نظریه جدید دکتر سروش درباره قرآن

نوشته شده در اسفند ۱۹, ۱۳۸۶ | توسط صادق |

همیشه بحث و مناظره در رابطه با اصول اولیه دین، برایم جالب و شیرین می نمود. خصوصاً اگر این مناظرات و مشاجرات در بین اندیشمندان و صاحبنظران بزرگ باشد تا با تحقیق و نیک بینی در آنها، بر دانش خویش بیافزایم و دژ ایمانم را مستحکمتر نمایم.

در طول دوران زندگیم نیز ساعات متعددی را بخاطر دارم که با دوست و دشمن در رابطه با وجود خداوندگار و سلسله پاک نبوت و امامت، به بحث علل وجود پرداختیم. اما بحثهای ریزبینانه ما کجا و مناظرات تیزبینانه بزرگان کجا!

اخیراً دکتر سروش باب جدیدی را در مناظرات بین بزرگان دین اسلام گشوده است. وی که خود از دانش آموختگان و نظریه پردازان بزرگ حوزه و دانشگاه است و همگان بر اعتقاد راسخش بر مبانی متعالی اسلام مهر تائید می گذارند، اینک در فصل جدیدی از نظریاتش «دم قرآن را از خدا و نی آنرا از محمد» دانسته است.

این نظریه جدید که اول بار در مصاحبه با میشل هوبینک هلندی منتشر گردید، به نظر من به دلیل مقدمه چینی های مغرضانه و انتخاب عنوان نامناسب توسط مصاحبه گر و همچنین بی تفصیل مطرح شدن آن توسط دکتر سروش، موجب جبهه گیریهای تند و گاه شدیدالحن متفکران اسلامی گردید.

اما همین موضع گیریها موجب شد تا دکتر سروش در مصاحبه ها و نگارشات بعدی خویش، به صورت مفصل تری، نظریه اش را مطرح نماید و به قبض و بسط آن بپردازد.

این بحثها و موضوعات مطرح شده در آنها، آنقدر برایم شیرین بودند که تمایل دارم شما را نیز به دنبال کردن آنها دعوت کنم. گرچه برخی از به اصطلاح اندیشوران، در مطالب خود چیزی جز حتاکی و توهین بجای نگذاشته اند، اما خواندن برهانهای دلسوزان خالی از لطف نخواهد بود:

و در انتها، جهت دسترسی به کلیه مطالبی که در همین زمینه منتشر می گردد، می توانید به سایت دکتر عبدالکریم سروش مراجعه نمائید.


برچسب ها: , , , , , ,

Subscribe to Feed Balatarin Donbaleh ارسال به پرشین دیگ

۴ دیدگاه

  • @2008.08.09 16:42, ناصر طاهزی بشرویه---------- روشنا:

