ازدواج با طعم وبلاگ
ماهان عزیز بحثی رو با موضوع «ازدواج وبلاگ نویسان» مطرح کردند و از من هم دعوت فرمودند تا نظراتم رو مطرح کنم. از اونجائی که این بحث در آستانه سومین سالروز عقد ازدواج من و حدیث مطرح شده بود، من هم نوشتن در این باره رو تا ۲۷ دی ماه به تعویق انداختم، تا امروز، طی خاطره گوئی سالهایی که بر ما گذشت، گوشهای از تجاربمون رو در میان بذارم.
برای اولین بار حدیث رو زمانی دیدم که همراه با دوستش به شرکتی که در اون کار میکردم اومده بود تا درخواست کار بده. برخلاف خیلیها که ادعا میکنن از همون نگاه اول شیفتهی طرف مقابل شده بودند، من اصلاً حس خوبی به حدیث نداشتم! حتی به مدیر شرکت هم که موافقت خودش رو با استخدامش اعلام کرده بود، اعتراض کردم! اما کاری بود که شده و چارهای نداشتم جز اینکه با حدیث همکار بشم!! :دی
حدیث دنیای متفاوتی داشت، نگاهمون به زندگی متفاوت بود. تفریحات و سرگرمیهامون هم از جنسهای مختلفی بودند. کسی فکرش رو هم نمیکرد که بتونیم نقطهی مشترکی با هم پیدا کنیم. اون زمان من بلاگنوشت رو با جدیت روی بلاگر مدیریت میکردم و خیلی بهش اهمیت میدادم. حدیث هم وبلاگی روی بلاگفا داشت که مشترکاً با دوست پسرش توش مینوشتند!
اولین قدم برای نزدیکتر شدن به همدیگه از طرف من برداشته شد. اون زمان حدیث روی هر کامپیوتری که مینشست، بعد از اینکه آیدی یاهوش رو میبست، سریعاً اطلاعات پوشهی پروفایل یاهو رو حذف میکرد تا احیاناً آیدیش دست غریبه نیافته. من هم از سر شیطنت جوانی پاپی گرفتن آیدیش بودم، اما از سر غرور، نمیخواستم از خودش بگیرم! تا اینکه بالاخره یه روز حدیث یادش رفت پوشهی پروفایل رو پاکسازی کنه! من هم فوراً از فرصت استفاده کردم و آیدیش رو به لیست مسنجر یاهوم اضافه کردم! این شد که راحتتر تونستیم با هم رابطه داشته باشیم و بیشتر با هم آشنا شدیم!
بعد از اینکه رابطهی حدیث با دوست پسرش به هم خورد، جا برای من بازتر شد! همان روزها بود که حدیث Sad Eye Never Lie رو روی بلاگفا راه انداخت و خواست که مرتبتر به وبلاگنویسی بپردازه. ناگفته نمونه که از این بابت خیلی خوشحال بودم. دلیلش رو خودم هم درست نمیدونم، اما هنوز هم با دیدن وبلاگهایی که تازه شروع به کار میکنن و انگیزه بالایی دارن، حال میکنم!
از اونجائی که وبلاگ همیشه در زندگیم پررنگ بوده، در تصوراتم بر این باور بودم که همسرم هم باید حتماً با دنیای وبلاگنویسی آشنا باشه! شاید این باور از فشارِ عذابی ناشی میشد که از طرف خانواده و ناآشنایان مجازی، بر من وارد میشد و حتی گاهاً دسترسی من رو به وبلاگستان محدود میکرد.
با گذشت زمان، کار به جائی رسیده بود که جداً جنون عاشقی گرفته بودم و زندگی بدون حدیث برام غیر قابل تصور بود. داستانکهای نینی (+ + + + + + + + +) هم حاصل همان دوران بود. تا اینکه بالاخره همراه با استحکام وبلاگ حدیث، رابطهی ما هم جدی شد، و بعد از کجدار و مریزهایی در ۲۷ دی ماه ۸۵ با کلام سیّد محمّد خاتمی و سیّد محمدعلی ابطحی، به عقد دائم همدیگه در اومدیم.
یه جملهای هست که اگه از هر متأهلی بپرسید تائیدش میکنه. این جمله میگه: «شناخت شما از نامزدتون هر قدر هم که عمیق باشه، تا وقتی که او به همسریتون در نیاد، این شناخت کامل نمیشه»!
از اونجائی که زندگی مشترک زیر یه سقف و تحت تاثیر اطرافیان، موجب به وجود اومدن شرایطهای ویژهای میشه، به ناچار عکسالعملها و واکنشهایی رو در بر خواهد داشت که پیش از اون هرگز مشابهش رو نخواهید دید.
