۲۴ ساعت آخر عمرم…

خرداد ۲۵م, ۱۳۸۷ | ۹ نظر | موضوع: خودنوشت

جوزف نازنین مرا به تفکر واداشت تا بیاندیشم که اگر فقط ۲۴ ساعت به پایان عمرم باقی مانده باشد، چه میکنم؟!

این نعمت بزرگی است اگر بدانم که چه وقت این دنیا را وداع خواهم گفت، که فکر نمی کنم نصیب من شود! اما اگر شد، با وجود حدیث جون دلگرمم. نمی دانید چقدر الان خوشحالم که دارمش! حتماً کمکم خواهد کرد که ۲۴ ساعت آخر را به خوبی بگذرانم. کمی برایش ناز میکنم و لوس می شوم! بعد میروم حمام و با طهارت می نشینم پای سجاده.

«خدایا! خیلی چیزها به من دادی و قدرش را ندانستم. میدانم که جز مومنانت نیستم که رحیمیتت را مالک شوم. اما رحمانیتت را امید دارم. مطمئنم که دوستم داری. من هم دوستت داشتم. اما کمی بازیگوش بودم! ولی تو مرا ببخش… که همان رحمانیتت کافیست تا مرا پاکیزه گردانی و نزد خود نگهداری و به شیطانم وا ننهی… که من از شیاطین در این دنیا به تنگ آمده ام و تاب مجاورتشان را در آخرت نخواهم داشت.»

وقتی که آرام شدم، سری به بلاگ نوشت می زنم و کمی با دوستان فرندفیدی و توئیتری سر می کنم. که پاکترین و بهترین دوستانم هستند. سعی میکنم تا جایی که ممکن است به همه وبلاگها سر بزنم و کامنتی مرتبط با پستهایشان بگذارم. تا در آخرین لحظات ردپایی از من در دنیای مجازی دوستانم بجا بماند.

دوست ندارم زندگی روز آخرم با بقیه روزهایم فرق داشته باشد. طبق معمول پشت کامپیوترم می نشینم و کارهای روزمره ام را پیش میبرم تا عالیجناب بیاید و روحم را از قفس جسم آزاد کند. کاش فقط یک لحظه اجازه دهد که خودم را در آن لحظه آخر به حدیث جون برسانم.

زیاد جدی و احساسی شد، اما کاملاً واقعی بود!

دوست دارم بدانم حدیث جون، فواد، فرشاد، زهرا اچ بی، لوا زند، شاهین، کاپیتان، امین، آرش کمانگیر و… و… همه دوستان دیگرم، ۲۴ ساعت آخر زندگیشان را چگونه خواهند گذراند؟

مطالب مرتبط

۹ نظر

*

* (بقیه نخواهند دید)

  • بنرلاگ

    استاندارد وب پارسی
    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان
  • گودرلاگ