RSS

روز «معلّم» گرامی باد

وقتی واژه «معلّم» را می‌شنویم به یاد آموزگاران و دبیران و گاهاً اساتید دوران دانشگاه می‌افتیم. و بعد یاد شلوغی‌های مدرسه و دانشگاه و دل مشغولی‌های خودمان. وجوانی‌ای که به پای کلاس‌ها به بطالت گذشت، بدون آنکه چیز به درد بخوری فرا گرفته باشیم. و اینگونه می‌شود که از «معلّم» تصویر خوبی در ذهنمان نمی‌ماند. ولی واقعیت بگونه‌ای دیگر است.
اگر به «معلّم» اینگونه بنگیریم که “نخستین معلّم، خداوندگار بود که به آدم «بودن» را آموخت” موضوع فرق می‌کند. معلّم هر آن کسی است که چیزی به ما آموخت.
اگر قادر به راه رفتن شدیم، آنرا مدیون «تاتی کردن‌»های معلّم مهربانی هستیم که «مادر» می‌خوانیمش.
اگر می‌توانیم حرف بزنیم، از آن روست که معلّمی بنام «پدر» کمک‌مان کرده است.
اگر اکنون قادریم سطور را بخوانیم و بنویسیم، این حاصل زحمات عاشقانه معلّمانی است.
اگر امروز می‌توانیم از کامپیوتر بهره جوئیم، رانندگی کنیم، غذا بپزیم و… اینها همه حاصل تلاش‌های معلّمان است.
اگر …
امروز هر کاری را می‌توانیم انجام دهیم، آنرا مدیون «معلّمی» هستیم.
همیشه باید بیاد داشته باشیم که ما در هنگام تولّد ره توشه‌ای با خود نداشته‌ایم و هر آنچه که امروز داریم را مدیون «معلّمی کردن» معلّمان هستیم. معلمان بودند که ما را از «هیچ» به «این» رسانیده‌اند. پس همواره بایستی دست بوسشان باشیم و همیشه تلاش کنیم که خودمان هم «معلّمان» نیکی برای آیندگان خود باشیم.
به این امید…
۱۲م اردیبهشت ۱۳۸۵ | ۶ نظر | موضوع: خودنوشت, مناسبت | |

عشق : مرز بردگی و آزادگی

حتماً شنیدید که خیلی از مردم از وضع کار و زندگی‌شون گله‌ می‌کنن. اصلاً چرا خیلی از مردم! حتّی ما هم خیلی وقتها غر می‌زنیم و از سرنوشت‌مون و کارهایی که باید انجام بدیم گله می‌کنیم.
من این همه باید کار کنم که آخرش چی بشه؟! خیلی شانس بیارم، ترفیع پیدا می‌کنم و حقوقم یه مقدار بیشتر میشه! اما چه فایده؟! اون‌وقته که تازه مسئولیتهام بیشتر میشه. نگرانی‌هام بیشتر میشه. بیشتر اعصابم درگیر میشه.
زندگی می‌کنم برای چی؟ که مثلاً بزرگتر بشم و تشکیل خانواده بدم. اما چه فایده؟! تازه از همون روز اول مشکلاتم شروع میشه. مسئولیتم بیشتر میشه، باید بیشتر بدوم! بیشتر حرص بخورم تا بتونم شکم زن و بچه رو سیر کنم.
و هزاران “برای چیه” دیگه! که بسته به نوع زندگی‌ها و شخصیتها می‌شنویم. اکثر ما در اینجور مواقع معتقدیم که هر چیزی که در زندگی مهمه، در نهایت بار سنگینی بر گرده ما میشه.
اما تابحال توجه کردین که مثلاً چرا هیچوقت از خودمون نمی‌پرسیم “برای چی سینما میری؟”، یا “برای چی فوتبال بازی می‌کنی یا فوتبال تماشا می‌کنی؟” یا…؟! یا حتی وقتی که یکی ازمون چنینی سوالاتی می‌پرسه، سریع جوابشو می‌دیم؟! که، خوب اینها برای تمدّد اعصاب و آرامش فکری و… لازمه!
به نظر من تفاوت اساسی این دو مقوله در میزان عشق و علاقه‌ای هست که ما به کاری که انجام میدیم، داریم. اگه به کاری که مشغولیم عشق بورزیم و دوستش داشته باشیم، بعنوان شغل و مشکل بهش نگاه نمی‌کنیم، بلکه اون هم برامون یه تفریح جالب محسوب میشه که از انجام دادنش خسته نمی‌شیم. اگه زندگی زناشوئی برپایه عشق و دوستی واقعی بنا بشه، هیچوقت، حتی اون روزی که هیچی برای خوردن نداریم، از زندگی‌ای که تشکیل دادیم پشیمون نمی‌شیم. تنها عشق و علاقه است که به ما توان گریز میده.، ما رو از بردگی به آزادگی می‌رسونه.
همه اینها رو همه‌مون می‌دونیم و هزاران بار شنیدیم. ولی مهم اینه که هنگام تصمیم‌گیری‌های مهم زندگی‌مون و اون وقتهایی که می‌خوایم از خودمون بپرسیم “برای چی؟!”، اینا رو به یاد بیاریم و نگاهی به اونچه که کرده‌ایم و اونچه که باید بکنیم بیاندازیم.
۱۱م اردیبهشت ۱۳۸۵ | ۱ نظر | موضوع: جامعه | |