یکی از این شرایطی که در زندگی ما به وجود اومد، همون شرایطی بود که ماهان مطرح کرد!
یه روز به خاطر شرایطی – که الان اصلاً یادم نمیاد! – حدیث ازم خواست که بین وبلاگنویسی و اون، یکی رو انتخاب کنم! و برای اثبات عشقم وبلاگنویسی رو کنار بذارم! مدتها سر بی منطق بودم گزینههای مطرح شده، باهاش بحث و جدل داشتم، تا اینکه بالاخره مجبور شده بودم برای مدتی دور بلاگنوشت رو خط بکشم.
اگه بخوام به دور از واقعیت نظرم رو در این باره بگم، میگفتم که دور شخصی که به علائق شما احترام نمیذاره و براتون استقلال قائل نیست، خط بکشید! اما واقعیتی که تنها پس از ازدواج تجربهاش میکنید، بهتون نشون میده که زندگی مشترک حاوی تناقض سلائقی است که به ناچار اصطحکاکهایی رو در برخواهد داشت که موجب رنجش طرفین خواهد شد. و از اونجائی که هر عملی را عکسالعملی است، مسلماً رفتارهایی رو تجربه خواهید کرد که شاید تا قبل از ازدواج برای هر دو طرف مسخره و خندهدار بودند!
شکی نیست که اگه من شرایطی رو به وجود نمیآوردم که موجب رنجش خاطر حدیث بشه، او هم مجبور نمیشد تا روی نقطه ضعف من دست بذاره. لذا راهکار درست این مشکل از نظر من اینه که به جای دامن زدن به بحران، در پی بر طرف کردن اصطحکاکهای قبلی که موجب به وجود اومدن گزینههای جدید شده بر بیایم. البته عملی کردن این راهکار برای دو طرفی که در گود هستند، خصوصاً در روزهای اول خیلی سخت و متمایل به ناممکن خواهد بود. اما به هر حال جنگ اجتناب ناپذیری است که بعضی اوقات فقط باید تجربهش کرد!
در انتها ضمن عذرخواهی مجدد از حدیث به خاطر شرایطهایی که در گذشته براش به وجود آوردم تا جایی که مجبور شد من رو وادار به قرارگیری بر سر دو راهی عشق و وبلاگ کنه، خدا رو به خاطر وابستگی حال حاضرش به دنیای مجازی واقعاً شاکرم، که ب هر حال درصد پیش اومدن ماجراهایی نظیر بیرون انداختن من از بلاگنوشت رو پائین میاره! :دی و امیدواترم که زندگی مشترک شما هیچگاه دستخوش شرایطی نیشه که از زندگی مجازیتون به عنوان دستاویزی برای اعمال شکنجه استفاده بشه!





خیلی عالی بود. مرسی از این که اینها رو نوشتی صادق :)
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۶:۲۷:
@یک فتحی, باشد که به درد مجردهای بلاگستان بخوره :دی
[پاسخ]
بابک مهربانی پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۶:۵۴:
@صادق,
آقا من از همین جا به گوش جهانیان می رسونم من زن نمی خواااااام !!! رونوشت به بعضی ها که تو این مدت می خواستم برای من برادری و خواهری کنند بلکه منم ازدواج کنم. قربون دستتون. من منصرف شدم :))
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۷:۰۲:
@بابک مهربانی, ای بابا بابک جان! من این همه قلم فرسایی(!) کردم که مجردای بلاگستان برن زن ببرن و بدونن که خوبه، بعد شما پشیمون شدی؟! :دی
یک فتحی پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۷:۰۷:
@صادق, اصلا من هم منصرف شدم. چیه بابا ازدباج؟ اسمایلی کسی که کسی به فکرشون نیست و میخوان این جوری نشون بدهند که خودشون تمایل ندارن : ))))
[پاسخ]
حدیثه پاسخ در تاريخ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۱۵:
@یک فتحی, اَی فتحیِ شیطون! خودم واست آستینام رو بالا زدم! الکی فیلم بازی نکن واسه من یکی! :D
مبارک باشه صادق جان
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۶:۴۳:
@مهزیار, ممنون مهزیار جان :) ایشالله روز بهتر شما از خاطرات ازدواجت بنویسی و ما بیایم تبریک عرض کنیم :دی
[پاسخ]
مهزیار پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۶:۴۵:
ما مخلصیم :)
[پاسخ]
تبریک بابت سومین سالگرد عقدتون!
آرزوی سالهای سال زندگی سرشار از شادی و عشق و دوستی و زندگی مجازی!