    قرآن آیات شیطانی نیست
    قرآن الهام و شعر نیست

    بنام جانان که موسی را لوح ، عیسی را کلمه و محمد را قلم شد. موسی لوح را دید ، تورات آ ورد. عیسی کلمه را دید ، انجیل آورد . محمد قلم را دید، قرآ ن آورد. هر سه آگاهی محض شدند وحقیقت را مکتوب کردند. قلب آ نها آنچه را دید تکذیب نکرد.آنها به وادی ایمن وارد شده بودند و رصد می شدند، تا مبادا از آن خارج شوند که رضا مندی، حق است.
    به قلمها بگویید بنویسند.به چشمها و گوشها بگویید ببینند وبشنوند. به قلبها بگویید قوسین بگشایند . نفخه ای (د می) در راه است.نزدیک و نزدیکتر می شود. به سدره المنتهای ناسوت وجودت که برسد، این بار لحظه ای می ایستد (در همین ایستادن, عقل جبروتی ودیگر ملائک از توان می افتند) ودر حالی که شیاطین انس و جن رانده شده اند فرود می آید، قلبت قو سین می گشاید، دیدار او را شهادت می دهد و در همان دم همه جوارح ات او را می بینند. خروج از ملک به ملکوت را به عین الیقین می بینی. آ رام و با قلبی ساکن (مطمئنه) و فارغ از جبروت عقلت (جبرئیل باز مانده است ، سر پنهان شهود برای تو همین فارغ شدگی از جبرئیل است) در جنت الماوی به اسم” هو” ، صفت “آ گاهی” ، فعلیت محض “عشق ” ، کلام ” بسم الله الرحمن الرحیم” و ندای “اقراء بسم ربک الذی خلق” متعین میشوی(نبوت). صورت باطنی ایمان بر تو ظاهر می شود و شهادت می دهی(دیداری قلبی). این صورت و معشوق نورانی به صفت آگاهی وایمان قلبی، همه جا و همه دم با تو همراه می شود.این همان کتاب محفوظ ومکنون است که جامع است ، قدیم و ام الکتاب است .هر دم بین تو و قلبت حادث می شود ، تحویل تو می گردد. قلب مطمئنه آ نچه را می بیند تکذیب نمی کند.
    تعجب نکن . تمام دریافتهای پنج حس بیرونی را نیز بشدت وضعف وبه کیفیت های مختلف در قلب و ضربان قلب مشاهده کرده ای. این نوع دیدار را یکبار دیگر نیز تجریه کرده ای .آن لحظه که لطیفی بنام عشق را تجربه می نمودی. عشق همان لطیف آگاهی است که قبلا ، نفس نا آگاه تو ( که در بند وگرفتار عادات ذهنی بود ) آنرا دیده است. در دم ، از فاعلیت نفس اماره وعادات ذهنی نا آگاهانه ( که همان فعالیت نرونهای آ ینه ای مغز است و همان شیاطین جنی و بی صورت است که همنشین ما انسانها شده اند ) و نیز ازهمراهی شیا طین انسی، تکویناً تبری می جویی و تسلیم نفس مطمئنه می شوی ، اینست آگاهی محض وتکوینی و وحیانی که وحی از امور خدا وتکوینی”کن فیکون” است ، اینست مسلمانی که همه ادیان، اسلام است(این تسلیم نیز تکوینی است .که زمین وآسمان نیز تسلیم هستند در صراط مستقیم ، صراطی که بر آن نعمت جاری است) و این است تسبیح زمین و آ سمان.
    برای اولین بار آرام و مطمئن خود را متعیین به صفتی (صفت آگاهی) غیر فانی و باقی می بینی .اشک آگاهی از چشمانت جاری می شود.ملکوت عشق را می بینی.این همه دیدن ، قلبی ،ایمانی، یقینی ، نورانیست (آگاهی محض است و وحیانی است) عقلی ، نظر ی، ذهنی ، الهامی ، شعری و فانی نیست ( آ نچنان نیست که عقل لحظه ای تایید ولحظه ای تکذ یب کند) حالا دیگر فعلیت تو عشق ورزی آگاهانه است .عقل قدسی شده تو انتخاب احسن دیگری ندارد و راضی و مطمئن است.عالم وآدم را مشغول عشق ورزی می بینی .این لطیفه را فقط عقل قدسی شده تو (روح القدس - جبرئیل امین) بر جوارح و ادراکاتت با خوشنودی و رضایتمندی وارد می کند و این همه تو هستی.
    برای اولین بار به عین الیقین ا ز حال خودت آ گاه هستی و بر حالات بعدی خود ت انتظار وشهودی آگاهانه داری. در حالی که گلی هستی در بوستان آ فرینش ، خود ر ا عطر لطیف وجانانه ای می بینی که از مکان وزمان ودنیای محدود و حدید گل مُلکی ، به لا مکان ولا زمان و دین و حقیقت ملکو تی ، رایحه تکوین می یابی (مالک یوم الدین را شهادت می دهی) که این همه خودت هستی. شرحه صدر بر قلب تو تکوین شده است. انبساط قلبی پیدا کرده ای ، خود را سبک بال و لطیف می یابی . اکنون همه ادراکات و قوای تو ، همان ملائک وجودت ، جنود آگاهی و نورهستندد. که در خدمت جبرئیل عقلت می باشند واین همه قوای قدسی در هیبت روح القدسی شدید القوا ، می آ موزند تو را آ نچه نمی دانی. آموختنی از سر حضور و شهود به مدد شدید القوا ( نفس مطمئنه) که خودت هستی ،این است آن فراوانی و کوثری که به توعطا شده است ، اینست چراغ علاءالدین وغول مطیع تو،که ا ین هردو خودت هستی ،اینست قالیچه حضرت سلیمان، که سلیمان و قالیچه خودت هستی، و اینست لوح ، کلمه و کتاب ،که این همه خودت هستی.(در ادامه بیان خواهم کرد) .
