خواستگارکنون

سه شنبه, آذر ۲۸م, ۱۳۸۵

۲۷ آذر روزی شد که من چند بار مردم و زنده شدم. روزی شد که من یکبار دیگر، محکمتر از پیش به دامن خدا چنگ زدم. روزی شد که من ترسیدم از اینکه یهو خیلی بزرگ شدم!

واقعاً که این قافله عمر عجب میگذرد! تا همین چند وقت پیش من به ذهنم هم خطور نمی کرد که به این زودی ها بخوام زن و زندگی تشکیل بدم و مستقل بشم. انگار سنم رو فراموش کرده بودم! هنوز کارهای زیادی داشتم که باید انجامشون میدادم. ولی دست تقدیر با گذاشتن حدیثه بر سر راه من همه چیز رو عوض کرد.

… وَ مِن کُلِّ شِیئٍ خَلَقنا زَوجَینِ لَعَلَّکُم تَذَکَّرونَ…

تا حالا معنی شریک زندگی و تکمیل شدن رو اینقدر خوب احساس نمی کردم. دیگه نمی خواستم تنها باشم…

از اونجائیکه تقریباً یکسال میشد که من و حدیث همدیگه رو می شناختیم و خانواده هامون هم از این بابت اطمینان پیدا کرده بودن، فکر می کردم که «خواستگاری» یه مراسم فرمالیته است و نباید زیاد مهم باشه. اما کم کم که بهش نزدیک شدیم، دلم شور افتاد، وقتی دم در خونه شون بودیم، قلبم هزار برابر سریعتر میزد.

توی مراسم با اونکه خیلی چیزها از قبل مشخص بود، اصلاً نای حرف زدن که چه عرض کنم، حتی رمق اینو نداشتم که سرم رو بالا بگیرم و دهنم رو باز کنم.

اما بالاخره با تمام فراز و نشیبها، ساعت ۸ شب روز دوشنبه به ۳۰/۹ رسید و ما با خوشی و شادی به خونه برگشتیم.

ولی عجب مراسم سختیه این خواستگاری کنون!! اگه تبریک خدا رو ره توشه نبرده بودم، نمی دونستم چطور در این مراسم دووم میارم! خداجون متشکرم…

بعد از انتخابات

یکشنبه, آذر ۲۶م, ۱۳۸۵

۲۴ آذر در شهر من -آستانه اشرفیه- هم گذشت. اینجا ۵۲ کاندیدای تائید صلاحیت شده داشتیم که کثرتشون موجب کثرت شرکت کنندگان در انتخابات شد، و به نظر می رسه که بیش از ۶۰ درصد واجدین شرایط شهرمون در این دو انتخابات شرکت کردند. که البته اکثر این افراد به قصد شرکت در انتخابات شوراها اومده بودند ولی با تدبیری که مسئولین اندیشیده بودند مجبور شدند به نامزدهای خبرگان هم رای بدهند! چون اگر این کار رو نمی کردند برگه رای گیری شورا رو بهشون نمی دادند! به هر حال انتخابات برگزار شد. نمیشه گفت به دور از تقلب و حقّه. چون بازار خرید و فروش رای شاید بیش از همیشه داغ بود. امّا در هر صورت اعضای شورای شهر بر خلاف اکثر نظر سنجی ها مشخص شدند.

ترکیب شورای شهر آستانه اشرفیه،‌ بدون شک از دوره قبل -که واقعا یک نوع رسوایی بود- بهتره! ولی از سوی دیگه شاید فرستادن یک امّل یا یک ارابه ران بهتر از فرستادن افرادی ریاکار و فرصت طلب بود.

بگذریم! چه بخواهیم و چه نخواهیم چهار سال باید این افراد رو تحمل کنیم و برخلاف شعارها کار زیادی هم از دستمون برنمیاد! تنها امیدمون در آستانه می تونه ناهماهنگی بین اعضا باشد که این غیر یکدستگی موجب میشه که مراقب همدیگه باشند تا زیاد جاده خاکی نرن! البته فقط امیدواریم!!

گذشته چراغ راه آینده

پنجشنبه, آذر ۲۳م, ۱۳۸۵

در دوره گذشته انتخابات شورای شهر، به نظر من مردم شهرم ـ آستانه اشرفیه ـ افتضاحی به بار آوردند و به اذعان خودشون با خنده و شوخی و سبک شماری انتخابات برای افرادی نالایق عرصه رو باز کردند.

و نتیجه اون انتخابات این شد که وضع شهر نه تنها بهبودی پیدا نکنه که روز به روز پس رفت هم داشته باشه.

در حالی که در همسایگی ما، لاهیجان روز به روز توسعه یافته تر و پیشرفته تر میشد، منابع آستانه توسط عده ای زمین خوار فرصت طلب، و در پشت دعواهای زرگری ای که به راه انداخته بودند به تاراج می رفت، و مردم می دیدند و می سوختند، یا حداقل از حرفهاشون اینطور بر می اومد که دارند می سوزند!