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۶:۴۴:
@سوشیانس, برای شما نیز متقابلاً زندگی پر از موفقیت و شادکامی آرزومندم.
[پاسخ]
متنت مثل اسمت صادقانه نوشته شده. به نظرم اسمت برازندهات هست دوست من. امیدوارم همیشه و هر جا که هستید شاد باشید کنار هم. ضمناًض خداوکیلی حدیث خیلی اینترنتبازتر از تو هست. لااقل اینجوری که من میبینم.
الآن وقتشه که بگی بین تو و آکواریومش یکی رو انتخاب کنه :)))
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۶:۴۹:
@میثم اللهداد, میثم عزیز از لطفت صمیمانه ممنونم. قابل این حرفا نیستم آقا. ما مخلص شمائیم :)
چه میشه کرد دیگه! زندگی شغلی مجال مجازی بودن رو از ما گرفته، حتی فرصتی نیست برای گیر دادن به آکواریوم بازی حدیث :دی
[پاسخ]
حدیثه پاسخ در تاريخ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۱۶:
@میثم اللهداد, مطئن باش اگه بگه بین من و آکواریوم یکی رو انتخاب کن! من صد در صد دیگه آکواریوم بازی نمیکنم! :D هاع! فک کرده بودی چـــــــــی واقعا؟ :))
[پاسخ]
خیلی جالب بود اقا صادق
پس شما هم برایه خودت ناقلایی بودیا :)
فکر نمیکردم از این شیطنت ها نظیر برداشتن ای دی هم بکنی
به هر حال بهتون تبریک میگم و امیدوارم همیشه کناره هم احساس خوشبختی کنید چه در زندگیه مجازی چه در زندگیه واقعی!!
موفق باشید
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۶:۵۵:
@امیر عمادی, چه میشه کرد دیگه امیر جان! :دی بالاخره ما هم دل داریم دیگه :))
[پاسخ]
ع.ل.ی.ر.ض.ا پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۴:۴۱:
@صادق, صادق این جمله ات خیلی مشکوک بود. “ما هم دل داریم دیگه” . میشه بیشتر توضیح بدی ؟ یعنی الان هم از این کارا می کنی ؟ بهتر نبود می نوشتی دل داشتیم دیگه !!!!!!! . رونوشت به حدیثه خانم. از شوخی گذشته براتون سلامتی و خوشبختی میخوام
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۴۳:
@ع.ل.ی.ر.ض.ا, ای بابا علیرضا جان! زیاد به خودت زحمت نده! ما هر دومون آب از سرمون گذشته و با این حرفا نمیرنجیم :دی
حدیثه پاسخ در تاريخ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۱۷:
@ع.ل.ی.ر.ض.ا, رونوشت دریافت شد برادر! :دی ولی تاثیری نداشت! :))
نوشته قشنگ و صادقانهای بود. هرکسی نمیتونه به این راحتی از بعضی اتفاقات بنویسه. منم با کامنت میثم موافقم که این نوشته مثل اسمت صادق بود. جملهی “وبلاگ همیشه در زندگیم پررنگ بوده” درباره من هم صدق میکنه. همیشه یه وابستگی به وبلاگم داشتم. با اینکه روزهای آخرشه!
همواره شاد و خوشبخت باشید. آرزومند ِ همهی آرزوهای قشنگتون
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۷:۱۹:
@محمد, صداقت از شماست محمد جان. بنده مخلص شمام :)
متقابلاً برای شما هم زندگی مجازی و حقیقی شادی رو آرزومندم :)
[پاسخ]
به به ، مبارک باشه صادق خان ، قبلاً توی وبلاگ خود خاله جریان این پست های نی نی رو شنیده بودم :))
به قول امیر عمادی شوما هم کم دنبال بلامیسر نبودی ها :D
ایشالا در کنار هم زندگی خوب و خوشی رو هزاران سال داشته باشید، فقط از بعد از پیدا کردن آی دی مسنجر هم بگو خب، من تا اینجاشو که دارم ولی بلد نیستم بقیه شو چیکار کنم :دی
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۷:۲۰:
@عباس, : )))) ما چاکریم عباس جان. چه میشه کرد دیگه این بلامیسر هم دل ما رو برده بود :دی
دیگه از اینجا به بعد رو خودت باید نسخهش رو بپیچی! من مطمئنم که موفق میشی :دی
[پاسخ]
حدیثه پاسخ در تاريخ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۱۹:
@عباس, بقیه ش رو بیا من یادت بدم عباس جان :))
[پاسخ]
اون “بلامسیر” رو بی زحمت اصلاح کن ، درستش “بلا می سر” هست :)
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۷:۲۱:
@عباس, اصلاح شد!
