اولین فیلمی که امسال دیدم «مهمان» بود که اصلاً به دلم نچسبید و شاید به همین خاطر هم سال ۸۶ از نظر تماشای فیلم، در زمره سالهای خوبم نبود.
از فیلم که بگذریم؛ سیزده بدر ۸۶ خیلی بهم چسبید. خصوصاً اینکه عکسهای خوبی از منطقه ییلاقی اسپیلی گرفته بودم که هنوز هم در حال بهره برداری از همونها هستم. این شد که بالاخره با خرید یه دوربین عکاسی ۶ مگاپیکسل برای حدیث جون سال رو داریم به پایان می بریم.
اولین مسئله ای که در سطح بین المللی برای ایران پیش اومد، ورود انگلیسی ها به آبهای ایران بود که خوشبختانه این قائله به خیر و خوشی فیصله یافته بود.
حتماً خیلی ها امسال از طریق بزرگراه قزوین ـ رشت به دیار گیلان خواهند آمد، اما خدا کنه با این اوصاف اشتباهاً سر از دیار باقی در نیارن!
سال ۸۶، سال آغاز به کار شرکت کامپیوتری و اینترنتی آپادانا بود. از نظر کاری سال پر فراز و نشیبی رو گذروندیم. امیدوارم که سال آینده، ثبات بیشتری داشته باشیم، که البته با اوضاع و احوال اقتصادی مملکتمون زیاد هم جای امیدواری نداره. اما به هر حال ما سعی خودمون رو خواهیم کرد.
دومین فیلی که در سال ۸۶ در سینما دیدیم، «خون بازی» بود که الحمدلله فیلم خوبی از آب در اومده بود و با اینکه خیلی معناگرا بود اما به دلم چسبید.
امسال طرح حجاب زودتر از موعد مقررش شروع شد و تقریباً تمام سال با انواع و اقسام طرحهای امنیت اجتماعی مواجه بودیم. که در همین جا به تمام ملت ایران خسته نباشید عرض میکنم!
در یک واقعه ناگوار دیتابس وبلاگ حذف شده بود که با تلاش بی دریغ هاست مسترم برگشت. باز هم دستش درد نکنه.
با اینکه کوهنوردی در هوای مه آلود و بارونی کله قندی خیلی سخت گذشته بود، اما کلاً خاطره شیرینی بود.
داستان تعویض پلاک و کارت سوخت از همون روزهای اول نشان از بی بند و باری داشت، که خوشبختانه در مرحله دوم به ثبات بیشتری رسیده.
یادش بخیر! ماههای اول زندگیمون هر هفته جمعه رو یه جای زیبا می گذروندیم. اما متاسفانه نیمه دوم سال با بالا رفتن خرجها و مشغول شدن بیتشر، این سنت حسنه تقریباً بی رنگ شده. اما خدائیش تله کابین سواری خیلی حال داده بود.
پس از آنتی ویروسها، PC World صد محصول برتر سال ۲۰۰۷ رو معرفی کرده بود که Google APPS در صدر این جدول قرار داشت.
علی دائی هم امسال، سال خوبی رو پشت سر گذاشت. اول که تیم باشگاهیش رو قهرمان کرد و سر آخر هم که مربیگری تیم ملی نصیبش شد. ایشالله در این عرصه هم موفق باشه.
فیلم پنجم هری پاتر - که در سال گذشته اکران شد - در مقایسه با فیلمهای پیشین بیش از همه به دلم نشست.
۲۷ مرداد ۸۶ یکی از روزهای تکرار نشدنی زندگی مشترک من و حدیث جون بود. روزی که جشن عروسیمون رو برگزار کردیم. یاد کارت عروسی مون هم بخیر! کارت ما از اون کارتهای جنجالی بود، که به عبای خیلی ها بر خورده بود! ولی دست ابراهیم رها درد نکنه. من که خیلی خوشم اومده بود.
ماه رمضان امسال هم، که اولین رمضان متاهلیم بود، خیلی پربرکت بود و فیض بسیاری رو نصیبم کرد. یادش بخیر.
بازار انجمنهای وبلاگ نویسی هم در سال ۸۶، خصوصاً در گیلان داغ بود. البته من همچنان با تشکیل انجمهای حقیقی برای وبلاگستان مخالفم و فکر کنم بهتره در همین فضای مجازی تشکیل بشه.
یکی از سایتهای ماندگاری که امسال باهاش آشنا شدم، Facebook بود. که هنوز هم دارم باهاش حال میکنم.
