شنبه, دی ۳۰م, ۱۳۸۵
تنها خدا را آغازی نیست و غیر از او هر چه را آغازی است.
از آنگاه که متولد می شویم، بسیار آغازها را به اشکال مختلف تجربه می کنیم به این امید که به بهترین نحو به پایانشان بریم.
و در این راه گرچه انتخابِ گونه ای برتر جهت به مقصد رسیدن مهمترین است اما آغاز نیز خاطره ای است فراموش ناشدنی.
از مهمترین و برترین آغازهای زندگی، آغاز زندگی مشترک با کسی است که در بَرَش آرامش را تجربه می کنیم.
من و حدیث جون هم ساعت ۴۰/۱۲ روز چهارشنبه ۲۷ دی ماه، با کلام زیبای دکتر سیّد محمّد خاتمی و محمدعلی ابطحی آغاز زندگی مشترکمان را جشن گرفتیم به این امید که هرگز آنرا پایانی نباشد…


پ.ن: با تشکر فراوان ازآقایان حنیف مزروعی عزیز، رمضانی و رضا صالح جلالی.
ارسال شده با موضوع خودنوشت | ۳۸ دیدگاه »
چهارشنبه, دی ۲۰م, ۱۳۸۵
این چند روز که پیدام نبود به همراه همسرم سفری به شاهین دژ رفته بودم. شهری کوهستانی در جنوب استان آذربایجان غربی که لهجه مردمش چیزی بین ترکی و کردی است.
معماری شهر با معماری های شمال خیلی فرق داشت اما به نظر می رسه که از نظر وسعت و جمعیت مثل شهر خودمون -آستانه اشرفیه- بود. از نظر معماری و ساخت و سازها نه میشه گفت از آستانه بهتر بود نه بدتر. ولی فرهنگ و آداب و رسوم اونها و ما شمالی ها خیلی باهم تفاوت داشت.
مردم این شهر از یکی از مهمترین امکانات رفاهی که همون گاز شهری باشه محروم بودند به همین خاطر و با توجه به کوهستانی بودن منطقه، بویژه در زمستون ها با مشکلات عدیده ای مواجه میشن.
بطور کلی شاهین دژ برفی، سرد و دلگیر بود و سفر زمستونی زیاد بهمون نچسبید. شاید هم شرایط فصلی عامل این نتیجه گیری بوده باشه، امّا اونجا که بودیم دلم برای خونه خیلی تنگ شده بود!
پ.ن (۱۷/دی/۱۳۸۶): از زمان انتشار این پست تا امروز، هر از چندگاهی ایمیلی در این رابطه به من میشود، یا اینکه نظری به نظرات اضافه میگردد. لذا لازم دیدم تا درباره این پست توضیحاتی را اضافه نمایم.
من هرقدر این پست را خواندم، مطلب توهین آمیزی در آن نیافتم. آنچه که در این پست آمده است، تنها گزارشی از وقایعی است که در شاهین دژ بر من گذشته است! درباره بافت شهری و معماری هم، تنها نظر غیر کارشناسانه خود را از آنچه که دیدم نوشته ام. اما با این حال، چنانکه برداشت توهین آمیز از این پست میشود، عذرخواهی میکنم و امیدوارم که دوستان عزیز شاهین دژی مرا به بزرگواری خویش عفو نمایند.
ارسال شده با موضوع سفر و سیاحت | ۱۰ دیدگاه »
دوشنبه, دی ۱۱م, ۱۳۸۵

عمر را به شناختن و دیدن خیلی چیزها و خیلی چهره ها می گذرانیم. زندگی را شب و روز در کار تجربه کردنها و برخوردها و راست و ریس کردن صدها و هزارها مسئله و مشغله به سر می بریم، اما در این میان یکی هست که به او کمتر از همه می پردازیم. یکی هست که از همه بیشتر به ما نزدیک است و ما از همه بیشتر از او دوریم!
او را یکبار هم ندیده ایم! به او خوب خیره نشده ایم، و اگر هم گهگاهی چشم مان به او افتاده و سر راهمان قرار گرفته، باز به دیگران مشغول شده ایم و او را گم کرده ایم.
زندگی همچون یک خانه شلوغ و درهم و برهم است و ما در آن غرقیم. این تابلو را به دیوار مقابل می زنیم. آن قالیچه را جلوی پله می اندازیم. اتاقها را جارو می کنیم. آشپزخانه را جمع و جور می کنیم. لباسهایمان را نو می کنیم و… و غرقه در همین کشمکشها و گرفتاری ها می رویم و میدویم و می پریم که ناگهان، از جلوی آینه رد می شویم…
می ایستیم و نگاهش می کنیم. زل می زنیم. دقیق می شویم. آیا واقعاً او را می شناسیم؟!
اگر نه پس چه کسی و چه کاری فوری تر و مهمتر از این که همه این مشغله های سرسام آور و پوچ روزمره را کنار بگذاریم و به «او» بپردازیم؟ مگر چقدر دیگر فرصت داریم؟
من وقتی به خودم نگاه می کنم، می بینم که اصلاً آنی نیستم که می خواستم باشم. نمی دانم! شاید هم قبلاً بهتر بودم یا شاید می خواستم همین باشم ولی الان دوست ندارم همین بمانم!