[پاسخ]
آقا صادق تبریکات من را نیز بپذیر!
در ضمن بازی وبلاگی جذابی است امیدوارم دوستانی که شرایط را دارند ادامه بدهند و طی یک حرکت ولاگی سر و سامانی به زندگی ما مجردها بدهند :دی
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۸:۵۰:
@محمد حسین ربیعی, مرسی محمد حسین جان. ایشالله شما هم هر چه زودتر با عالم تجرد خداحافظی میکنی :دی
[پاسخ]
نوشتهی جالبی بود… و میتونه برای بعضیها درس عبرت یا رهنمود هم باشه حتی…
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۸:۵۱:
@رضا.ب, باشد که چنین شود حتی!
[پاسخ]
خب من فردا دارم میرم که یه جا مصاحبه بدم …
خدا رو چه دیدی !!!! یه وقت دیدی یکی هم اونجا بود که حاجی رو داماد دار کرد :دی
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۹:۴۵:
@دخترحاجی, ایشالله ایشالله! ما هم دعا می کنم که هر چه زودتر حاجی داماددار بشن!
[پاسخ]
ایول خیلی عبرت اموز بود
دمت گرم
این اینترنت هم واسه خودش ماجراهایی داره ها
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۷م, ۱۳۸۸ ۱۹:۴۵:
@علی رضا, خوشحالم که مطلبم نظرتون رو جلب کرد. پیروز باشید
[پاسخ]
سالروز پیوندتان خجسته باد صادق خان
صادق خان نکنه تو هم امتحان داری یا اینکه بخاطر شرایط کار جدید کمتر به اینجا سر میزنی و یا اینکه هیچ کدوم من حالم خوش نیست :دی
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۱۳:
@جوون ساده روستایی, متاسفانه حق با شماست و شرایط شغلی جدید، وقتی برای پرسه زدن در اینترنت برام نذاشته که از این بابت خیلی متاسفم. امیدوارم که بتونم بزودی خودم رو با شرایط جدید وقف بدم و بیشتر بتونم به دنیای مجازی برسم.
[پاسخ]
عجب داستان زیبایی بود .
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۱۹:
@Hesam, خوشحالم که تجربهی زندگی ما نظر شما رو جلب کرده. ایشالله یه روز هم از تجربیات شما بهره ببریم و به شما تبریک بگیم :)
[پاسخ]
Hesam پاسخ در تاريخ دی ۳۰م, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۶:
@صادق,
ممنون ! اما کو … تا ۱۰ سال دیگه
[پاسخ]
مبارک باشه:) اینشالا همیشه خوش باشین
اگه میشه این “گاها” و “شرایط ها” و “اصطحکاک” رو هم درست کنین که رو اعصاب پیاده روی میکنن:دی
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۱۳:
@مدیکوس, تمام سعی ما بر اینه که تا حد ممکن چنین کنیم!
[پاسخ]
مبارک باشه آقای جم
این نوشته خیلی صادقانه و خوب بود
و البته مشخصه که شما خیلی پخته عمل کردید. به هرحال خانمهای خیلی مواقع نمیتونن جلوی احساساتشون رو بگیرن ولی شما تونستید مدیریت کنید اوضاع رو:)
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۱۶:
@زهرا, ممنون زهرا خانوم
البته شما لطف دارید. اما باید اعتراف کنم که من هم چنان بی تقصیر نبودم و خبطهای زیادی در طول زندگی از من سر زده. اما نکته مهم اینه که هیچ کدوممون از روی قصد و عمد همدیگه رو نرنجوندیم. شکی نیست که در مسئله مطرحه نیز تقصیر اصلی از خودم بود.
[پاسخ]
حدیثه پاسخ در تاريخ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۲۱:
@زهرا, زهرا جون! داشتیم؟ :دی صادق مدیریت نکردها. من کوتاه اومدم. هنوزم میتونم گیر بدما بهش :دی
[پاسخ]
منم سومین یالگرد ازدواجتون رو تبریک میگم
شاد باشید هر دوتون
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۱۷:
@مه سا, ممنون مهسا جان.
متقابلاً برای شما بهترینها رو آرزومندیم.
[پاسخ]
عالی ، من قبلا داستانش رو خاله حدیثه برام تعریف کرده بود ، با جزئیات بیشتر : ))) ، اسمایلی سوسو گفتن به حضار / ایشاالله همیشه در کنار هم خوب و خوشحال باشید :دی
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۱۸:
@امین بیزی, مسلماً حافظهی خانومها در این موارد بهتر کار میکنه! :دی
[پاسخ]
حدیثه پاسخ در تاريخ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۳:
@امین بیزی, لو نداده باش دیگه =)))))
[پاسخ]
سلام.
