پیامبر

اسفند ۲۷م, ۱۳۸۵ | ۱ نظر | موضوع: داستانک, کوته نوشت

در شهری، یک مرد در صحرا می زیست. به شهر مهر می ورزید، اما این مهر موجب نزدیک شدن مردمان شهر به او نشد.

آنان می دانستند که حضور او در آنجا گذراست و روزی خواهد رفت. یک روز صبح، کشتی ای نزدیک شد. هیچ کس چیزی نمی گوید، اما همه می دانند باید آن مرد را در آنجا بجویند.

و اینک، آنگاه که می خواهد آنان را برای همیشه ترک گوید، همه به او نزدیک می شوند و خواهش می کنند آنچه را که در درازای آن سالهای تنهایی آموخته است، به آنها بیاموزد…

جبران خلیل جبران

نظر شما؟ Visited 1 times |

مطالب مرتبط

این بحث را از طریق خوراکش دنبال کنید

یک نظر برای “پیامبر”

  1. captain :

    صادق جان لطف کن یکمی هم از بیوگرافی آقای جبران بنویس

نظر شما

  • بنرلاگ

    Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان