عشق خودش می‌آید

عشق می‌آید،
عشق هزاران برابر می‌آید،
ولی بایستی خودش بیاید، نبایستی آنرا مطالبه کنی،
زیرا در این صورت هرگز نمی‌آید،
اگر عشق را به زور بطلبی،
آنرا می‌کشی و از بین می‌بری،
بنابراین ببخش.
«آشو»
مرداد ۹م, ۱۳۸۵ | ۱ نظر | موضوع: ادبیات |

قلم توتم ماست

قلم توتم من است،
امانت روح‌القدس من است،
ودیعه‌ی مریم پاک من است،
صلیب مقدس من است.

در وفای او اسیر قیصر نمی‌شوم،
زر خرید یهود نمی‌شوم.
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم
به صلیبم کشند،
به چهار میخم کوبند،
تا او که استوانه‌ی حیاتم بوده است صلیب مرگم شود،
شاهد رسالتم گردد،
گواه شهادتم باشد.
تا خدا ببیند که به نام‌جوئی بر قلمم بالا نرفته‌ام،
تا خلق بداند که به کام‌جوئی بر سفره‌ی گوشت حرام توتمم ننشسته‌ام،
تا زور بداند، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را فرعونیان نمی‌توانند از من گرفت،
ودیعه عشق را قارونیان نمی‌توانند از من خرید،
و یادگار رسالت را بلعمیان نمی‌توانند از من ربود.

هر کسی را،
هر قبیله‌ای را
توتمی است،
توتم من،
توتم قبیله من
قلم است.

قلم زبان خداست
قلم امانت آدم است
قلم ودیعه عشق است

هر کسی را توتمی است
و قلم توتم ماست…

دکتر علی شریعتی
تیر ۱۷م, ۱۳۸۵ | ۱ نظر | موضوع: ادبیات |

اندیشیدن

اندیشیدن
در سکوت.

آن که می‌اندیشد
به ناچار دَم فرو می‌بندد
اما آنگاه که زمانه
زخم خورده و معصوم
به شهادت‌اش
به هزار زبان سخن خواهد گفت.

احمد شاملو
تیر ۱۲م, ۱۳۸۵ | ۵ نظر | موضوع: ادبیات |

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

انسان… شیطانی که خدا را به زمین آورد، جهان را به بند کشید و زندان‌ها را در هم شکست! ـ کوه‌ها را درید، دریاها را شکست، آتش‌ها را نوشید و آب‌ها را خاکستر کرد!

انسان… این شقاوتِ دادگر! این متعجبِ اعجاب‌انگیز!
انسان… این سلطانِ بزرگترین عشق و عظیم‌ترین انزوا!

انسان… این شهریارِ بزرگ که در آغوشِ حرمِ اسرارِ خویش آرام یافته است و با عظمتِ عصیانی‌یِ خود به رازِ طبیعت و پنهان‌گاهِ خدایانِ خویش پهلو می‌زند!

انسان!

آیا انسان معجزه‌ئی نیست؟

احمد شاملو
خرداد ۲۵م, ۱۳۸۵ | ۲ نظر | موضوع: ادبیات |

راه عشق

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هرگه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که میکشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را بچشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماهپاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکار نیست
نگرفت در تو گریة حافظ بهیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
خرداد ۶م, ۱۳۸۵ | ۱ نظر | موضوع: ادبیات |
  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان

  • عکسلاگ