پنجشنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۴

و این دو دست که در میان یکدیگر قرار گرفتند، مسیر تاریخ بشریت دگرگون شد…

گل سرخ هم نی‌نی رو دوست داره

پنجشنبه, دی ۲۹م, ۱۳۸۴
هنوز زمستان بود. هوا سرد بود. نی‌نی توی اتاق نشسته بود و با اسباب‌‌بازی‌هایش سرگرم بود. بوته گل سرخ عریان در خواب زمستانی فرو رفته بود. همه جا آرام بود.
ناگهان باد زوزه کشان از میان شاخه‌های خشکیده گل سرخ به سرعت عبور کرد و خودش را به پنجره اتاق کوباند. چند بار به پنجره کوبید. نی‌نی بلند شد و پنجره را باز کرد. باد با شادی وارد اتاق شد و با دستان خنک خود صورت نی‌نی را نوازش داد.
نی‌نی گفت: «چه بوی خوبی میدی!»
باد زوزه‌ای کشید و پاسخ داد: «از پیش گل سرخ دارم میام…»
نی‌نی با عجله پرسید: «بهش گفتی که نی‌نی دوسِت داره؟»
باد گفت: «آره!…» نی‌نی اجازه نداد که ادامه بده. پرید وسط حرفهایش و گفت: «نگفت که کی برمی‌گرده؟…»
باد آرام گرفت و گفت: «هنوز تا بهار خیلی مونده!…»
نی‌نی دلگیر شد.
باد ادامه داد: «امّا گل سرخ گفت بهت بگم که اون هم تو رو دوست داره و دلش واست تنگ شده…» و زوزه کشان از پنجره بیرون پرید.
نی‌نی خیلی خوشحال شد. پشت سر باد دوید و داد زد: «اگه بازم مسیرت به خونه گل سرخ خورد، بهش بگو که نی‌نی منتظرته…»

نی‌نی گریه نکرد

سه شنبه, دی ۲۷م, ۱۳۸۴
زمستان بود. برف همه جا را پوشانده بود. نی‌نی از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. شاخه در خواب رفته گل سرخ زیر برف رفته بود. نی‌نی با خودش گفت: «باید شاخه رو از زیر برف بیرون بکشم، چون اگه گل سرخ برگرده و شاخه‌اش شکسته باشه، ناراحت میشه.»
نی‌نی به اطرافش نگاه کرد… کسی حواسش نبود!… یواشکی رفت تو حیاط…
نی‌نی با دستهایش کم کم برفها را کنار می‌زد تا شاخه از زیر برف سر در آورد.
نی‌نی دلش گرفته بود.
هوا خیلی سرد بود.
شاخه که از زیر برف بیرون آمد، نی‌نی بلند شد تا به داخل خانه برگردد…
ناگهان کسی صدا زد: «مرسی نی‌نی جون!…»
نی‌نی برگشت.
خودش بود!
گل سرخ بود: «من خیلی خوشحالم که دوستی مثل تو دارم…»
نی‌نی خنده کرد.
گل سرخ شروع کرد به خواندن یکی از شعرهای «شل سیلوراستاین»:
«من خوشحالم که خودم هستم
زیرا من شبیه تو نیستم
تو هم خوشحال باش که خودت هستی
چون اصلاً شبیه من نیستی
برای همین است که می‌توانیم با هم دوست باشیم
و چه خوب است دوستی دو تا…مثل ما
که اصلاً شبیه هم نیستند…»
و در حالی که غیب می‌شد، ادامه داد: «اما همدیگر را دوست دارند…»
نی‌نی این‌بار گریه نکرد. شاید چون گرم شده بود.

