بلاگ نوشت

دسته بندی ‘شعر’

یک زن راز آسمونه

زنیک زن از این دنیا عشقه نیازش
خدا اونو ساخته از جنس سازش
عشق همسر . عشق مادر
مرامشه نوازش
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
نازکدل . یک زن سنگ صبوره
درمون هر دردش . اشکای شوره
اگه یک کوه غم و درده
ولی پر از غروره
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه
با کمک اندیشه هام نامه نوشتم به خدا
پرسیده بودم که چرا نازکدل آفرید مرا
خدا با ناله نسیم یه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود کارش نیمه تموم میموند
یک زن راز آسمونه
یک زن نور کهکشونه
یک زن لطف آشیونه
حرفش حرف دل و جونه تو خونه

ترانه نازکدل ـ مریم جلالی

نظر

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت،

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،

و او یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را…

دکتر علی شریعتی

پ.ن1: کیست این شریعتی؟

پ.ن2: سایت رسمی دکتر علی شریعتی

پ.ن3: عکسهای تازه منتشر شده از دکتر علی شریعتی

3 نظر

گفت و گو آئین درویشی نیست

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوست بر کی دهد

حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آئین درویشی نبود

ورنه با تو ماجراها داشتیم

نظر

برای دوست داشتن

برای دوست داشتن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند

قلبی که بپیذیرد

قلبی برای من

قلبی برای انسانی که من می خواهم

تا آن را کنار خویش حس کنم

احمد شاملو

1 نظر

بمناسبت تولد سهراب

سهراب سپهری 

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
 دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست

2 نظر

بیست و پنج دقیقه مهلت

دیروز ـ چهارشنبه 25 مرداد 85 ـ من و حدیث بیست‌ و پنج دقیقه مهلت پیدا کردیم تا…!
به مناسبت این روز بزرگ در زندگی‌مون، شعر زیر از شل سیلوراستاین رو می‌کوبمش اینجا:
بیست و پنج دقیقه مهلت
برای اینکه دوستت بدارم
بیست و پنج دقیقه مهلت
برای اینکه دوستم بداری
بیست و پنج دقیقه مهلت برای عشق
زمان کوتاهی است…
با این همه
من بیست و پنج دقیقه از عمرم را کنار می‌گذارم
تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داری
بیست و پنج دقیقه
فقط بیست و پنج دقیقه به من فکر کن!…
بیا بیست و پنج دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پس‌انداز کنیم…
پ.ن: بعد از دیروز، امروز هم روز خوبی شد! بالاخره بعد از ماهها، کارت معافیت سربازیم به دستم رسید.

1 نظر

لینکلاگ

Subscribe to RSS headline updates from:
Powered by FeedBurner

آرشیو