باید بگم که خیلی خوشم اومد از این ماجرا.
من هم قبل از شروع به نوشتن فکر نمی کردم که وبلاگم اینقدر برام مهم باشه. امام الان یک عضو جدانناپذیر از زندگی منه و گاهی واقعا بین انتخاب وبلاگم با چیزهای مهمه دیگه به شک می افتم که کدوم روانتخاب کنم.
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۲۳:
@زینب, خوشحالم که داستان زندگی ما نظر شما رو جلب کرده. :) با شما موافقم! فکر میکنم همه بلاگرها وابستگی خاصی به وبلاگهاشون دارن و دل کندن ازش براشون یه جورایی سخت و در بعضی موارد غیر ممکنه.
[پاسخ]
واقعا دمت گرم که اینقد صادقانه نوشتی، خداوکیلی من یکی که بودم نمینوشتن بعضی چیزا رو :دی
اینکه در مورد زید سایق و اینا هم گفتی واقعا منو شوکه کردی!
اما باید بگم واقعا شوهر ِ لارجی هستی و خاله حدیثه باید خیلی خوششانس باشه که همچین مردی نصیبش شده :دی
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۴۰:
@m£iSAM, شما لطف داری میثم جان :) به هر حال واقعیاتی بود که وجود داشت. خب من و حدیث هم قبل از ازدواج دوستانی داشتیم که هیچکدوممون هم انکارش نمیکردیم و از همون اول دربارهشون به همدیگه گفته بودیم!
اتفاقاً بنده باید از داشتن همسر خوبی چون حدیث به خود ببالم و خوشحالم که حدیث در سرنوشتم بود :)
[پاسخ]
حدیثه پاسخ در تاريخ خرداد ۱۷م, ۱۳۸۹ ۱۱:۳۶:
@m£iSAM, اسمایلی اسفند دود کردن واسه صادق :D
[پاسخ]
برادر ، با هر شرایطی که ازدواج کردی و با هفت خانی که پشت سرگذاشتی تا علاقت رو ثابت کنی ، برات آرزوی موفق در زندگی مشترکت با خانومت دارم. موفق باشی.
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۴۱:
@ExGee, ممنون :) برای شما هم آرزومند عشقی پاک و ناب هستم
[پاسخ]
سایه تون از سر هم کم نشه
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۴۱:
@مازیار, مرسی مازیار جان
[پاسخ]
اندر عجبم ازین صداقت..!
منم بهتون تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال در کنار هم زندگی خوب و خوشی داشته باشید.
ما که فعلا با وبلاگمون ازدواج کردیم :)
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۴۲:
@حامد اویسی, شما لطف داری حامد جان. صداقت از شماست :)
آرزوی بهترینها رو برات دارم. امیدوارم که بزودی عشقی ناب و حقیقی جایگزین عشق مجازیت به وبلاگت بشه :دی
[پاسخ]
آقا منم تبریک عرض میکنم،اسمایلی یک جا مانده از ماجرا :D
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۸م, ۱۳۸۸ ۱۷:۴۳:
@علیرضا, مرسی علیرضا جان :)
[پاسخ]
صادق جان اول خیلی خیلی تبریک میگم سالگرد عقدتون رو و امیدوارم ۱۰۰ امین سالگرد عقدت رو کنار حدیثه عزیز جشن بگیری و بعد اینکه از خوندن این نوشته صادقانه ات خیلی لذت بردم :)
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۹م, ۱۳۸۸ ۱۸:۲۵:
@محمود, محمود عزیز ممنون. ایشالله شما هم صد سالگی عقدت رو با همسر آینده جشن بگیری :دی و بعد اینکه ما مخلصیم :)
[پاسخ]
خیلی ماجرای قشنگی بود.
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ دی ۲۹م, ۱۳۸۸ ۱۸:۲۶:
@شیده, خوشحالم که ماجرای زندگی ما نظر شما رو جلب کرد.
[پاسخ]
آقا پیوندتان مبارک و اینا …..
اما آن که “ح ” دارد استحکام است.
اصطکاک ” ح ” ندارد. والا :)
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ بهمن ۱م, ۱۳۸۸ ۱۹:۲۲:
@سارا (صدگل), ممنون سارا خانوم :) هم بابت تبریک و هم بابت جمله زیباتون درباره “ح”! :دی
[پاسخ]
عجب ……
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ بهمن ۱م, ۱۳۸۸ ۱۹:۲۲:
@سیاوش, والله…! :دی
[پاسخ]
می خواستم تشکر کنم ازتون آقا صادق بابت متن بسیار جالبتون. ولی فکر می کنم الآن خیلی از مجردها هم این مسائل رو بدونند اما یادآوری هر چیزی هم ارزش خودش رو داره. انصافا بعضی چیزا رو خیلی جالب بیان کرده بودید.