    اینجا خود را بر عرش اعلی می بینی (عرش همان فرش است که به مدد شدید القوا تور و حجاب از رخ آن برداشته ای) همه فرشیان را نظاره می کنی ،جسمت را می بینی، که به صورت تکه های نان میخورند وجانت را ،که بصورت جامهای شراب مینوشند. درعرش ، .زمین وآسمان (ملک و ملکوت) را تسبیح گو و به عشق ورزی مشغول می بینی . هر فعلی را که از نعمت آن بیشتر آگاهی داری برایت عاشقانه تر ، جانانه تر وآرام جان افزا تر است . فا عل آگاه تسبیح دل و دلدار می کند. عشق آگاهانه عشق تکوینی است. عشق تکوین شده لوح ، کلمه وکتاب است. آگاهی محض است . عشق که تکوین یابد ،همه عادات ذهنی ما را می رباید و عقل را قدسی می کند. گویی چون نیست شدی ،عشق هست میشود و تو به عشق هست می شوی و تو عشق می شوی و اینجا عشق تکوین شده است. آری این همه خودت هستی که ” کن فیکون” شده ای.
    حوریان و غلامان لوء لو ء صفت را (متعین به مروارید آگاهی) می بینی که عشق می ورزند و جام های شراب طهور(عشق آگاهانه) را دست بدست می کنند و می نوشند. اینجا دیگر شیاطین بالفضول انس وجن، همان عادات شبیه سازی شده ذهنی و وهمی (شیطانی) و همان تحریک پذیری نرونهای آینه ای ، بر آنها نفوذی و ورودی ندارد.اگر چه قبلا از ابواب ادراکات بر همه آنها وارد می شد، ولی اکنون نور و شهاب آگاهی شیاطین بالفضول را می رباید و می راند.
    آ ری اینجا وادی حق الیقین است .حق را به یقین می بینی . یکباردیگر او را، نا آگاهانه ، دیدی و عشق نا آ گاهانه بر تومتجلی شد. در حالی که شیا طین بالفضول انس و جن ، مانع از نزول حقیقت عشق ، بر تو می شدند.
    لیکن این بار ، به مدد شدید القوا ، متعین به صفت آگاهی شده ای ،عشق فعلییت محض تو شده است. این بارعشق با کلمه”بسم الله الرحمن الرحیم” بر تو متجلی شده است. بنام الله (هو)، قابل “الرحمن” و فاعل ” الرحیم” شده ای. شیا طین بالفضول انس وجن دیگر مارج های آتشی بیش نیستند . که در مقا بل “هو” ی تو مخلو قیتی ندارند و ربوده و رانده میشوند( اینست عصای مو سایی و نفس مسیحایی) که این همه تو هستی.
    آری اینجا سدره المنتها است. اینجا همه شاخ وبرگهای وجودت،همه جوارح ات به آن که میرسند اسم وصفت خود را ترک می کنند و به فعلییت محض تبدیل می شوند. از عرض و فرع به اصل می رسند. اینجا نز دیک جنت الماوی است.همانجا که اگر وارد شدی وشاهد شدی در باز گشت به جوارح ات ، وارد باغهای بهشت می شوی که نهر های حیات در بستر آن جاری اند. گویی از زمین به آ سمان ، از ظلمت به روشنایی ، از ملک به ملکوت ، از فرش به عرش و از عالم شاهد به عالم غایب وارد شده ای. به دیدار غیب، شهادت می دهی. در حالی که یقین داری خواب و فراموشی تو را فرا نگرفته است. اینجا سکینه قلبی دار ی و به مقام رضا و رضایتمندی رسیده ای ، آ گاهی محض شده ای . اتحادی عاشقانه و آ گاهانه با خود یافته ای. نفس تو و نفس رب تو یکی شده است. ناظر و منظور خودت شده ای . به لایموت و ازلی و ابدی بودن خودت شهادت می دهی. لاهوت تو با ناسوت تو به لذ ات روحانی و عشق ورزیهای آسمانی و ملکوتی می پردازد.
    از تولد و مرگ رها شده ای ،”لم یلد و لم یولد” شده ای.همه صفات و قوای تو کامل شده است .خود را متجلی به صفات حق می بینی.
    عیسای نجات یافته و نجات دهنده شده ای.جسم زمخت خود را به اشکال مختلف و کثیر درعالم ملک و کثرت می بینی که همان نان عیسایی است و دست به دست می کنند و به همه می رسد . جان لطیف خود را می بینی که در جام های مسیحایی عشق و آگاهی ، در میان همه مخلوقات میچرخد و می نو شند.
    آری اینجا مسیح تو هستی. از نفخه روح القدس وهم آغوشی و اتحاد روحانی و ملکوتی “مریم عشق” و “فاعل آگاهی” تکوین یافته ای .
    اینجا اتحادی با جان اشیاء داری،هر لحظه با یکی از آیات هستی، به عشق ورزی آگاهانه می پر دازی و زبان حال آنها می شوی. سلطان ملک و ملکوت شده ای .الهه زمین و آسمان شده ای. هر لحظه بصورت فرشته ای نجات بخش با یکی از آیات ملک به نجوا مشغول می شوی.
