند.
سیاهیِ چشمِشان
سپیدیِ کدری بود اسفناجوار
شکافته
لایهبر لایهبر
شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان.
گناهیشان نبود:
از جَنَمی دیگر بودند.
ادامه:
امروز آقای قاضی تشریف نداشتن. قرار شد فردا بریم.
ارسال شده با موضوع خودنوشت | ۱دیدگاه »
دوشنبه, تیر ۶م, ۱۳۸۴

همین چند دقیقه پیش، یک خبر جالب خواندم.
حسین درخشان روزهای انتخابات در ایران بود! البته شاید خیلیها دوست نداشته باشند که این خبر را بزرگ کنند. شاید خیلیها بگویند «حالا مگه این حسین درخشان کی هست!!»
اما من خیلی حسین را دوست دارم. من او را پدر وبلاگ نویسی ایران میشناسم و چیزهای زیادی از او یاد گرفتهام. به همین دلیل این اتفاق برای من خیلی جالب و هیجانانگیز است. و خیلی دوست داشتم که با او ملاقات میکردم و او را از نزدیک میدیدم و به صحبت مینشستم. اما چه کنیم که موقعیت کشور به گونهای است که حتی کسی مثل حسین درخشان هم نمیتواند با خیال راحت به ایران بیاید و برود و بایستی کلّی برنامه بچیند و بعد هم پنهانی بیاید! واقعاً خیلی تاسف برانگیز است.
به امید روزی که حسین درخشان و امثال او بتوانند با خیال راحت به ایران بیایند و بروند…
ارسال شده با موضوع سیاست, وبلاگ | ۲ دیدگاه »