واقعا از ته دل براتون آرزوی خوشبختی می کنم، و آرزو می کنم اصطکاک های زندگیتون هم به مرور از بین برن، هر چند با کمی هوشمندی و نکته سنجی این اتفاق هم می افته.
خوش باشی آقا صادق!
[پاسخ]
صادق پاسخ در تاريخ بهمن ۱م, ۱۳۸۸ ۱۹:۳۳:
@پویا, بله! شاید همهمون این چیزا رو بدونیم. اما تکرارش باعث میشه که در میدان عمل راحتتر بتونیم از این دانستهها استفاده کنیم و منطقیتر عمل کنیم! ممنون :)
[پاسخ]
تبریک میگم صادق جان
یکی از افتخاراتت هم حضور خاتمی و ابطحیه …
خوش به حالتون …
ضمنا من چند روز پیش یه سوالی در مورد “فید وبلاگم” در قسمت “تماس با ما” مطرح کردم . اگه تونستی کمکم کنی خیلی ممنون میشم و اگر نتونستی هم بهم اطلاع بدی ممنون میشم .
پایدار باشی و خوشبخت .
[پاسخ]
سلام
منم سالروز پیوندتان را تبریک می گم
[پاسخ]
ولباگ؟
اصلا چی هست؟
خوردنیه؟
مثل کتک
;-)
[پاسخ]
خیلی تبریک میگم البته با تاخیر ایشالا که همیشه خوب و خوش باشین
جدا خیلی جالب بود برام داستان ازدواجتون
[پاسخ]
یه سوال بیربط داشتم ولی فوری!
کامپیوترم مشکل پیدا کرد بردم برای تعمیر گفتن ممکنه از هارد باشه که یه هارد نو جایگزین کردیم هارد قبلی هم نمیدونم بی احتیاطی من بود یا مشکل داشت تمام محتواش پرید (بیچاره شدم یعنی)
حالا سوالم اینه که میشه اون هارد رو با نرم افزار خونگی! ریکاوری کرد؟ و یه سوال دیگه هم اینکه کارت گرافیکم سی دیش جواب نمیده اصلا و متاسفانه نمیدونم مدلش چیه حتی از رو خود دستگاه هم نفهمیدیم! حالا من از نت میتونم کشف کنم مدلشو و بعد نصب کنم درایورش رو؟؟
خیلی ببخشیدا دستم به شما بند بود
[پاسخ]
سلام صادق جان
مبارک باشه و ایشاللع که همیشه شاد و خوش و خرم باشین درکنار هم :) .
در ضمن : پسر تو معرکه ای :)) ، واقعا باید یه روز یه برنامه بذاریم و از یاهو مسنجر تقدیر و تشکر به عمل بیاریم :)
[پاسخ]
سلام
منم توی این بازی وبلاگی شرکت کردم. خوشحال می شم یه سری به وبلاگ من بزنید.
[پاسخ]
مسابقه وبلاگ نویسی با موضوع ازدواج در خراسان شمالی برگزار می گردد
به همت سازمان جوانان خراسان شمالی و همکاری سازمان مردم نهاد کانون طراحان جوان مسابقه وبلاگ نویسی با موضوع جوانان و ازدواج در خراسان شمالی برگزار می گردد .
قربانعلی مستمک مدیر سازمان جوانان خراسان شمالی از برپایی این مسابقه از اول بهمن ماه خبر داده گفت : این مسابقه با هدف آگاهی بخشی ، اطلاع رسانی ، آشنایی بیشتر جوانان با مقوله ازدواج و ترویج فرهنگ ازدواج در میان جوانان از اول بهمن ماه سال جاری برگزار و تا ۱۰ اسفند ادامه داردجهت کسب اطلاعات بیشتر با روابط عمومی کانون طراحان جوان آقای حسن نیا تماس حاصل فرماییدشماره تماس ۰۹۱۵۱۸۷۹۹۱۳ .
مدیر سازمان جوانان خراسان شمالی فضای مجازی را بستری مناسب جهت اطلاع رسانی و آگاهی بخشی به جوانان نامیده خاطر نشان کرد : امروزه اکثر جوانان با دنیای مجازی ارتباط موثر برقرار کرده و دارای وبلاگ یا سایت بوده و به راحتی می توانند با در نظر گرفتن عنوان مناسب ، ارائه مطالب مرتبط با مقوله ازدواج وطراحی قالب مناسب در این مسابقه شرکت نمایند .