    خود را می بینی که از چاه بلا و گرفتاری و بخل و حسد وطمع برادران همنوع ات نجات یافته ای و یوسف ملک تو هستی.
    آبها را می بینی که همه نا پاکی ها را می شویند و همه آتش ها را خاموش می کنند همه زشتی ها را زیبا و همه مرده ها را زنده.
    خودت را می بینی که موسی شده ای و دیگر غم ظلم و ستم فرعونیان نداری و قوی و مطمئن در مقابل لشگر عظیم ظلم و بیدادگری توان ایستادن داری و لشکریان ظلم و ستم را دنبال خود تا آبهای نیل می کشانی و آ تش ظلم و فتنه آنان را در آبهای نیل خاموش می کنی.
    انسانها و جانوران را می بینی که گرفتار جهل و فساد شده اند وبه لهو و لعب مشغولند. برخی از آنها که آگاه ترند نجات می یابند و به ملکوت نزدیکتر می شوند. آنها را در کشتی پیامبران می بینی .کشتی نوح می سازی و طو فان نوح بپا می کنی .
    دراینجا همه رنگها بی رنگی است. همه جمال ها جلال اند.همه اسم ها کلمه،همه صفات آگاهی وهمه افعال عشق اند که خداوند کلمه است ،عشق است، آگاهی ونور است در همه اشیاء. همه اشیاء او هستند(که یکی هست و هیچ نیست جز او) و همه او هستیم ، از او هستیم ، و به او بر می گردیم. او اول است، آ خر است، ظاهر است ، با طن است و این همه تو هستی . خود را بشناس او را می شناسی.
    ‌ اینجا هر شیئی ملک و ملکو تش را در کنار هم و بدون کوچکترین فاصله ای از هم شهادت می دهد. هر ملکوتی مالک و سلطان ملک خویش است و خویش را به رصد و قضاوت می نشیند و می نشاند.
    لحظه رودررو شدن بهشت و جهنم است. متوجه می شوی آ ن عادل رحمان و رحیم خودت هستی، حاکم و محکوم و دانای حکم خودت هستی .” مالک یوم الدین “خودت هستی .
    هر انسانی با نامه اعمال خویش در مقابل ملکوت خود که نفس مطمئنه است حکم می شود. اکنون لحظه حسابرسی نفس مطمئنه از نفس اماره است ، یک نفس کل بیشتر موجود نیست که اکنون مطمئنه است و از اماره بودن قبلی خود آگاه است و از همه اعمال ونیات جوارح خود آگاه است و خود نامه اعمال خود را می خواند، خواندنی ازسر دانستن . در اینجا قاضی و متهم یکی است و این همه را جوارح ات شهادت می دهند . که این محکمه و این حاکم و حکم آن ، همه تکوینی اند. پاداش آن نیز تکوینی است یا مرده ای قبل از اینکه بمیرانند تو را و به ملکوت ، خود آ گاه ، وارد می شوی و وعده بهشت را حق مییابی و یا به ، خود نا آگاه، بر می گردی و وارد ملک می شوی ،ملکی می شوی . آنگاه می میرانند تو را و همدم مارجهای آتش و شیا طین انس و جن می شوی تا نجاتی دیگر، که تو از او هستی و به او باز می گردی.
    قصه های ملکی حدیث نفس اماره است و قصه های ملکوتی حدیث نفس مطمئنه . قصه های ملکی حدیث غصه های اسارت در ملک و همراهی با شیا طین انس وجن است و قصه های ملکوتی حدیث رهایی از ملک و برائت از این شیاطین. آنجا حدیث خواستن است . اینجا حدیث شدن است. قصه های ملکی را، آنکه اسیر غم وخسران عادات ذهنی و شیاطین وجن های موهوم است باور می کند و قصه های ملکوتی را آ نکه از غم و هجران نجات یافته و صفاتش بر او تجلی یافته باور دارد. آن حدیث زلف یار است و این حدیث جام باده . آن حدیث کو چه و بازار است و این حدیت هفت آسمان . آنجا حدیث گناه کبیره و صغیره و حرام و حلال و جنگ هفتاد و دو ملت است ،اینجا حدیث حوریان و غلامان و میوه های پاک و شراب طهور . آنجا می شنوی و می خوانی و می گویی . اینجا می بینی و شهادت می دهی. آنجا قال است، اینجا حال است. آنجا تو حق را می جویی، اینجا حق تورا می جوید .
    اگر این مارجها ی آتش را که مخلوق نیستند خاموش کنی و تنت راهیزم این شیاطین انس و جن نکنی ،موت قبل از موت می کنی این ملک را ملکوت، این جهنم را بهشت می یا بی .
    در ملکوت گردش کن و اسرار را ببین خود را بشناس و خدا را بشنا س و بعد خود قیامت بپا کن و حکم بده وسپس پیامبر ت را بفرست تا خبر دهد که این همه خودت هستی . عاشق حقیقت را به صبر توصیه می کنم .برای کشف حقیقت به حق بیندیش و از حقیقت بگو و از حقیقت بنویس نه از حامل حقیقت که چون تویی بیش نیست ، که خود را شناخته است که حقیقت را شناخته است.
    والسلام
    ناصر طاهری بشرویه…(روشنا)
    ۹/ ۵/۱۳۸۷