به دعوت همسر وارد یه بازی وبلاگی شدیم و کلاً پته هامون رو ریختم وسط!
Microsoft هم سال خوبی رو داشت. خصوصاً وقتی که قسمت تبلیغات Facebook رو از آن خودش کرد.
احمدی نژاد که از اوان حکومتش همه رو به مناظره دعوت میکرد، وقتی که خودش از سوی اصلاح طلبان به مناظره دعوت شد، سکوت اختیار کرد! آن را که حساب پاک است، از مناظره چه باک است؟!
فیلمهای Knocked Up و Aquamarine از فیلمهای زیبایی بودند که در سال گذشته از نظر گذروندم.
و Flock! مرورگری که باعث شد انحصار Internet Explorer رو در خودم بشکونم و به سمت FireFox کشیده بشم.
Facebook اپلیکیشنهای خیلی خوبی دار، اما بعضیهاشون هم خیلی وقت گیرن.
“سنتوری” با جار و جنجال زیادی بطور قاچاق توزیع شد. اما گروهی پیشنهاد دادند که هر کس این فیلم رو می بینه، به حساب مشترک کارگردان و تهیه کنندش، پولی واریز کنه. تجربه خوبی بود!
و آخرین بازی وبلاگی که در سال ۸۶ در اون مشارکت کردم، بازی ترانه ها بود، که خاطرات شیرینی رو یادآور شد.
پروژه انتخابات الکترونیکی که دست بر قضا من هم در اون شرکت کرده بودم، هم سناریویی شده بود واسه خودش!
ستاد ائتلاف اصلاح طلبان در گیلان، متاسفانه نتونست کسی رو پیدا کنه که از تیغ رد صلاحیتها گذشته باشه، لذا با انتشار بیانیه ای از مردم گیلان خواسته بود تا به کسانی رای بدن که هر چه بیشتر از اصولگرایان دور باشند!
دکتر سروش اخیراًنظریه جدیدی درباره قرآن مطرح کرد، که بحث و جدلهای فراوانی رو بین علمای مسلمان راه انداخته و همچنان هم ادامه داره.
و من قبل از انتخابات همچنان اصرار بر شرکت درآن داشتم. چرا که متصورم عواقب انتخابات مجلس هشتم که با حذف کامل یک گروه فکری همراه است، خیلی وخیم تر از انتخابات ریاست جمهوری قبل و انتخاب احمدی نژاد میتونه باشه.
با اینکه امسا، اکثر کاندیداهای مطرح آستانه اشرفیه رد صلاحیت شده بودند، اما باز هم درگیریهای انتخاباتی به قوت خودشون باقی بودند. اولین فیلمی که من در یوتوب پابلیش کردم، مربوط به همین درگیریها بود.
آخرین پستهای سال ۸۶ رو در بلاگ نوشت با قدرت وردپرس ۲/۵ پابلیش می کنم.
همین که دیروز نسخه WP 2.5 Sneak Peek منتشر شد، دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و فوراً دانلودش کردم تا بلاگ نوشت هم با سر و رویی نو پا به سال جدید بذاره.
هنوز درست و حسابی با نسخه جدید ور نرفتم، اما تا همین جاش هم به نظرم فوق العاده اومده. تنها مشکلی که فعلاً بهش برخوردم قسمت Visual Editor هست. متاسفانه این قسمت در بخش Write فعال نمیشه. که فکر کنم مشکل از بتا بودنش باشه. برای حل این مشکل من به افزونه xinha4wp برگشتم. خوشبختانه با اینکه این افزونه، خیلی قدیمیه ولی با نسخه جدید وردپرس هیچ مشکلی نداره.
یکی از ویژگیهای جدید وردپرس ۲/۵، اتوماتیک آپدیت کردن افزونه هاست. این ویژگی منحصر به فرد به افراد مبتدی این امکان رو میده که بدون کمترین دردی، در اولین فرصت افزونه های وبلاگشون رو با نسخه های جدید بروز کنند.
از همه اینها که بگذریم، داشبورد جدید وردپرس خیلی باحاله.
به هر حال دست همه کسانی که بدون هیچ چشمداشتی، به پروژه بزرگ وردپرس کمک می کنند، درد نکنه.
اما در آخر اگه حوصله دردسر رو ندارین، فعلاً از آپگرید کردن وردپرستون چشم پوشی کنید و منتظر باشید تا نسخه نهاییش منتشر بشه. اما اگه مثل من عاشق بروز بودن هستید، پس بجنبید که داره دیر میشه!!