آنچه باعث شد برای انتخابات دوره سوم شوراها روزشماری کنم، امیدی بود به اینکه مردم شهرم از سوختن هاشون عبرت گرفته باشند و شهرشون رو به هر گرگ صفتی نسپارند… ان شاء الله…

دید خاکستری

یکشنبه, آذر ۱۹م, ۱۳۸۵

این روزها کم و بیش همه شهرهای کشور حال و هوای انتخاباتی به خودشون گرفتن و شهرها و روستاها پر شده از پوسترهای تبلیغاتی و حرف و حدیثهای انتخاباتی.

جمعه این هفته دو انتخاب پیش رو داریم. انتخابات مجلس خبرگان و شوراها. و اینکه آیا در این انتخاباتها شرکت کنیم یا نه.

من در مورد مجلس خبرگان نظری ندارم. چون راستش نمی دونم این آقایون چه کاره مملکت هستند!!

اما درباره انتخابات شوراها، به نظر من این انتخاب متفاوت از سایر انتخاباتهایی هست که در کشورمون برگزار میشه. در اکثر انتخاباتهای ما مسائل سیاسی کلان کشور تاثیر به سزائی در انتخابهامون دارند. اما شوراهای شهر و روستا منسبی سیاسی نیستن که بخواهند در امور کلان کشور تاثیر داشته باشند. گرچه در این انتخابات هم احزاب و جناح ها در برابر هم موضع گیری می کنند و فضا خصوصاً با حضور تیغ سانسور تا حدود زیادی جو سیاسی میگیره، ولی بهتره توجه داشته باشیم که ما در شوراها به کسانی احتیاج داریم که روی مسائل جزئی شهر و روستاهامون متمرکز بشن و کاری برای داشتن محیط زندگی بهتر بکنند. اونها باید شهردارهامون رو انتخاب کنند که برخلاف ایران، در هیچ کجای دیگه دنیا منسبی سیاسی محسوب نمیشه، بلکه افرادی فنی باید روی این صندلیها تکیه بزنند.

انتخابات شوراها به نظر من محل تجربه دموکراسی برای مردم ایرانه و اولین گام برای یادگرفتن تشکیل جوامع مدنی میتونه باشه. این انتخاب فرصتیه برای زدودن غبار سیاسی از هر آنچه که نباید سیاسی باشه.

باور کنید دنیا فقط سیاه و سفید نیست! با دید خاکستری بهتر میشه مسائل رو دید و حل کرد.

قهرمانی

پنجشنبه, آذر ۱۶م, ۱۳۸۵

حسین رضا زاده عزیز!

قهرمانی فقط به وزنه زدن و طلا گرفتن نیست.

قهرمان باید یه مقدار هم چشم و گوشش باز باشه. نه اینکه هر چی رو بهش یاد دادن برای تبلیغ سیاسی، به زبون بیاره!

دانشجو

چهارشنبه, آذر ۱۵م, ۱۳۸۵

«دانشجو» برای من کلمه مقدسی است. با شنیدن این کلمه به یاد پرشورترین و در عین حال پرشعورترین نسل جامعه می افتم. نسلی که پلی است بین دیروز و امروز. هم تجارب دیروز رو به یدک میکشه و هم با شرایط امروز آشناست. اما متاسفانه این ویژگی مختص همه اقشاری که به این نام خونده میشن، نیست.

در دانشگاهها اگر بگردید در می یابید که اکثر دانشجویان امروز به روزمرگی زندگی می گذرونند و زیاد یا شاید اصلاً به جامعه ای که در اون زندگی می کنن توجهی ندارند. نظر خیلی از اونها درباره اتفاقات استراتژیکی که در کشور می افته مثل نظر مردم عادی هست. و تنها برتری شون شاید این باشه که احیاناً اگر وقت کنند صدای برخی از دوستان فعالشون رو در دانشگاه بشنوند و بدون داشتن هیچگونه تحلیلی به گونه ای دیگر رای دهند.

این گروه، البته جزو اون دسته ای نیستند که باعث میشن تا «دانشجو» برای من کلمه مقدسی قلمداد بشه. دانشجوئی که در ۱۶ آذر پاسداشت میشه باید افکاری متناسب با این روز داشته باشند. حتماً می دونید که در این روز احمد قندچی، آذر شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا در اعتراض به سفر نیکسون به ایران شهید شدند. و حالا انتخاب چنین روزی بنام دانشجو باید همواره گوشزدکننده این مهم باشه که «دانشجو» در کنار جستن دانش، نباید جامعه اش رو از یاد ببره و باید مهمترین ناقد حکومتها و دولتهای جامعه اش باشه تا اونها نتونن کوچکترین سهل انگاری در اونچه که باید و نباید انجام بدن.

و چه زیبا گفت دکتر شریعتی که: «… آنها را در پیش پای نیکسون قربانی کردند! این «سه یار دبستانی» هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، این سه تن ماندند تا هر که را می آید بیاموزند، هر که را می رود سفارش کنند. آنها هرگز نمی روند، همیشه خواهند ماند، آنها شهیدند. این «سه قطره خون» بر چهره دانشگاه ما همچنان تازه و گرم است…»

لینکلاگ

یافتن مطالب :