چهارشنبه, خرداد ۳۰م, ۱۳۸۶
آقای محمد علی ابطحی، روحانی گرد چهره و شیرین گوشتی است که اولین بار از طریق وبلاگش باهاش آشنا شدم.برام خیلی جالب بود که یک روحانی درون حکومتی خیلی راحت وبلاگ می نویسه و حتی غیر از اون چت هم میکنه و در کلوپهای دوست یابی و اینجور چیزها هم عضو میشه!
یکی از افتخارات دوران چتی بنده هم اینه که چند باری با ایشون بصورت آن لاین چت کردم، و در اورکات و کلوب هم ایشون جزو لیست دوستانم هستند!
بعدها به عکسهای یواشکی اش که با گوشی موبایلش از سیاستمدارها می گرفت، عاشق شدم و بیش از پیش به ایشون علاقمند شدم. حتی یکی از گزارشهای نیویورک تایمز درباره ایشون رو به فارسی برگردوندم و در نشریات اون زمان منتشر کردم.
از اون دوران گذشت، تا اینکه افتخار پیدا کردم تا برای خوندن صیغه عقد بنده و همسرگرامی به محظر آقای خاتمی برسیم. و اونجا دیدن آقای ابطحی بعنوان نماینده بنده در خوندن خطبه، یک سورپرایز عالی برای من بود.
اما غرض ازاین معرفی پر زرق و برق، این بود که یکی از کشفهای دنیای وبگردی خودم رو به شما عرضه کنم!
همین طور که در کلوب می چرخیدم، تونستم فک و فامیلهای آقای ابطحی رو پیدا کنم. این موضوع برام اونقدر جالب بود که خواستم شما رو هم در حسم شریک کنم! فکرش رو بکنید! همه فامیلهای آقای ابطحی این کاره هستن!دمش گرم!!!
این پروفایل خود آقای ابطحی در کلوبه! و فامیلهای کشف شده ایشون عبارتند از: سید فائزه ابطحی، سید محمدتقی ابطحی، سید علی ابطحی، سید رضا ابطحی و سید محمد کاظم ابطحی.
قبلاً از آقای ابطحی بخاطر این افشاگری عذرخواهی میکنم!
ارسال شده با موضوع وبلاگ | ۳ دیدگاه »
سه شنبه, خرداد ۲۹م, ۱۳۸۶
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را…
دکتر علی شریعتی
پ.ن۱: کیست این شریعتی؟
پ.ن۲: سایت رسمی دکتر علی شریعتی
پ.ن۳: عکسهای تازه منتشر شده از دکتر علی شریعتی
ارسال شده با موضوع ادبیات | ۳ دیدگاه »
دوشنبه, خرداد ۲۸م, ۱۳۸۶
زنی گفت:
جنگ چگونه مقدّس نباشد در حالی که فرزندم را در آن از دست داده ام؟
به زندگی گفتم:
کاش صدای مرگ را بشنوم!
زندگی صدایش را کمی بلندتر کرد و گفت:
تو اکنون صدایش را می شنوی!
اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی،
مشتاق مرگ می شوی
زیرا مرگ، آخرین راز زندگی است.
تولد و مرگ،
دو مظهر از بالاترین مظاهر شجاعت اند.
جبران خلیل جبران
منبع: ماسه و کف - ترجمه حیدر شجاعی
ارسال شده با موضوع داستانک | ۲ دیدگاه »
شنبه, خرداد ۲۶م, ۱۳۸۶
میگه: به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!
لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد»!
پ.ن: جاتون خالی نسخه ۲/۲ نرم افزار قدرتمند Wordpress رو روی هاست وبلاگم نصب کردم و دارم حالش رو می برم!!
ارسال شده با موضوع داستانک, دین | ۲ دیدگاه »
دوشنبه, خرداد ۲۱م, ۱۳۸۶
این روزها در هر محفلی باشی و حرف کم بیاید، فوری می روند سراغ نظام!
دیشب سوار ماشینی بودیم. راننده می گفت آن سالها که جنگ بود، گفتند همه میتوانند بروند به جنگ، مگرمنافقین. ما هم درس و مدرسه را رها کردیم و رفتیم جنگ. موجی گرفتمان و ترکشی رفت در بدنمان. تا اینکه جنگ تمام شد.
رفتیم که برویم سر کار. گفتند مدرکتان چیست، گفتیم سیکل. گفتند به دردمان نمی خورد! مجبور شدیم، موج و ترکشمان را رو کنیم تا یکجایی جا بزنندمان.
حالا پس از سالها، همان موج و ترکش گلومان را گرفته و چیزی از عمرمان باقی نگذاشته است. خواستیم از کارافتادگی بگیریم، میگویند شما که سر کار بیمار نشده اید! کی به شما گفته بود بروید جبهه؟!
راستی! اینها که به خودشان هم رحم نمی کنند، پس چه انتظاری است که به ما رحم کنند؟!
ارسال شده با موضوع سیاست | ۳ دیدگاه »
دوشنبه, خرداد ۲۱م, ۱۳۸۶
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
تا درخت دوست بر کی دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آئین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
ارسال شده با موضوع ادبیات | بدون دیدگاه »