شاید به همین خاطر هم هست که روزمرگی می کنم و از خود فرار می کنم. ولی کجا بروم که «من» با من نباشد؟
خدایا! بیست و سه سال کامل به من نعمت زندگی کردن بخشیدی و امروز به حول قوه تو وارد بیست و چهارمین سالروز ولادتم شده ام. چه بخواهم از تو که خود بزرگترین نعمات را به من عطا فرموده ای. ولی پروردگار من! تو خود می دانی که حالا من در زندگی شریک دارم، پس به حق او با این بنده حقیرت رحمان تر باش و به کرمت لطفی کن تا نه همین باشم، که به از این شوم.
آمین یا رب العالمین
ارسال شده با موضوع خودنوشت | ۴ دیدگاه »
سه شنبه, دی ۵م, ۱۳۸۵
و ای رسول ما، در کتاب خود، احوال مریم را یاد کن، آن روزی که از اهل خانه خویش کنار گرفته به مکانی به مشرق (بیت المقدس برای عبادت) روی آورد.
و آنگاه که از همه خویشان به کنج تنهایی پنهان گردید، ما روح خود را (که فرشته اعظم است) بر او (در صورتی زیبا) مجسم ساختیم.
مریم (که آن روح مجسم را در آن صورت نیکو دید) گفت من از تو به خدای رحمان پناه میبرم که تو پرهیزکاری کنی.
گفت من فرستاده خدای توأم. آمده ام تا به امر او تو را فرزندی بخشم بسیار پاکیزه و پاک سیرت
مریم گفت از کجا مرا پسری تواند بود در صورتی که دست بشری به من نرسیده و من کار ناشایستی نکرده ام
رسول حق از زبان خدا گفت این چنین کار البته خواهد شد و بسیار بر من آسان است. و ما این پسر را آیت رحمت واسع خود برای خلق می گردانیم و قضای الهی بر این کار رفته است
پس مریم به آن پسر بار برداشت و به مکانی دور خلوت گزید
…
آنگاه قوم مریم (که از این قضیه آگاه شدند) به جانب او آمدند که از این مکانش همراه ببرند، گفتند ای مریم عجب کار منکر و شگفت آوری کردی
ای مریم، خواهر هارون، تو را نه پدری ناصالح بود و نه مادری بدکاره
مریم با اشاره حواله به طفل کرد، آنها گفتند ما چگونه با طفل گهواره سخن بگوئیم؟
(آن طفل به امر خدا) گفت همانا من بنده خالص خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرف نبوت عطا فرمود
و مرا هر کجا باشم برای جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید و تا زنده ام به عبادت نماز و زکات سفارش کرد
و به نیکویی با مادر توصیه کرده مرا ستمکار و شقّی نگردانید
و سلام خدا بر من باد روزیکه به دنیا آمدم و روزی که از جهان بروم و روزی که برای زندگانی ابدی برانگیخته شود…
قرآن محمد(ص) - سوره مریم - آیات ۱۶ تا ۳۳
ارسال شده با موضوع دین | ۲ دیدگاه »
دوشنبه, دی ۴م, ۱۳۸۵
بر این باورم که پروردگار ساده تر از همه است.
جبران خلیل جبران
ارسال شده با موضوع کوته نوشت | ۲ دیدگاه »
شنبه, دی ۲م, ۱۳۸۵
دیروز اولین روز زمستونیه سال ۸۵ بود که مزیّن شده بود به سالروز ازدواج امام علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و البته مصادف شد با برگزاری دومین مراسم سنتی ازدواج من و حدیث جون که همون بله برون یا به زبان محلی صورت گیری باشه.
با اینکه دلشوره روز خواستگاری رو نداشتم ولی به هر حال اون یه خرده ترس و اضطراب همیشه چاشنی اینجور مراسم هاست. اگه از متأهلین بپرسین حتماً تصدیق می کنن!
اینبار تقریباً همه فامیلهای درجه یک حضور داشتند. بعد از دقایق کوتاهی که به نوشتن صورت مهریه و وسایل گذشت، تازه فهمیدم که بیچاره عروس دومادها چی میکشن! هِی باید با این عکس بگیری، با اون فیلم بگیری، حواست به اون باشه، این یکی یادت نره و… و… و… واقعاً گیج کننده است اینجور مراسم ها! جداً نباید تو اینجور مراسم ها کدورتی به دل گرفت چون همه چیز غر و قاطیه!
ولی این تازه قسمتهای خوبشه! وقتی نوبت به رقص و بزن و بکوب می رسه، تازه وقت ماتم گرفتن آدمهایی مثل منه که رقص بلد نیستن! اینجاست که توی اون همه جمع احساس تنهایی میکنی! یه جوریه اصلاً!
بگذریم! آخر همه این سرخوشی ها، وقتی که خونواده ات میرن و تو می مونی با خونواده جدیدت، تازه دلت شروع می کنه به دلتنگی کردن! خیلی عجیبه ولی از همون دقیقه اول دلتنگی میکنی و تنها ناجیت همسرته که تازه اون لحظه احساس میکنی که بیشتر از همیشه دوستش داری، و همه اینها فقط به این خاطره که برای همیشه داشته باشیش… إن شاء الله…
ارسال شده با موضوع خودنوشت | ۵ دیدگاه »