سه شنبه, بهمن ۲۴م, ۱۳۸۵ |

Love is that holy wine which the gods distill from their hearts and pour into the hearts of men.
When love beckons to you, follow him, Though his ways are hard and steep.
Let there be no purpose in friendship Save the deepening of the spirit.
Love has no other desire but to fulfil itself.
Gibran Kahlil Gibran
عشق، آن شراب مقدسی است که خدایان از قلب خود می گیرند و درون قلب انسانها می ریزند.
آن هنگام که عشق شما را می خواند، از آن پیروی کنید، هرچند که راه عشق سخت و پرفراز و نشیب باشد.
یگذارید که در دوستی و محبت، منظوری خاص نباشد. تنها روح دوستی را عمق ببخشید.
عشق خواسته ای دیگر ندارد جز تبلور خویش.
جبران خلیل جبران
پ.ن: این دومین سالیه که حدیث جون ولنتاین منه! یه بار قبل از ازدواج و حالا بعد از ازدواج!
ارسال شده با موضوع ادبیات, مناسبت, کوته نوشت | ۲ دیدگاه »
چهارشنبه, آذر ۸م, ۱۳۸۵ |
برای دوست داشتن دو قلب لازم است
قلبی که دوست بدارد
قلبی که دوستش بدارند
قلبی که هدیه کند
قلبی که بپیذیرد
قلبی برای من
قلبی برای انسانی که من می خواهم
تا آن را کنار خویش حس کنم
احمد شاملو
ارسال شده با موضوع ادبیات | ۱دیدگاه »
شنبه, مهر ۱۵م, ۱۳۸۵ |

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به اگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست
ارسال شده با موضوع ادبیات | ۲ دیدگاه »
پنجشنبه, مرداد ۲۶م, ۱۳۸۵ |
دیروز ـ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۸۵ ـ من و
حدیث بیست و پنج دقیقه مهلت پیدا کردیم تا…!
به مناسبت این روز بزرگ در زندگیمون، شعر زیر از شل سیلوراستاین رو میکوبمش اینجا:
بیست و پنج دقیقه مهلت
برای اینکه دوستت بدارم
بیست و پنج دقیقه مهلت
برای اینکه دوستم بداری
بیست و پنج دقیقه مهلت برای عشق
زمان کوتاهی است…
با این همه
من بیست و پنج دقیقه از عمرم را کنار میگذارم
تا به تو فکر کنم
تو هم اگر فرصت داری
بیست و پنج دقیقه
فقط بیست و پنج دقیقه به من فکر کن!…
بیا بیست و پنج دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پسانداز کنیم…
پ.ن: بعد از دیروز، امروز هم روز خوبی شد! بالاخره بعد از ماهها، کارت معافیت سربازیم به دستم رسید.
ارسال شده با موضوع ادبیات, خودنوشت | ۱دیدگاه »
دوشنبه, مرداد ۹م, ۱۳۸۵ |

عشق میآید،
عشق هزاران برابر میآید،
ولی بایستی خودش بیاید، نبایستی آنرا مطالبه کنی،
زیرا در این صورت هرگز نمیآید،
اگر عشق را به زور بطلبی،
آنرا میکشی و از بین میبری،
بنابراین ببخش.
«آشو»
ارسال شده با موضوع ادبیات | ۱دیدگاه »
شنبه, تیر ۱۷م, ۱۳۸۵ |
قلم توتم من است،
امانت روحالقدس من است،
ودیعهی مریم پاک من است،
صلیب مقدس من است.
در وفای او اسیر قیصر نمیشوم،
زر خرید یهود نمیشوم.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم
به صلیبم کشند،
به چهار میخم کوبند،
تا او که استوانهی حیاتم بوده است صلیب مرگم شود،
شاهد رسالتم گردد،
گواه شهادتم باشد.
تا خدا ببیند که به نامجوئی بر قلمم بالا نرفتهام،
تا خلق بداند که به کامجوئی بر سفرهی گوشت حرام توتمم ننشستهام،
تا زور بداند، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را فرعونیان نمیتوانند از من گرفت،
ودیعه عشق را قارونیان نمیتوانند از من خرید،
و یادگار رسالت را بلعمیان نمیتوانند از من ربود.
هر کسی را،
هر قبیلهای را
توتمی است،
توتم من،
توتم قبیله من
قلم است.
قلم زبان خداست
قلم امانت آدم است
قلم ودیعه عشق است
هر کسی را توتمی است
و قلم توتم ماست…
دکتر علی شریعتی
ارسال شده با موضوع ادبیات | ۱دیدگاه »