نی‌نی در انتظار بهار

دوشنبه, دی ۲۶م, ۱۳۸۴
صبح یک روز سرد زمستانی دیگر، نی‌نی پشت پنجره رفت تا ببیند که گل سرخ بهبرگشته یا نه. امّا باز هم خبری از گل سرخ نبود.
نی‌نی خاطراتش را با گل سرخ به یاد آورد. دلش برای گل سرخ تنگ شده بود.
بغض کرد.
بغضش ترکید.
و نی‌نی شروع کرد به گریه کردن. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
در همین حال ناگهان دید که گل سرخ روی شاخه نشسته.
نی‌نی تعجب کرده بود. لبخندی زد و به سمت حیاط دوید.
خودش بود. گل سرخ برگشته بود.
گل سرخ دلش به حال نی‌نی سوخته بود. آمده بود تا آرامش کند. لبخندی زد، گلبرگهایش را باز کرد و به نی‌نی گفت: «نی‌نی جون! ناراحت نباش! بهار که بیاد، منم دوباره بر میگردم.»
نی‌نی دوباره دلش گرفت. از گل سرخ پرسید: «مگه بازم می‌خوای بری؟»
گل سرخ با لبخند گفت: «آره… زمستون شده، مجبورم!… امّا ناراحت نباش بر می‌گردم.»
نی‌نی دوباره بغض کرد. از گل سرخ پرسید: «آخه چرا یهو؟ پاییز نیومده، زمستون شد؟»
گل سرخ لبخندش سرد شد. رویش را برگرداند و گفت: «پاییز و اومد و رفت! تو متوجه نشدی…»
از این حرف گل سرخ، نی‌نی بغضش ترکید و دوباره شروع کرد به گریه کردن. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
گل سرخ دوباره دلش برای نی‌نی سوخت.
گلبرگهایش را جمع کرد و به نی‌نی گفت: «گریه نکن نی‌نی جون!… بهت قول می‌دم که بعضی وقتا بیام و ببینمت…»
نی‌نی آروم شد. پرسید: «قول میدی؟»
گل سرخ با لبخند گفت: «حتماً…»
نی‌نی خندید.
گل سرخ هم خندید.
و…
نی‌نی هر چه به اطرافش نگاه کرد، خبری از گل سرخ نبود.
گل سرخ رفته بود.
شاید هم اصلاً نیامده بود!…
نی‌نی باز هم تنها شده بود و بغضش گرفته بود.
یعنی گل سرخ واقعاً مجبور بود که برود یا برای دلخوشی نی‌نی این حرفها را زده است…
در همین فکرها بود که باد بار دیگر در گوش نی‌نی گفت: «کار ما شاید نیست، شناسایی راز گل سرخ…»
نی‌نی بغض کرده بود و منتظر بود تا بار دیگر گل سرخ برای دیدنش برگردد…

نی‌نی و راز گل سرخ

یکشنبه, دی ۲۵م, ۱۳۸۴
صبح یک روز زمستانی، نی‌نی رفت لب پنجره و به باغچه نگاه کرد. اما هر چه روی شاخه‌ها گشت، خبری از گل سرخ نبود.
آیا دست دیگری گل را چیده بود؟!… یا شاید هم گل سرخ قهر کرده بود؟!… شاید هم…
نی‌نی باز هم زد زیر گریه. چون فقط همین یک کار را بلد بود…
نی‌نی آنقدر گریه کرد که باد دلش به حال نی‌نی سوخت. آرام نزدیک پنجره شد و گفت: «کار ما شاید نیست، شناسایی راز گل سرخ…»

نی‌نی پیش خودش فکر می‌کرد که گل سرخ برمی‌گردد. ولی باز هم نمی‌توانست جلوی گریه خودش را بگیرد. چون فقط همین یک کار را بلد بود…

نی‌نی دوباره گریه کرد

یکشنبه, دی ۲۵م, ۱۳۸۴
نی‌نی باز هم توی حیاط بود، اما گنجشکی پیدا نبود که آواز بخواند. چشم نی‌نی باز هم به گل سرخ افتاد. یاد انگشتش افتاد. انگشتش را در دهانش فرو برد و شروع کرد به مکیدن. نی‌نی از گل سرخ می‌ترسید… امّا هنوز…
در همین حال پروانه خوشگلی جلوی نی‌نی شروع کرد به رقصیدن. نی‌نی از رنگ پرهای پروانه خیلی خوشش اومده بود. دنبالش دوید تا بگیردش.
پروانه چرخی در هوا زد و کنار گل سرخ نشست.
نی‌نی فریاد زد: «اونجا نشین. تیغ داره»!
پروانه خندید.
گل سرخ ناراحت شد.
با اینکه نی‌نی از گل سرخ می‌ترسید، امّا دوست نداشت ناراحت ببیندش. به همین خاطر شروع کرد به گریه کردن! چون فقط همین یک کار را بلد بود…

لینکلاگ

یافتن مطالب :