صورت گیرون
دیروز اولین روز زمستونیه سال ۸۵ بود که مزیّن شده بود به سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و البته مصادف شد با برگزاری دومین مراسم سنتی ازدواج من و حدیث جون که همون بله برون یا به زبان محلی صورت گیری باشه.
با اینکه دلشوره روز خواستگاری رو نداشتم ولی به هر حال اون یه خرده ترس و اضطراب همیشه چاشنی اینجور مراسم هاست. اگه از متأهلین بپرسین حتماً تصدیق می کنن!
اینبار تقریباً همه فامیلهای درجه یک حضور داشتند. بعد از دقایق کوتاهی که به نوشتن صورت مهریه و وسایل گذشت، تازه فهمیدم که بیچاره عروس دومادها چی میکشن! هِی باید با این عکس بگیری، با اون فیلم بگیری، حواست به اون باشه، این یکی یادت نره و… و… و… واقعاً گیج کننده است اینجور مراسم ها! جداً نباید تو اینجور مراسم ها کدورتی به دل گرفت چون همه چیز غر و قاطیه!
ولی این تازه قسمتهای خوبشه! وقتی نوبت به رقص و بزن و بکوب می رسه، تازه وقت ماتم گرفتن آدمهایی مثل منه که رقص بلد نیستن! اینجاست که توی اون همه جمع احساس تنهایی میکنی! یه جوریه اصلاً!
بگذریم! آخر همه این سرخوشی ها، وقتی که خونواده ات میرن و تو می مونی با خونواده جدیدت، تازه دلت شروع می کنه به دلتنگی کردن! خیلی عجیبه ولی از همون دقیقه اول دلتنگی میکنی و تنها ناجیت همسرته که تازه اون لحظه احساس میکنی که بیشتر از همیشه دوستش داری، و همه اینها فقط به این خاطره که برای همیشه داشته باشیش… إن شاء الله…