علاقمندان جهت شرکت درمسابقه با مراجعه به آدرس اینترنتی http://www.graphicomid.blogfa.com وتکمیل فرم مربوطه و یا ارسال آدرس وب لاگ خود به پست الکترونیک k.javanan@gmail.com تا ۵ اسفند ارسال نمایند .
شایان ذکر است از ۱۳ وبلاگ نویس برتر در خجسته میلاد پیامبر اکرم (ص) با اهدا جوایزی ارزشمندی همچون مانیتور ۱۹ اینچ lcd ، چاپگر لیزری ، اسکنر و …. تقدیر به عمل خواهد آمد .
[پاسخ]
سلام صادق خوبی؟ ۳ سالگرد ازداوجتون رو تبریک میگم!! یادم میاد خیلی بیشتر از اینا با راحت بودیم که من بت بگم صادق جان ولی مثل بقیه که کامنت گزاشتم!!
هنوز غلت املاییم زیاده تونوشتن !!
صادق منم عاشقم حدود ۱ ساله که عاشق و قصد دارد تا گذروندن چند ماه دیگه شاید اگ خدا بخواد بتونم ازدواج کنم !!
البته خانوم بنده از شگفتی قرن ۲۱ و ارتباطات و کامپیوتر ه دوره !!
صادق چرا به دوستانمون از دوستات تا حالا نگفتی ؟
وب نویسان دوستان صادق بخاطر عشـــــــــــقش آبجی حدیث کارای خیلی زیادی کرده شاید ابجی ناراحت بشه ولی من میخوام بگم !!چه کامنتی میشه خیلی دوست داشتم یه پست از بلاگنوشت بشه این !!
آقا صادق ما یه مدت چند ماه افتخار داده بود با من گدا(آرمان خادمی ) دوست بود البته شاید من صادق رو دوست خودم میدونستم !!
من وبلاگ نوشتن رو ایتنرنتو همه چیز از کامپیوتر رو مدیون صادق هستم چون خیلی چیزا ازش یاد گرفتم !!
صادق شاید یه دوستی کوتاهی با من داشت ولی من اونو خیلی قبول داشتم مثل داداشم مثل عضو از خونوادم بود شاید خونمون واسه شامو نهار نیومده باشه ولی بابام و مادرم صادق رو مثل خونوادشون میدونستن چه شبهایی که همین آبجی ما حال صادق رو میگرفتو من صادق میرفتیم قدم میزدیم یا میرفتیم کنار رود خونه و پارک و…. !!
صادق: خودکشی کنیم ؟
آرمان : توبرو من میام صادق :-)) :D
آنچه قبل این موضوع گذشت ….:
من تویه کافی نت پارسیا روزهای اول زندگی اینترنتیم !! حدیث خانوم منشی ابی و میثم صاحب کافی نت !!
آبیجی حدیث : من حوصله این پسره(من) رو ندارم دیگه ۲۴ ساعت اینجاست (حدس میزدم بعد مطماً شدم )
چندین ماه بعد ……..:
صادق : آرمان من عاشق حدیثه هستم !!
آرمان :نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!
آرمان :شاخ در آورده بود!!
آخه اقا صادق ما یه پسر تقریباًسر به زیرو از این حرفا (+) موهاشو همش چپکی میزاست :-)
آرمان : صادق کی تا حالا ؟
صادق خیلی وقته !!
بعداز ازدواج……………:
آرمان بابای صادق رو تویه مدرسه میبینه :
سلام اقای جم حاله شما خوبه صادق ما خوبه ….. صادق چی کار میکنه قرار تویه لاهیجان یا آستانه یه شرکت و خدمات اینترنتی بزنه !!
آرمان خوبه در کل ببخشن مزاحمتون شدیم ….و
ارمان صادق و رو میبینه !!
صادق شنیدم داری شرکت میزنی آره همینجا بغل حرم روبرو جزیره سبز باشه
آرمان:باشه مبارکه ایشالله میخوای بیام کمک
صادق: اگه دوست داشتی بیا
آرمان : چشم میام
داخل شرکت : هنوز این جایه کولر اوکی نشد یه پلاستیک بزن فعلاً باد نیاد
صادق :بعد از ظر جوشکار میاد درست میکنه!!
بع من با صادق جان سیستم هارو چیدیم رفتی بالای سقف با کلی مکافات وایرلس وصل کردیم(ای دی اس ال نبود)
همون روز لباس تازم کثیف شد ولی فدا سر صادق !!
