یکسال پس از شوهر شدن…

هر سال که میگذرد بر تعداد سالروزهایی که باید بگیریم افزوده می شود! و این موضوع تا آنجا پیش می رود که سالی فرا رسد، هر روزش خاطره. و اینجا یک قدمی پایان است…

بگذریم! تا آن روز راه بسیار است. تازه امروز اولین سالروز عقد من و حدیث جون است.

۳۶۵ روز است که من شوهرم! چقدر زود می گذرد ایّام و چه ها که در ایّام نمی گذرد!

روزی که ما آغاز کردیم من نه شغل درست و حسابی داشتم و نه پولی در چنته. اما مطمئن بودم که باید بشود و البته حدیث هم پا به پای من یاریم می کرد. ما با هم و در کنار یکدیگر فعل خواستن را توانستیم و از کارمان لذت می بریم.

به طور کلّی امروز پس از یکسال زندگی مشترک، معتقدم که اینگونه زندگی از مجرد بودن خیلی بهتر است. متأهل بودن این احساس را دست می دهد که شما، یک روح هستید در دو تن. پشتتان گرمتر می شود. چشمانتان نادیده ها را می بیند و گوشهایتان ناشنیده ها را می شنود. حتی گاهی مجبور می شوید خودتان را بیشتر اصلاح کنید!

یکسال گذشته همه روزهایش شیرین نبودند، اما من همه آنها را دوست دارم.

حتّی شب قبل از روز عقدمان را که پدرم بلبشویی راه انداخته بود که نپرس! که نکند ما را سر کار گذاشته باشند و آقای خاتمی برای خواندن خطبه عقدمان نیاید! حتی آن روز هم به من اعتماد نداشت! ولی در عوض حدیثه مثل کوه پشتم بود…

و البته ۲۷ دی ۸۵ را هم دوست دارم. تا صبح نخوابیدنش را و ساعت ۵ صبح حرکت کردنش را به سمت تهران به اتفاق پدر و پدرخانوم با ماشین شوهرعمه.

یادش بخیر! کنار عوارضی تهران لباس دامادی به تن کردم و یکراست به دفتر نشر و حفظ آثار امام رفتیم! خاتمی از نزدیک، خوش تیپ تر و پر احساس تر از عکسها و فیلمها به نظر می رسد. و سورپرایز آن روز ابطحی بود، که بعنوان وکیل من در کنار خاتمی خطبه عقد را قرائت کردند تا ساعت ۱۲:۴۰ آن روز برای همیشه برجلد زندگی مشترکمان حک گردد…

دی ۲۷م, ۱۳۸۶ | ۱۶ نظر | موضوع: خودنوشت |

کارت عروسی

تقدیم به اهالی محترم وبلاگشهر به همراه خانواده

شاخ و دم که ندارد!

آدمیزاد احتمال دارد هر اشتباهی را مرتکب شود،

حالا مال ما یک کمی بد فرم تر بوده،

ازدواج کرده ایم!

شما هم خبطی مرتکب شوید،

بیایید دور هم، همدیگر را دست می اندازیم،

می خندیم،

حال می دهد به جان شما.

سیده حدیثه حسینی پور صادق جم

ساعت ۱۶ الی ۲۴ روز شنبه ۲۷ مرداد ماه ۱۳۸۶ مصادف با سالروز ولادت حضرت ابوالفضل (ع)

گیلان ـ آستانه اشرفیه ـ میدان جمهوری (کیاشهر) ـ تالار عروسی نور

پ.ن: متن کارت را استاد ارجمند جناب آقای ابراهیم رها برامون نوشتند که ازشون سپاسگزاریم.

مرداد ۲۳م, ۱۳۸۶ | ۲۸ نظر | موضوع: خودنوشت |

مهمان را نبینید

امین حیایی در مهمانفیلم «مهمان» ساخته سعید اسدی، داستان ازدواج یک پسر ایرانی با دختر آمریکایی است که تحت تأثیر تبلیغات غرب دربارۀ ایران قرار گرفته و برای ازدواج دچار تردید شده است.

