و نینی باز گریه کرد
نینی برای خودش نشسته بود کنار باغچه کوچک حیاط، و داشت آواز گنجشکها رو گوش میداد. همینطور که چشمهاش به این طرف و آن طرف سرک میکشید، ناگهان یک گل سرخ خوشرنگ و بو در یک گوشه باغچه دید.
نینی توجهی نکرد. خواست دوباره خودش را با آواز گنجشکها مشغول کند. اما مگر میشد؟!
دوباره سرش را به سمت گل سرخ برگرداند.
انگار گل صدایش میکرد که: بیا و من را بچین!
نینی دوباره سرش را برگرداند و همراه گنجشکها، خودش هم «ممم…» کرد تا حواسش پرت شود.
اما باز نشد!
چشمانش فقط سرخی میدیدند!
بیهوا بلند شد. و… مکثی کرد… و به سمت گل سرخ حرکت کرد.
هر چه که به گل نزدیکتر میشد، انگار گل بیشتر با لبخندهایش مسحورش میکرد.
نینی دستانش را جلو برد که گل را بچیند…
امّا…
آخخخ… تیغ توی دست نینی فرو رفته بود…
و نینی زد زیر گریه! چون فقط همین یک کار را بلد بود…
نینی توجهی نکرد. خواست دوباره خودش را با آواز گنجشکها مشغول کند. اما مگر میشد؟!
دوباره سرش را به سمت گل سرخ برگرداند.
انگار گل صدایش میکرد که: بیا و من را بچین!
نینی دوباره سرش را برگرداند و همراه گنجشکها، خودش هم «ممم…» کرد تا حواسش پرت شود.
اما باز نشد!
چشمانش فقط سرخی میدیدند!
بیهوا بلند شد. و… مکثی کرد… و به سمت گل سرخ حرکت کرد.
هر چه که به گل نزدیکتر میشد، انگار گل بیشتر با لبخندهایش مسحورش میکرد.
نینی دستانش را جلو برد که گل را بچیند…
امّا…
آخخخ… تیغ توی دست نینی فرو رفته بود…
و نینی زد زیر گریه! چون فقط همین یک کار را بلد بود…
نظر شما؟
| |





تولد نی نی مبارک
[پاسخ]