آنچه گذشت :………….!!
آرمان: صادق میخوام یه سیتم بگیرم
صادق خوب پس اولین مشتری شرکت من تویی
آرمان: چه کسی بهتر از تو
سیستم: هارد در حال سوختن سیدی رام و دیویدی رایتر سوخته جعبه کیس شکسته موس و کیبورد سوخت ویس سوخته و دیگه حضور ذهن ندارم :-)) تبلیغات حقیقی
گذشت …………..:
آرمان نماز خون شد !!
موقع ثبت نام کنکور !!
آرمان ساعت حدود ۱ دم در حرم آقا سید محمد برای برپایی نماز جماعت ظهر و عصر
موبایل آرمان :گوشی روو بردار تا صدات بتونه آرومم کنه این نفس های ……….!
آرمان : جانم صادق میتونی بیای شرکت
آرمان چرا که نه
بعد گفتم کمک کرن از نماز خوندنم واجب تره !!
داخل شرکت : مشتریا و ثبت نامیا به صف
صادق :آرمان قبض رو بگیر برو عکس رو از عکاسی زیبایی (فکر کنم ) بگیر بیار
آرمان : باشه
رفتم و اومدم
صادق :بشین این چند نفرو ثبت نام کن
آرمان : باشه
حدیث خانوم وارد شرکت شد …:
آرمان بلند شد و سلام کرد
حدیث خان چشم غره که من ترسیدم
حدیث خانوم : صادق کیلیدو بده میخوام برم خونه
صادق: رو میزه !!
حدیث خانوم رفت….
آرمان :صادق واس چی ناراحت بود من پشت سرور بودم خودت گفته بودی
صادق : بعد میفهمم چی شده !!
آرمان ۱۱٫۳۰ حدوداً در حال بازی موست وانتد
موبایل آرمان :گوشی…………..!!
بابای: آرمان خاموشش کن دیگه بی صاحبو نصف شبی
جان صادق طوری شده الان زنگ زدی ؟
صادق: آرمان دیگه شرکت من نیا
آرمان حدیث خانوم اینجور خواسته
صادق :آره
آرمان باشه خداحافظ !!
از اون به بعد آرمان هرچی به صادق ایمیل زد آف گزاشت صادق انگارنمیدید
هرچی کامنت میزاشت اینجا صادق یا پاکشون میکرد یا میخوندو وقت نداشت یه سر به لاگ من بزنه !!
من خیلی وقته دیگ لاگم رو همیشه اپ نمیکنم !!
چون استادم کسی که لاگو به من فهموند دیگه بالا سرم نبود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱
صادق خداییش دم واست تنگ شده با این که تویه یه شهریم و ۵ مین با هم فاصله دارم ولی میترسم بیامپیش بیام آپادانا میترسم خانومت ناراحت شه خیلی سراغت رو از مهیار (فکر نمیکنم اونم یادت باشه ) میگیرم ولی اونم خبری نداره !! صادق بازم بهتون تبریک میگم عشق یه چیزی که الان خودم هم دارم تجربش میکنم باعث میشه خیلی کسارو نادیده بگیرم بهت تبریک میگ ککه به ندای قلبت گوش دادی !!
Http://giggli.blogfa.com که یادته ولاگی که با هزار آرزو ساخته ودم وبلاگی که یه زمانصفحه اول گوگل پیدا میشد وتی نیشخند سرچ میکردی !!
الان سوته کوره یکی دیگه با دوستان را انداختیم که تویه وبگاه گزاشتم !!!
ذوست داشتی سر بزن من این مطلب رو همینجوری میخوام بزارم تویه نیشخند !!
راستی با خندیدنات و حتی تهدید هایی که میکردی مثلاً (میزنم تو سرتا یا تیکه ی: چی غلت میکنه آخه ری )
راستی مریم ازدواج کرده !!
صادق جان مثل بقیه خدا نگدار
[پاسخ]
راستی یه کاره غیر منتظره از صادق جم این بود که یاهو آیدی خوش رو بخاطر دوا کردن با حدیث خانون دلیت کرده بود !!
منم جو گرفته بودتم این کارو کرده .لی بدیش این بود صادق چون انگلیسش فول بود تونست با پارتی های که تویه یاهو داره پس بگیره و من نه :d :-))
[پاسخ]
سلام چه جالب بود برام
و جالب تر اینکه ، از دوست پسر داشتن خانم ت خبر داشتی ، من بهش فکر کردم ولی نتونستم کنار بیام با این موضوع نمی دونم چرا !
به هر حال
زندگی پرشوری داشته باشید
چه خوبه ادما به ارزوهاشون میرسن
[پاسخ]