«مهمان» در زمرۀ فیلمهای کمدی قرار دارد اما وقت گذاشتن برای دیدن این فیلم را اصلاَ توصیه نمی کنم. چرا که آنقدر کسل کننده است که در طول فیلم خدا خدا می کردم هرچه زودتر به انتها برسد و از شرّش خلاص شوم!

توصیه می کنم اگر در این ایام قصد رفتن به سینما را دارید بجای دیدن «مهمان» مثل من دوبار «اخراجی ها» را ببینید. بیشتر می ارزد!!

فروردین ۷م, ۱۳۸۶ | ۲ نظر | موضوع: فیلم و رسانه |

النّکاحُ سُنَّتی…

تنها خدا را آغازی نیست و غیر از او هر چه را آغازی است.

از آنگاه که متولد می شویم، بسیار آغازها را به اشکال مختلف تجربه می کنیم به این امید که به بهترین نحو به پایانشان بریم.

و در این راه گرچه انتخابِ گونه ای برتر جهت به مقصد رسیدن مهمترین است اما آغاز نیز خاطره ای است فراموش ناشدنی.

از مهمترین و برترین آغازهای زندگی، آغاز زندگی مشترک با کسی است که در بَرَش آرامش را تجربه می کنیم.

من و حدیث جون هم ساعت ۴۰/۱۲ روز چهارشنبه ۲۷ دی ماه، با کلام زیبای دکتر سیّد محمّد خاتمی و محمدعلی ابطحی آغاز زندگی مشترکمان را جشن گرفتیم به این امید که هرگز آنرا پایانی نباشد…

پ.ن: با تشکر فراوان ازآقایان حنیف مزروعی عزیز، رمضانی و رضا صالح جلالی.

دی ۳۰م, ۱۳۸۵ | ۳۹ نظر | موضوع: خودنوشت |

صورت گیرون

دیروز اولین روز زمستونیه سال ۸۵ بود که مزیّن شده بود به سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و البته مصادف شد با برگزاری دومین مراسم سنتی ازدواج من و حدیث جون که همون بله برون یا به زبان محلی صورت گیری باشه.

با اینکه دلشوره روز خواستگاری رو نداشتم ولی به هر حال اون یه خرده ترس و اضطراب همیشه چاشنی اینجور مراسم هاست. اگه از متأهلین بپرسین حتماً تصدیق می کنن!

اینبار تقریباً همه فامیلهای درجه یک حضور داشتند. بعد از دقایق کوتاهی که به نوشتن صورت مهریه و وسایل گذشت، تازه فهمیدم که بیچاره عروس دومادها چی میکشن! هِی باید با این عکس بگیری، با اون فیلم بگیری، حواست به اون باشه، این یکی یادت نره و… و… و… واقعاً گیج کننده است اینجور مراسم ها! جداً نباید تو اینجور مراسم ها کدورتی به دل گرفت چون همه چیز غر و قاطیه!

ولی این تازه قسمتهای خوبشه! وقتی نوبت به رقص و بزن و بکوب می رسه، تازه وقت ماتم گرفتن آدمهایی مثل منه که رقص بلد نیستن! اینجاست که توی اون همه جمع احساس تنهایی میکنی! یه جوریه اصلاً!

بگذریم! آخر همه این سرخوشی ها، وقتی که خونواده ات میرن و تو می مونی با خونواده جدیدت، تازه دلت شروع می کنه به دلتنگی کردن! خیلی عجیبه ولی از همون دقیقه اول دلتنگی میکنی و تنها ناجیت همسرته که تازه اون لحظه احساس میکنی که بیشتر از همیشه دوستش داری، و همه اینها فقط به این خاطره که برای همیشه داشته باشیش… إن شاء الله…

دی ۲م, ۱۳۸۵ | ۵ نظر | موضوع: خودنوشت |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان

  • عکسلاگ