کمبود فتنه روح را ضعیف می‌کند

بین راهبان مشهور شده بود که جوزف راهب به حدی عبادت کرده است که بر تمام امیال نفسانی‌اش غالب آمده است و دیگر لازم نیست نگران چیزی باشد.
این کلمات به گوش یکی از فرزانگان صومعه ستا رسید. او بعد از صرف عصرانه شاگردانش را فراخواند و به آن‌ها گفت: «شنیده‌اید که می‌گویند جوزف دیگر وسوسه نفسانیی ندارد که نیازی به غلبه کردن بر آن باشد. کمبود مبارزه، روح را ضعیف می‌کند. بیایید از خداوند بخواهیم که فتنه بزرگی برای جوزف بفرستد و اگ توانست در برابر آن فتنه ایستادگی کند، از خداوند فتنه‌های دیگری برای او بخواهیم. و بیایید دعا کنیم وقتی او به فتنه‌ای دچار می‌شود، هرگز نگوید: «خداوندا، شیطان را از من دور نما». دعا کنیم که در عوض بگوید: «پروردگارا، به من نیرویی عطا فرما تا بتوانم بر این شر غالب آیم.»
مکتوب ـ پائولوکوئیلو – وحید بهلول
۱۰م اردیبهشت ۱۳۸۵ | ۳ نظر | موضوع: داستانک, کتاب و مطبوعات, کوته نوشت | |

قالب جدید

خودم دوست دارم قالب «بلاگ‌نوشت» ساده باشه. فقط همین! برام زیاد فرق نمی‌کنه که ه رنگی باشه یا جاگذاری‌هاش چه جوری باشه و… فقط سادگیشه که برام مهمه.
اما نمی‌دونم چرا هر کاری کردم نتونستم قالبی طراحی کنم که تو Mozila FireFox هم درست نشون داده بشه. به همین دلیل تصمیم گرفتم از «سایکو» استفاده کنم و خیال خودمو راحت کنم. آخرش اینی شد که می‌بینین.
البته خودم چون از رنگها زیاد سر در نمیارم و حتی اسم خیلی‌هاشون رو هم بلد نیستم، زحمت رنگبندیش افتاد به دوست خوش سلیقه‌ام حدیث خانوم. که واقعاً دستش درد نکنه.
۵م اردیبهشت ۱۳۸۵ | ۱ نظر | موضوع: خودنوشت, وبلاگ | |

چهارشنبه‌سوری

جمعه اولِ ماه بود، و اولین روز اکران “چهارشنبه‌سوری” در رشت.
بعد از دیدن فیلم‌های آبکی و بی‌مفهومی همچون «چپ‌دست»، «زیر درخت هلو» و «ازدواج به سبک ایرانی»، بالاخره موفق شدم که به تماشای فیلمی بنشینم که مفهومی را برساند و موضوعی را در من نهیب زند.
دوست ندارم داستان فیلم را اینجا روایت کنم، چون نه راوی خوبی هستم و نه اعتقادی به این کار دارم. بهترین و لذت‌بخش‌ترین روایتی که از “چهارشنبه‌سوری” سراغ دارم، خودِ فیلمش است که مصرّانه شما را به دیدنش ترغیب می‌کنم.
از دید من جالبترین قسمت فیلم آنجا بود که پس از دیدن تمام جنگ و جدل‌های خانوادگی که از «شک» زن و شوهری جوان و تقریباً مرفّه از یکدیگر نشأت می‌گرفت، تازه دامادی ساده و از طبقه ضعیف جامعه، وقتی که همسر چادری، ساده‌پوش و بدون آرایشش را بدون چادر و با اندک آرایشی می‌بیند که از اتومبیلی در نیمه‌شب و کیلومترها خارج از شهر پیاده می‌شود، در حالی که تمام عوامل ایجاد شک و شبهه مهیّا هستند، به سادگی به این جواب قانع می‌شود که «بعداً برات توضیح می‌دم» و با لبخندی به اعتماد، بجای نابود کردن زندگیش، پایه‌هایش را استوارتر می‌سازد.
واقعاً همه چیز ساده است، کافی است که بجای کوه، به کاه بیاندیشیم!
۳م اردیبهشت ۱۳۸۵ | ۴ نظر | موضوع: فیلم و رسانه | |
  • لاهیج‌مارکت
  • گوگل‌فرند



Switch to our mobile site