بلاگ نوشت

دسته بندی ‘حکایت’

حکایت دیوانگی من

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:

در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، ازخواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است؛ آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها! دزدها! دزدهای لعنتی!

مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد برآورد:

ای مردم! این مرد دیوانه است!

سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم و گویی در حالت بیهوشی فریاد برآوردم و گفتم:

مبارک باد! مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیده اند!

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم:

آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!

 

جبران خلیل جبران

2 نظر

حکایت دانایی

مردی وارد بانکی در نیویورک شد و برای انجام سفری دو هفته ای به اروپا ، تقاضای وامی 2000 دلاری کرد . مسئول قسمت وام از مرد می پرسد که چه وثیقه ای در اختیار بانک می گذارد . مرد به رولزرویس خودش که جلو بانک پارک شده بود اشاره میکند و کلیدهای آن را به مسئول وام میدهد .

مرد وام را دریافت می کند و پس از دو هفته برای بازپرداخت آن به بانک مراجعه می کند و از مسئول وام می پرسد : چه مبلغی بدهکار است که آن را بپردازد . مسئول وام می گوید : بدهی او 2000 دلار اصل وام است به اضافه مبلغ 46/15 دلار بابت بهره آن . مرد مبلغ 46/2015 دلار را به مسئول وام می پردازد و پس از تحویل گرفتن کلیدهای رولزرویس خویش قصد رفتن میکند .

مسئول وام به او می گوید من سوابق شما را که بررسی می کردم متوجه شدم شما مولتی میلیونر هستید. چطور شد که به چنین وام کوچکی نیاز پیدا کردید ؟ مرد در پاسخ به او می گوید : درکجای شهر نیویورک می توانستم ماشینم را به مدت دوهفته با هزینه ای معادل 46/15 دلار پارک کنم ؟ 

4 نظر

امان از دست آن هفت مرد

هفت قرن پیش، هفت کبوتر سفید از دره ای عمیق پرواز کردند و اوج گرفتند تا به قله کوه بلندی برسند که پوشیده از برف است.

هفت مرد، هفت کبوتر را نگریستند.

یکی از آنان گفت:

لکه سیاهی بر بال هفتمین کبوتر می بینم.

امروز ساکنین آن دره درباره هفت کبوتر سیاه سخن می گویند که در گذشته بسیار دور به سوی قله کوهی پوشیده از برف پرواز کردند.

 

جبران خلیل جبران

4 نظر

مرگ و زندگی

زنی گفت:

جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟

به زندگی گفتم:

کاش صدای مرگ را بشنوم!

زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت:

تو اکنون صدایش را می شنوی!

اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی،

مشتاق مرگ می شوی

زیرا مرگ، آخرین راز زندگی است.

تولد و مرگ،

دو مظهر از بالاترین مظاهر شجاعت اند.

جبران خلیل جبران

منبع: ماسه و کف - ترجمه حیدر شجاعی

2 نظر

شیطان را با ما کاری نیست!

میگه: به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!

لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد»!

 

پ.ن: جاتون خالی نسخه 2.2 نرم افزار قدرتمند Wordpress رو روی هاست وبلاگم نصب کردم و دارم حالش رو می برم!!

2 نظر

بدون شمشیر کشیدن

جنگجوئی از استادش پرسید: «بهترین شمشیرزن کیست؟»
استاد گفت: «به دشت برو. صخره‌ای آنجاست. می‌خواهم که به صخره اهانت کنی.»
شاگرد پرسید: «چرا باید چنین کنم؟ سنگ جوابی نخواهد داد.»
استاد گفت: «بسیار خوب. پس با شمشیرت به او حمله کن.»
شاگرد گفت: «این کار را هم نخواهم کرد. شمشیرم خواهد شکست. و اگر با دستانم به او حمله کنم، بدون اینکه اثری بر او بگذارم، انگشتانم را مجروح خواهم کرد. اما من این را نپرسیدم. چه کسی بهترین شمشیرزن است؟»
استاد گفت: «بهترین آن است که مانند صخره است. بدون شمشیر کشیدن ثابت می‌کند که هیچ‌کس نمی‌تواند بر او فائق آید.»
مکتوب - پائولوکوئیلو

3 نظر

لینکلاگ

Subscribe to RSS headline updates from:
Powered by FeedBurner

آرشیو