    • @2008.08.09 16:48, ناصر طاهزی بشرویه---------- روشنا:

      ما نبودیم سایه ما نور شد نور گشتیم جلوه ما حور شد
      حال ما پر نور بود پر شور شد نفخه ای شد شور ما در صور شد
      نفخه آن صور شد در نای ما ما الف گشتیم او شد بای ما
      آن الف با بای خود همخواب شد ابر آگاهی از آن پر آب شد
      بو سه بر معشوق چون زد نای ما نای ما زان بوسه ها شد های ما
      نفخه اش از نای بگذشت هوی شد هوی او در قلب ما رهپوی شد
      هوی او شد موسی درگاه ما عشق او شد عیسی آگاه ما
      شرحه شرحه گشت ابر جان ما قطره های عشق شد باران ما
      آسمانها و زمین پر آب شد جمله پهنای زمین سیلاب شد
      جمله آگاهی ما در آب شد جهل بر ما آتشی بی تاب شد
      آب زان آتش چو دور از خویش شد خاک گردید و دلش پر ریش شد
      ریشه ها مان سوی آبی میدوند تا که آبی در کشند آکه شوند
      آب ساقی مدام جان ما عشق و آگاهی و هم ایمان ما
      لوح آن عشقست و آگاهیست آب جلوه نور است و پیداییست آب
      جمله پیداها در او پیدا شده جمله زشتی ها از او زیبا شده
      جهل و تاریکی تو از خود دور دار قلب و جانت تشنه آن نور دار
      گر تو خواهی ساقی جانت شود زنده دارد نور و ایمانت شود
      خاک تو آن نان عیسایی شود آب تو جام مسیحایی شود
      نفس تو پاک است عیسی خود تویی قلب تو نور است موسی خود تویی
      بر الفبای وجودت کن نظر اقراء باسم ربک داری بسر

      ناصر طاهری بشرویه…..روشنا

      rroshanaa@yahoo.com

      • (آب آگاهی خوری “قو”"قو”کنی)