جاتون خالی شب گذشته برای برگزاری مراسم چهارشنبه سوری رفته بودیم گلسار رشت. محل تجمع امسال خیابان ۱۲۲ بود.
تقریباً از ساعت ۹ شب جشن کامل شده بود. از هر سمت و سویی صدای انفجار به گوش می رسید. و هر گروهی سعی داشت تا صدای انفجارش بلندتر و مخوفتر به نظر آید. دود ناشی از انواع و اقسام مواد منفجره هوا رو مه آلود کرده بود. مه هایی به رنگهای فسفری، سیاه و دودی! سوت و جیغ هم چاشنی صداهای مهیب مواد منفجره شده بود. همه آمده بودند تا بی برنامگی سال پیش را که بخاطر مصادف شدن نوروز با چهارشنبه پیش آمده بود، جبران کنند.
آنچه که من شنیدم نشان میداد که تکنولوژی چهارشنبه سوزی بسیار فراتر از قبل رفته بود و صدای انفجارها بسی مهیبتر و دودها بسی جری تر بودند. اما نیروی انتظامی نیز بیکار ننشسته بود. در حر کت اول ماشینهای گشتی در محل مانور دادند و مرتب از مردم می خواستند که متفرق شوند. دوربینهای اطلاعاتی هم برخلاف جهت دوربین موبایلها، مردم را از نظر می گذراند و روی آنها زوم کرده بود.
پس از آن مامورهای لباس شخصی با متانت تمام محل حادثه را گز کردند، و مختصات محل را با بی سیم اعلام نمودند. پس از آن در یک حرکت غافلگیرکننده، پلیسهای ضد شورش، از جلو و عقب با محاصره گاز انبری، عوامل اصلی را گرفتند و بقیه را با باتومهای سنگین شان از محل دور کردند. و در عرض سیم ثانیه، جمعیت هزارنفری به کمتر از چند صد نفر تقلیل یافت!
اما باز جای شکرش باقیست که نیروهای نظامی برای طی همه مراحل فوق به چندین ساعت زمان نیاز داشتند و در این بین مردم یک دل سیر ترکوندند!
همیشه آخرین روزهای سال رو دوست داشتم. این روزها همیشه برام همراه بود با خریدهای عید و خونه تکونی و تعطیلی. ذوق و شوق مردم و بازارهای شلوغ دم عید همیشه برام جذاب بودن.
اما امسال حال و هوای دیگه ای داره. امسال برای اولین سال من و حدیث جون قراره سال رو تو خونه خودمون تحویل کنیم. خونه ای که هنوز بوی تازگی میده و به همین خاطر نیازی به تکون دادن نداره!
و مسئولیت یک زندگی که روی دوشمونه و باعث میشه تا بیشتر هراس داشته باشیم و کمتر لذت ببریم. خیلی دوست داشتم با خاطری آسوده سال رو نو کنم، اما مشکلات و استرسهای متعددی که جامعه چه از نظر اجتماعی و چه از نظر اقتصادی به ما تحمیل میکنه، این شادیها رو خیلی کمرنگ کرده.
اما به هر حال مثل همه درد آشنایان دیگه تمام سعی ام بر اینه که شادی در زندگیمون رنگ نبازه… به امید خدا…
تولدش برای من روز بزرگیه. چون اولین باری که واژه مقدس «دوستت دارم» رو بهش گفتم در همین روز بود. همون روزی که عاشقانه در خیابان ساحلی رامسر، دست در دست هم قدم می زدیم و از با هم بودن لذت می بردیم.
حتماً یادش هست که چقدر پیاده رفته بودیم! نمیدونم چرا رامسر تاکسی نداشت! کل شهر رو با پاهای پیاده گز کرده بودیم تا جایی که موقع برگشتن کمرم خشک شده بود و نمی تونستم تکون بخورم!
و اون روز اولین تولدی بود که با هم بودیم. و دومینش بعد از عقد و خونه پدریم بود، که من با نهایت شرمندگی، و بدلیل بی تجربگی درچیدن شمع روی کیک، کمی تا قسمتی خاطرش رو آزردم. که باز هم شرمنده ام.
و اما امروز…
سومین تولدی که با هم هستیم. دویمنش بعد از عقد و البته اولینش در خانه خودمان!
و مهمتر از همه، سومین سالی که ما همیدگر رو دوست داریم.
حدیث جون! سالروز زاده شدنت بر تو و سالروز پذیرفتن قلبم، بر من مبارک باد.