نینی در انتظار بهار
صبح یک روز سرد زمستانی دیگر، نینی پشت پنجره رفت تا ببیند که گل سرخ بهبرگشته یا نه. امّا باز هم خبری از گل سرخ نبود.
نینی خاطراتش را با گل سرخ به یاد آورد. دلش برای گل سرخ تنگ شده بود.
بغض کرد.
بغضش ترکید.
و نینی شروع کرد به گریه کردن. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
در همین حال ناگهان دید که گل سرخ روی شاخه نشسته.
نینی تعجب کرده بود. لبخندی زد و به سمت حیاط دوید.
خودش بود. گل سرخ برگشته بود.
گل سرخ دلش به حال نینی سوخته بود. آمده بود تا آرامش کند. لبخندی زد، گلبرگهایش را باز کرد و به نینی گفت: «نینی جون! ناراحت نباش! بهار که بیاد، منم دوباره بر میگردم.»
نینی دوباره دلش گرفت. از گل سرخ پرسید: «مگه بازم میخوای بری؟»
گل سرخ با لبخند گفت: «آره… زمستون شده، مجبورم!… امّا ناراحت نباش بر میگردم.»
نینی دوباره بغض کرد. از گل سرخ پرسید: «آخه چرا یهو؟ پاییز نیومده، زمستون شد؟»
گل سرخ لبخندش سرد شد. رویش را برگرداند و گفت: «پاییز و اومد و رفت! تو متوجه نشدی…»
از این حرف گل سرخ، نینی بغضش ترکید و دوباره شروع کرد به گریه کردن. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
گل سرخ دوباره دلش برای نینی سوخت.
گلبرگهایش را جمع کرد و به نینی گفت: «گریه نکن نینی جون!… بهت قول میدم که بعضی وقتا بیام و ببینمت…»
نینی آروم شد. پرسید: «قول میدی؟»
گل سرخ با لبخند گفت: «حتماً…»
نینی خندید.
گل سرخ هم خندید.
و…
نینی هر چه به اطرافش نگاه کرد، خبری از گل سرخ نبود.
گل سرخ رفته بود.
شاید هم اصلاً نیامده بود!…
نینی باز هم تنها شده بود و بغضش گرفته بود.
یعنی گل سرخ واقعاً مجبور بود که برود یا برای دلخوشی نینی این حرفها را زده است…
در همین فکرها بود که باد بار دیگر در گوش نینی گفت: «کار ما شاید نیست، شناسایی راز گل سرخ…»
نینی بغض کرده بود و منتظر بود تا بار دیگر گل سرخ برای دیدنش برگردد…
گل سرخ دلش به حال نینی سوخته بود. آمده بود تا آرامش کند. لبخندی زد، گلبرگهایش را باز کرد و به نینی گفت: «نینی جون! ناراحت نباش! بهار که بیاد، منم دوباره بر میگردم.»
نینی دوباره دلش گرفت. از گل سرخ پرسید: «مگه بازم میخوای بری؟»
گل سرخ با لبخند گفت: «آره… زمستون شده، مجبورم!… امّا ناراحت نباش بر میگردم.»
نینی دوباره بغض کرد. از گل سرخ پرسید: «آخه چرا یهو؟ پاییز نیومده، زمستون شد؟»
گل سرخ لبخندش سرد شد. رویش را برگرداند و گفت: «پاییز و اومد و رفت! تو متوجه نشدی…»
از این حرف گل سرخ، نینی بغضش ترکید و دوباره شروع کرد به گریه کردن. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
گل سرخ دوباره دلش برای نینی سوخت.
گلبرگهایش را جمع کرد و به نینی گفت: «گریه نکن نینی جون!… بهت قول میدم که بعضی وقتا بیام و ببینمت…»
نینی آروم شد. پرسید: «قول میدی؟»
گل سرخ با لبخند گفت: «حتماً…»
نینی خندید.
گل سرخ هم خندید.
و…
نینی هر چه به اطرافش نگاه کرد، خبری از گل سرخ نبود.
گل سرخ رفته بود.
شاید هم اصلاً نیامده بود!…
نینی باز هم تنها شده بود و بغضش گرفته بود.
یعنی گل سرخ واقعاً مجبور بود که برود یا برای دلخوشی نینی این حرفها را زده است…
در همین فکرها بود که باد بار دیگر در گوش نینی گفت: «کار ما شاید نیست، شناسایی راز گل سرخ…»
نینی بغض کرده بود و منتظر بود تا بار دیگر گل سرخ برای دیدنش برگردد…
نظر شما؟
| |





یک وب حرفه ای به تبلیغات حرفه ای و ابزار حرفه ای نیاز مند است. فقط کافیه به آدرس زیر بروید:
http://www.oxinads.com/?a=12329
[پاسخ]