۲۴ ساعت آخر عمرم…
جوزف نازنین مرا به تفکر واداشت تا بیاندیشم که اگر فقط ۲۴ ساعت به پایان عمرم باقی مانده باشد، چه میکنم؟!
این نعمت بزرگی است اگر بدانم که چه وقت این دنیا را وداع خواهم گفت، که فکر نمی کنم نصیب من شود! اما اگر شد، با وجود حدیث جون دلگرمم. نمی دانید چقدر الان خوشحالم که دارمش! حتماً کمکم خواهد کرد که ۲۴ ساعت آخر را به خوبی بگذرانم. کمی برایش ناز میکنم و لوس می شوم! بعد میروم حمام و با طهارت می نشینم پای سجاده.
«خدایا! خیلی چیزها به من دادی و قدرش را ندانستم. میدانم که جز مومنانت نیستم که رحیمیتت را مالک شوم. اما رحمانیتت را امید دارم. مطمئنم که دوستم داری. من هم دوستت داشتم. اما کمی بازیگوش بودم! ولی تو مرا ببخش… که همان رحمانیتت کافیست تا مرا پاکیزه گردانی و نزد خود نگهداری و به شیطانم وا ننهی… که من از شیاطین در این دنیا به تنگ آمده ام و تاب مجاورتشان را در آخرت نخواهم داشت.»
وقتی که آرام شدم، سری به بلاگ نوشت می زنم و کمی با دوستان فرندفیدی و توئیتری سر می کنم. که پاکترین و بهترین دوستانم هستند. سعی میکنم تا جایی که ممکن است به همه وبلاگها سر بزنم و کامنتی مرتبط با پستهایشان بگذارم. تا در آخرین لحظات ردپایی از من در دنیای مجازی دوستانم بجا بماند.
دوست ندارم زندگی روز آخرم با بقیه روزهایم فرق داشته باشد. طبق معمول پشت کامپیوترم می نشینم و کارهای روزمره ام را پیش میبرم تا عالیجناب بیاید و روحم را از قفس جسم آزاد کند. کاش فقط یک لحظه اجازه دهد که خودم را در آن لحظه آخر به حدیث جون برسانم.
زیاد جدی و احساسی شد، اما کاملاً واقعی بود!
دوست دارم بدانم حدیث جون، فواد، فرشاد، زهرا اچ بی، لوا زند، شاهین، کاپیتان، امین، آرش کمانگیر و… و… همه دوستان دیگرم، ۲۴ ساعت آخر زندگیشان را چگونه خواهند گذراند؟


خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۴۳ بعد از ظهر
قشنگ تر از من نوشتی
حسودیم شد
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۲۳ قبل از ظهر
سلام
باز کن پنجره را
بال بگشا و بیا
تا دل بیشه دور
تا به انبوهی جنگل برسیم
تا به سرشاری رود
تا به خاموشی سنگ
تا به بالای صنوبر برسیم
بال بگشا و بیا
تا به تنهایی جان
تا به بیتابی دل
تا به سرچشمه اشک
تا به پاکی محبت برسیم
بال بگشا و بیا
تا به مهتابی شب
تا به پهلوی سکوت
تا به بارانی ابر
تا به خوشبوئی گلها برسیم
بال بگشا و بیا
تا به سر حد خیال
تا به اوج ملکوت
تا به پهنای افق
تا به آن سوی تمنا برسیم
بال بگشا و بیا
تا کنار ساحل
تا دل دریاها
تا غریو طوفان
تا به همخوانی مرغان مهاجر برسیم
بال بگشا و بیا
تا دل گندمزار
تا به سبزی چمن
تا شکوفائی گل
تا به سرخی شقایق برسیم
بال بگشا و بیا
تا لب جوی جمال
تا به پاکی نسیم
تا سر کوی وصال
تا به سرمستی نرگس برسیم
بال بگشا و بیا
تا سر کوی مغان
تا به میخانه دل
تا به پیمانه و می
تا به سرجوشی خم
تا به لبریزی ساغر برسیم
بال بگشا و بیا
تا پریشانی زلف
تا به بیصبری جان
تا به دیوار فنا
تا قریبی وفا
تا به سرسینه نالان برسیم
باز کن پنجره را
بال بگشا و بیا
تا دل باغ خیال
تا بن کوچه ذوق
تا به مهتابی شب
تا به سرجوشی خم
تا به سرچشمه معنی برسیم
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۸:۴۷ قبل از ظهر
چقدر سخته آدم بخواد فکر کنه که ممکنه فردا دیگه نباشه . باید به همه اونایی که دوستشون داره بگه چقدر دوستشون داشته … من حتی از اونایی که بدم هم بیاد می گم بهشون که یه موقع سو تفاهم نشه که من ازشون خوشم میومده :D
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۹:۴۱ قبل از ظهر
صادق جان ِ عزیز خیلی ممنونتم که منو به بازی دعوت کردی … حتماً ، بروی چشم
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۲۰ بعد از ظهر
صد سال زنده باشی
خرداد ۲۶م, ۱۳۸۷ @ ۱:۰۶ بعد از ظهر
حالا مواظب باش که با راه انداختن این بازی، شوخی شوخی جدی نشه
خرداد ۲۷م, ۱۳۸۷ @ ۱:۴۶ بعد از ظهر
..خوب هر کسی یه جوری میگذرونه….من نوشتم..ممنون بابت دعوت
خرداد ۲۸م, ۱۳۸۷ @ ۵:۰۱ قبل از ظهر
ما ره احساساتی کردی جوان.
خرداد ۲۹م, ۱۳۸۷ @ ۹:۴۹ قبل از ظهر
bah bah
khobe hadis jono ro darid
(shokhi)
khoshhal hastam az hozore garmeton