        در سرای آدمی داری سه من
        چون تو پنهان کرده ای خود را زمن
        آن من اول، غرایز پرور است
        در پی گرما و سرما و شر است
        چون غرایز گشنه شد، ننگ آورد
        بهر سیری، دم به دم ، جنگ آورد
        چون تو ارضا یش کنی شادی کند
        با همه نامردمان بازی کند
        آنکه با تو زنده گردد این من است
        خواب و خوراکش بقای این تن است
        این بقای تن در آن من جاری است
        عاقبت جایش سرای فانی است
        چون من اول از این وادی جهید
        دم به دم جاری شد و” تن ها ” تنید
        خورد و خوراکش ” تن اغیار” بود
        عاقبت” تن” را به آن اغیار سود
        این من اول ز ” تن ها” زنده بود
        تن” به ” تن ها ” داد و اینسان مرده بود
        هان پسر بینی که این من” تن ” خورد
        هر که در این من بماند سر خورد
        هر که سیری را در این من پرورد
        چون گرسنه ماند، او را ” تن ” خورد
        هان من دوم چو در من بر دمید
        ذهن و عقلت گشت و بر بامت پرید
        آن من اول ،من دون و دنی ست
        وین من دوم ،من ما و منی ست
        این من دوم نگه بر خویش کرد
        خوب و بدها را بدید دل ریش کرد
        اسب روحت را چو زین کرد و نشست
        بام عالم را پرید و جمله گشت
        باید و ناید، به این من چون رسید
        در روانت خلق و خوی من دمید
        این من با خلق و خو، اخلاق ماست
        وارث ترس و گنه ، وجدان ماست
        هان ،من سیم ، فرامن گشته است
        پادشاه من ، در این تن ، گشته است
        هم صفایت می دهد ، هم خلق و خو
        گر تو عاشق گشته ای ، دانی تو او
        آن من اول ،من جسم و تن است
        وان من دوم ، به عقلت گلشن است
        این من سیم ،من قلب و دل است
        روح و جان آدمی را محمل است
        این من سیم ، من شیدایی است
        نزد من های دگر ، رسوایی است
        هر منی دیگر که در من سر زند
        گر که این من را ببیند پر زند
        یک دم ار با این من ات ،خلوت کنی
        کی توانی دم به دم “من”"من”کنی
        چون که بی من گشته ای، صافی شوی
        خویش را شویی و آگاهی شوی
        آب آگاهی خوری ، ” قو”"قو” کنی
        دم به دم” هو” سر کشی” هو”" هو” کنی

        ناصر طاهری بشرویه….روشنا
        سروش عشق و آگاهی

        • (چونکه خود بستر شود آن خود خداست)

          آن گذرگاهی که جان را رهبر است

          جسم و تن هارا به جانها معبر است

          آن گذرگاهی که اغوش تن است

          گرمی اغوشش ما را رحمن است

          رحمت بی انتها ، اغوش ماست

          چون که نیکش بنگری،نامش خداست

          ای بشر نام خدا ، خود ، بستر است

          جمله ذرات جهان را رهبر است

          دانه در آغوش او ، گل گشته است

          گل وزان رحمت همه مل گشته است

          خاک از رحمش، چه خندان گشته است

          آب تن در بسترش جان گشته است

          خاک عالم را ، همه بستر شدست

          خاک را هم ،بسترش، اخگر شدست

          اخگز این خاک ، پاره آتش است

          پاره ای آتش که، دایم خامش است

          خامشی ، کان روشنی از آن اوست

          روشنی های همه مهتاب ، اوست

          آتشی، گر اب را رحمت شدست

          آب زان رحمت ، همه آتش شدست

          آتشی گر باد را بستر شدست

          باد بر عالم ، همه اخگر شدست

          باد، گاهی بستر آتش شدست

          خاک زان بستر، چو خاکستر شدست

          بستر هر آیه ، آیه دیگر است

          بستر اسماء عالم ، جوهر است

          ج جوهر هر ذره ، آن را بستر است

          ذره در جوهر بماند ،گوهر است

          چو چونکه خود بستر شود،آن خود خداست

          خود در آن بستر ، یکی از انبیا ست

          ناصر طاهری بشرویه….روشنا

          سروش عشق و آگاهی

           

          لطفاً برای ارسال نظرات نامرتبط با مطلب، از فرم تماس با من استفاده کنید.

          (الزامی)

          (الزامی - نمایش داده نمی شود)


          لینکلاگ

          یافتن مطالب :