حرفهای گاه و بیگاه ۱

بعضی اوقات توئیتهایی به ذهن میرسند که ذهن نوازند:

  • دیشب خواب دیدم گاو مادربزرگم زائید!  F T
  • آقای لاک: آدمای دیوونه نمی دونن که دارن دیوونه میشن، اونا فکر می کنن که دارن عاقل میشن F T
  • کشیش: در طول زندگی جز تعدادی انتخاب که پیش روی ماست، چیز دیگه ای وجود نداره F T
  • توئیترم مریضه! F T
  • احساس می کنم خدا به لاست می خنده! میگه اینا چیه، دنیا خیلی پیچیده تر از این حرفاست F T
  • بیا بخندیم F T
  • به من میگه ایشالله لایکت بشکنه F T
  • خدای پناه میبرم به تو از شرّ خودم F T
  • فید به فید میگه روت نارنجی  F T
  • خدا رو شکر F T
آذر ۶م, ۱۳۸۷ | ۳ نظر | موضوع: کوته نوشت |

نیروی عشق

در افسانه شاه آرتور آمده است که وی در زمان کودکی شاهد کشته شدن مادرش توسط دشمنان بود. در همان حال به سمت قبر پدرش می دود تا شمشیری که به نشان شوالیه بودن در قبر فرو برده شده بود را بردارد و به کمک مادرش بشتابد.

شمشیر تا نیمه در قبر فرو رفته بود و آرتور کوچک را یارای در آوردن آن نبود. وی آنقدر سعی کرد تا بالاخره موفق به کندن شمشیر شد. ولی متاسفانه کار از کار گذشته بود.

روزی که آرتور خود شوالیه قدرتمندی شده بود، قاتل مادرش را می یابد و به وی از حس انتقامی که در طول سالهای گذشته داشته است، می گوید. اما قاتل از آرتور امان می خواهد و به وی می گوید: «نیرویی که در آن روز باعث کنده شدن شمشیر از زمین شد، و و در طول این سالها با تو مانده است، عشق به مادرت بود، نه نفرت از من.»

آذر ۲م, ۱۳۸۷ | نظر | موضوع: داستانک, کوته نوشت |

ای علی…

ای علی!

بیا و حاکمانی را ببین که زر و زور و تزویر چشمانشان را کور کرده و شیعیانی را که در گمراهی نگاه داشته شده اند و زیر بار جور و ستم نای اعتراض ندارند.

به این روز پاک که زاده شده ای قسمت می دهم که به فرزندت مهدی شفاعتمان را بنمایی و بخواهی که زودتر جمالش را بر جهان بتاباند و با ذوالفقار عدالتت سایه خوارج را از سر مسلمین بزدایاند.

تیر ۲۶م, ۱۳۸۷ | ۵ نظر | موضوع: دین, کوته نوشت |

حکایت دیوانگی من

این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:

در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، ازخواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است؛ آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم.

لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم:

دزدها! دزدها! دزدهای لعنتی!

مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند.

چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد برآورد:

ای مردم! این مرد دیوانه است!

سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره ی بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقاب هایم ندارم و گویی در حالت بیهوشی فریاد برآوردم و گفتم:

مبارک باد! مبارک باد آن دزدانی که نقاب هایم را دزدیده اند!

این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم:

آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند، می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد!

جبران خلیل جبران

اسفند ۸م, ۱۳۸۶ | ۲ نظر | موضوع: داستانک |

عزیزتان را بیارید

شمائی که اینقدر راحت گوسفندان را قربانی میکنید! اگر راست گفتارید عزیزتان را برای او پای تیغ بیارید…

آذر ۲۹م, ۱۳۸۶ | نظر | موضوع: دین, مناسبت, کوته نوشت |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان

  • عکسلاگ